پژوهشگر و مدرس فلسفه سیاسی و مطالعات فرهنگی و تمدنی
روز چهارشنبه مورخ 29/6/96 به دعوت برادر گرامی جناب حجت الاسلام والمسلمین محسن زاده، امام و مدیر مرکز امام علی (ع) در وین، و برای یک سفر دوازده روزه عازم اتریش شدم. هدف از دعوت من، سخنرانی در دو مسجد اتریش در دهه اول محرم بود. با اینکه خیلی سرشلوغ بودم ولی دعوت ایشان را پذیرفتم. جدای از مغتنم دانستن خدمت به امام حسین «روحی فداه»، دیدن اتریش به عنوان یکی از کشورهای مرفه اروپایی برایم مهم بود. استخاره هم که کردم، آیه 23 سوره رعد آمد. من سفرهای متعددی به کشورهای آسیایی داشته ام، اما به جز سفر به بوسنی و هرزگوین که آن هم حدود 15 سال پیش انجام شد، سفر دیگری به اروپا نداشتم ضمن آنکه اساساً بوسنی قابل مقایسه با کشورهایی مانند اتریش نیست.
در این سفر، با برادران گرامی، حجج اسلام آقایان پورسیدآقایی و قهرمان نژاد و همچنین ذاکر اهل بیت (ع)، برادر حسن مالکی نژاد همسفر بودم. بعد از یک پرواز 4.5 ساعته با ایرلاین اتریشی، وارد وین شدیم و در فرودگاه، با استقبال گرم دوستانی از مرکز امام علی (ع) جناب آقای اسماعیلی ( معاون مرکز ) و جناب آقای زرگر ( از کارمندان مرکز ) مواجه شدیم. تقریباً 24 ساعت در وین بودم و توضیحات خوبي از جناب محسن زاده و همکارانشان درباره اوضاع اتریش شنیدم. از آزادی های جنسی در اتریش گفتند یا از مهدهای کودک و مدارس اتریشی و غیره. در ساعت های آخر حضور در وین، با لطف آقای اسماعیلی و همراهی آقایان قهرمان نژاد و مالکی نژاد، از یکی از مراکز دیدنی شهر به نام «شون برون» ( Schoenbrunn ) که یکی از بزرگ ترین و زیباترین کاخ های امپراتوری اتریش بود هم دیدن کردیم. عصر بود که برای سخنرانی شب اول محرم، همراه با برادری افغانی به نام آقای عرفانی که مدیر یکی از مساجد اتریش بود، به سمت شهر گراتس یا گِراز ( Graz ) حرکت کردیم. از وین تا گراتس تقریباً 2.5 ساعت راه بود و در مسیر، با منظره های زیبایی از طبیعت اتریش روبرو شدم. تقریباً همه جا سرسبز و پوشیده از درخت های بلند و زیبا بود. زمین های کشاورزی هم زیاد دیدم که به شکل مکانیزه زیر کشت ذرت و سایر محصولات بود. تمیزی کنار اتوبان نظرم را جلب کرد. کمتر پیش می آمد که در این مسافت 180 کیلومتری، آشغالی کنار اتوبان مشاهده کنم. اتومبیل ها هم با رعایت نظم و سرعت مجاز در اتوبان در حال حرکت بودند که آن هم جالب بود.
غروب پنج شنبه همراه با آقای عرفانی وارد شهر گراتس شدیم و یک سره به مسجد رفتیم. وقتی می گوییم مسجد، منظور یک خانه استیجاری در متراژ حدوداً 100 متر است که در آن، عمدتاً آخر هفته ها، نماز جماعت و برنامه های دینی برپا می شود. وقتی به مسجد رسیدیم، برادرانی از اهل مسجد، مشغول تعمیرات بودند و لذا با صحنه به هم ریخته ای روبرو شدم. برایم این سئوال پیش آمد که چرا قبل از فرارسیدن ماه محرم تعمیرات را تمام نکرده اند. هر طور که بود مسجد را کمی مرتب کردند و با تأخیر یک ساعته از اذان، نماز جماعت را اقامه کردم. خود آقای عرفانی که مدیر مسجد است، فکر نمی کرد شب اول محرم آنجا امکان برگزاری برنامه باشد لکن به لطف خدا، شب اول منبر رفتم و بعد از منبر هم عده ای از جوانان آمدند و سینه زنی کردند.
دوستان من در مرکز امام علی (ع) پارتی بازی کردند و از بیم اینکه آقای عرفانی رسیدگی مناسبی به من نکند، برای اقامت 5 روزه من در گراتس، هتل رزرو کرده بودند. هتل استراسر ( Strasser ) در مرکز شهر و در نزدیکی هابت بانهوف ( Hauptbahnhof ) که نزدیک یکی از مناطق دیدنی شهر قرار داشت. هتل ساده اما مرتبی بود و با آنکه فقط امکان خوردن صبحانه در آن بود و من به دلیل پرهیز از مصرف گوشتِ ذبح غیراسلامی در رستوران هتل ناهار و شام نمی خوردم، در آن احساس راحتی می کردم.
روز دوم، آقای عرفانی، من را برای ناهار به منزلش که از هتل دور نبود دعوت کرد. مسیر را پیاده رفتیم. مسیر زیبا بود و نظم فوق العاده ی رفت و آمد قطارهای شهری و احترام کامل شهروندان، چه راننده ها و چه پیاده ها به قوانین شهری، برایم جالب بود. در مسیر، یک دمپایی و یک کلاه هم خریدم. هتل دمپایی نداشت و اذیتم می کرد ضمن آنکه هوا هم رو به سردی می رفت و ممکن بود سرما بخورم. وارد منزل آقای عرفانی شدم و ایشان هم در پذیرایی از من، لطف زیادی داشتند. بیش از هر چیز، پیاده روی تا منزل آقای عرفانی و آشنایی با شهر برایم جذاب بود. شب برای منبر به مسجد رفتم. هنوز تعمیرات ادامه داشت ولی برنامه ها پابرجا بود. تقریباً همه مراجعینِ به مسجد، نوجوانان و جوانان افغانی بودند. دو نفر عراقی هم دیدم اما دریغ از حتی یک ایرانی! در دلم به جوانان افغانی به خاطر عرق دینی شان آفرین گفتم. به سفارش آقای اسماعیلی معاون مرکز امام علی (ع)، شخصی به نام آقای دکتر احمدی که در رشته مکانیک مشغول تحصیل در مقطع فوق دکتری در گراتس بود برای دیدن من و معرفی شهر گراتس به مسجد آمد. جوان متدین و پخته ای بود و می گفتند گهگاهی هم به مسجد کمک می کند. برای فردای آن روز با هم قرار گذاشتیم که برای گردش در شهر و دیدن جاهای دیدنی بیرون برویم. در منطقه ای به نام هاپت پلاز ( Hauptplatz ) به معنی مرکز شهر، قرار گذاشتیم. خیلی دور نبود لذا با راهنمایی دکتر احمدی پیاده خودم را به آنجا رساندم. اصولاً در اتریش مردم به خیلی جاها یا پیاده می روند یا با دوچرخه، و لذا خیلی ماشین استفاده نمی شود. من هم دوست می داشتم برای دیدن شهر، پیاده مسیر را طی کنم. به راحتی سر قرار رسیدم و با دکتر احمدی شروع کردیم به گشتن. از رودخانه شهر گراتس که جوانان به نرده های پل آن به نیّت محکم شدن عشقشان قفل می زدند(!) تا ساختمان های قدیمی و زیبا. یکی از جاهایی که رفتیم، بالای تپه مرتفعی بود که از آنجا می شد کل شهر را دید. تپه خودش توریستی بود و روی آن هم ساختمان های قدیمیِ دیدنی، من جمله برج ساعت قرار داشت. در بالا رفتن از تپه که راه پله داشت، عرقم حسابی درآمد اما بالا رفتن برای من راحت بود. در مسیر، حسابی با دکتر احمدی درباره اتریش و در کل، کشورهای عضو اتحادیه اروپا صحبت کردیم. درباره دانشگاه ها و چرخه نوآوری علمی در آنجا؛ درباره صنعت در اتریش و اروپا و مدیریت پیشرفته و رقابتی ای که غربی ها در اداره صنعت خودشان دارند. درباره بی معنا شدن مرزهای جغرافیایی بین کشورهای اتحادیه اروپا و تأثیرات مثبتی که بر روی تولید علم، و بر روی صنعت و تجارب گذاشته است؛ درباره فرهنگ و سبک زندگی مردم اتریش؛ درباره دولت شبه سوسیالیستی اتریش و توزیع نسبتاً مساوی رفاه در این کشور؛ درباره مهاجرت ها به آنجا و درباره خیلی چیزهای دیگر. یک نکته جالب در اتریش، سرویس های رایگانی بود که دولت به مردم می داد. مدرسه های رایگان، درمان رایگان، حمل و نقل عمومی خیلی ارزان و در عین حال با کیفیت، و چیزهای دیگر که ما در کشورمان بر خلاف شعارهایی که می دهیم بیشتر آنها را مانند کشورهای لیبرال پولی کرده ایم! یا در صورت رایگان بودن، به قدری این سرویس ها را بی کیفیت کرده ایم که مردم مزه رایگان بودن آن را نمی چشند(!) موضوع دیگری که در اتریش ملموس بود و صحبت های دکتر احمدی هم آن را تایید می کرد، نظم مدنی بسیار پیشرفته حاکم بر جامعه بود. برای هر چیزی به دقت قاعده گذاری شده بود و مردم هم از کودکی با این قواعد خو گرفته بودند لذا رعایت نظم و قواعد مدنی برای مردم کاملاً جا افتاده بود. از دکتر احمدی پرسیدم که آیا قاعده گذاری در اینجا یک امر پروژه ای است یا پروسه ای؟ خودم به این نتیجه رسیده بودم که قاعده گذاری در اروپا پروسه ای است و ایشان هم نظر من را تایید کرد. از ایشان سئوال کردم که آیا قبول دارید که نفع و سود محور نامرعی این قاعده گذاری است؟ ایشان این مطلب را قبول داشت.
در مسیر برگشت از چند خیابان زیبا و توریستی هم عبور کردیم و به دعوت دکتر احمدی به یک رستوران ایتالیایی برای خوردن پیتزای سبزیجات رفتیم. یک نکته جالب در اینجا، روابط اجتماعی مردم است. اینجا نهاد خانواده به دلایلی از جمله روابط آزاد زن و مرد و مقررات زن سالارانه و بچه سالارانه، متزلزل است و طلاق یا زندگی مستقل بچه ها امر غریبی نیست اما خانواده ها، دوستان و فامیل خیلی با هم روابط گرمی دارند. اول این قضیه به نظرم پارادوکس آمد لکن دکتر احمدی توضیح داد که روابط اجتماعی گرم و خوش گذرانی با هم، ربطی به طلاق و این حرف ها ندارد و فرهنگ این مردم است. در واقع، مردم روزانه ساعت ها در کافی شاپ ها و رستوران ها می نشینند و با هم گپ می زنند بطوریکه بر خلاف کشور ما که فضای مجازی بلای جان شده و خانواده های ایرانی به جای ارتباط چهره به چهره با یکدیگر، دائم سرشان در شبکه های اجتماعی است، در اتریش، شبکه های اجتماعی رونق چندانی ندارد و بیشر مردم ترجیح می دهند با هم روابط زنده داشته باشند.
به رستوران ایتالیایی رفتیم و من برای اولین بار یک پیتزای اورجیتال (!) خوردم. خیلی با پیتزاهای ایران فرق داشت و با اینکه گوشت نداشت خوش مزه بود. به پیشنهاد دکتر احمدی از پیتزاهای ایتالیایی عکس هم گرفتم.
در گفتگوهایم با دکتر احمدی درباره وضع روحی مردم اتریش پرسیدم، منتظر بودم وضع روحی مردم را نامناسب معرفی کند. همین هم شد. ایشان می گفت، خودکشی در اتریش خصوصاً در شهر وین آمار بالایی دارد. علاوه بر این، می گفت که اینجا از هر 20 نفر شاید یک نفر دیوانه باشد یعنی قاطی کرده باشد. به ایشان گفتم آیا این خودکشی ها و قاطی کردن ها ناشی از نهیلیسم نیست؟ ایشان تایید کرد که بعضی از مردم در اتریش علی رغم رفاه بالایی که دارند، بعد از تجربه لذت های گوناگون، به یکنواختی و پوچی می رسند. گفتم حالا این نظم و رفاه، ارزش دیوانه شدن را دارد؟ قبول داشت که ندارد. یعنی مردم در غرب با وجود پیشرفت هایی که داشته اند، احساس خوشبختی ندارند چراکه زندگی برای آنها معنای عمیقی ندارد. آقای احمدی قبول داشت که مردم در اروپا دچار نوعی مستی و ناهوشیاری اند و تا این مستی اثر خود را دارد، کسی به معنا و فرجام زندگی توجه ندارد اما همین که با یک تکانه، مستی زائل می شود، فرد با سئوالات مهمی روبرو می شود که پاسخی برای آن ندارد و ممکن است نهایتاً یا قاطی کند و یا به خودکشی رو بیاورد.
در مسیر برگشت، آقای احمدی پیشنهاد داد با قطار شهری برگردم. می گفت دو ایستگاه اول برای همه رایگان است اما بیشتر از آن را باید از دستگاه الکترونیکی داخل قطار بلیط خریداری کنیم. البته این را هم گفت که بلیط را کسی کنترل نمی کند و هرچند ماه به ماه ممکن است یک بازرس وارد قطار شده و بلیط ها را چک کند که جریمه بلیط نداشتن هم 90 یورو است؛ اما مردم عمدتاً خود را به خرید بلیط متعهد می دانند. پول خرد نداشتم لذا دکتر احمدی به من 2 یورو و 20 سنت پول خرد داد که با آن بلیط بخرم. وارد قطار که شدم به دستگاه خرید بلیط مراجعه کردم. هرچه سکه را وارد می کردم داخل دستگاه نمی شد! از یک خانم جوان که کنار دستگاه ایستاده بود به زبان انگلیسی درخواست کمک کردم و او من را راهنمایی کرد. باید قبل از انداختن سکه مشخصات بلیط را در مونیتور لمسی دستگاه انتخاب می کردم. اما مونیتور می گفت که برای یک ساعت استفاده از قطار، که حداقل زمان ممکن بود، 2 یورو و 30 سنت سکه باید داخل دستگاه بیندازم ولی من 2 یورو و 20 سنت بیشتر نداشتم. البته سکه را در درون دستگاه انداخته بودم لکن هم زمان دکتر احمدی با موبایلم تماس گرفت و گفت که متوجه شده که باید 2 یورو و 30 سنت به من پول خرد می داده و از این بابت عذرخواهی کرد. من هم با کمک همان خانم درخواست بلیط را کنسل کردم و تصمیم گرفتم بعد از دو ایستگاه رایگان، از قطار پیاده شده و بقیه راه را تا هتل پیاده بروم!
وقتی به هتل برگشتم، بیش از هر چیز نظم دقیق و درعین حال پیچیده ی همراه با تعهد شهروندان به این نظم، من را شگفت زده کرده بود. به یاد نظریه اعتباریات مرحوم علامه طباطبایی (ره) افتادم که ایشان اعتبارسازی و پیچیدگی اعتباریات در یک جامعه را نشانه پیشرفته بودن آن جامعه معرفی کرده بود. من هم در سلسله درسگفتارهای تمدن نوین اسلامی که تازه یک هفته قبل از این سفر تمام شده بود، روی همین نظم، و نقش اعتباریات در ایجاد آن زیاد صحبت کرده بودم. به دانش پژوهان گفته بودم که تمدن یعنی همین نظم بسیار پیشرفته مدنی و ما تا در ایران نتوانیم برای حوائج کلی و جزئی خود بر اساس فرهنگ اسلامی قاعده سازی کنیم و سپس مردم را برای درک و رعایت این قواعد تربیت کنیم، نمی توانیم در مسیر شکل گیری تمدن نوین اسلامی قدم بر داریم.
شب برای اقامه نماز جماعت و سخنرانی به مسجد رفتم. به توصیه جناب محسن زاده، سطح سخنرانی هایم را برای فهم مردم پایین آورده ام. کار ساده ای نیست ولی سعی خودم را کردم. بعد هم دُز بحث های اخلاقی را بالا بردم تا عامه مردم بیشتر استفاده کنند. بعد از سخنرانی، یک جوان افغانی که لهجه فارسی او مثل ما ایرانی ها بود نزد من آمد. اول فکر کردم ایرانی است و خوشحال شدم که بالاخره یک ایرانی هم آمده به مسجد (!) اما گفت که من افغانی هستم اما عمده عمر خود را در ایران گذرانده ام. نکته جالب در صحبت های جوان افغانی، این بود که به شدت از آمدن به اتریش اظهار پشیمانی می کرد؛ می گفت چندبار خواستم کاری کنم تا اتریشی ها دیپورتم کنند اما خانواده و فامیل نگذاشته اند. می گفت اشتباه کردم که از ایران قاچاقی آمدم اینجا؛ در ایران همه چیز داشتم؛ کار خوب، خانه خوب، ماشین و خیلی چیز ها، اما اینجا دو سال است که خانه نشین شدم تا ببینم با وجود یادگیری زبان آلمانی که شرط ماندن است، به من تابعیت می دهند یا نه؟ می گفت در اینجا بیش از هر چیز نگران دین خودم و بچه هایم هستم؛ می گفت در ایران غرق در فضاهای معنوی بودیم و آسیب پذیری بچه ها کم بود اما اینجا خبری از معنویت نیست و معلوم نیست چه بلایی بر سر دین بچه هایم بیاید؛ حال و هوای حسینی داشت و برای محرمِ ایران هم دلتنگ شده بود. عشق به امام حسین (ع) مجنونش کرده بود و دوری از ایران و عتبات عالیات آزارش می داد. نکته جالبی درباره جوانان ایرانی در اتریش می گفت که خیلی ناراحتم کرد. می گفت خیلی از جوانان ایرانی در اتریش گرایشی به مذهب ندارند و حتی برای اینکه تابعیت اتریشی بگیرند، به مسیحیت رو می آورند و بعد می گویند اگر به ایران برگردیم به جرم مسیحی شدن ( ارتداد ) اعدام می شویم. می گفت بعضی از آنها می گویند به دروغ مسیحی شدیم تا بتوانیم پناهنده شویم. این جوان افغانی می گفت به آنها می گویم چرا با دین خودتان بازی می کنید؟ اینجا شما را غسل تعمید می دهند و باید هر هفته به کلیسا بروید؛ آیا پناهنده شدن ارزش این کار را دارد؟ می گفت به ایرانی ها بارها گفته ام شما قدر ایران و وفور نعمات در کشورتان را نمی دانید؛ ای کاش من یک ایرانی بودم و از امکانات ایران استفاده می کردم. شبیه این صحبت ها درباره جوانان ایرانی را از دکتر احمدی هم شنیده بودم. واقعاً تکان دهنده بود.
موقع رفتن از مسجد به سمت هتل، یک جوان افغانی دیگر را دیدم که او هم از آمدن به اتریش اظهار پشیمانی می کرد. می گفت در ایران نجار ماهری بوده و درهای زینتی می ساخته لکن اینجا 2 سال است که خانه نشین شده و بیکار می چرخد تا تکلیفش روشن شود. می گفت اگر در همین مصاحبه اولِ پناهندگی، که در صورت اعتراض تا سه بار تکرار می شود، رد شود، حتماً به ایران برمی گردد. خیلی ناراحت بود. دکتر احمدی می گفت به این ها که هنوز به پناهنگی شان جواب مثبت نداده اند، دولت اتریش ماهانه 180 یورو می دهد تا به کار خلاف رو نیاورند ولی اجازه کار ندارند؛ اگر هم کار به آنها بدهند، کارشان از سطح بسیار پایینی برخوردار است. البته بعد از موافقت با درخواست پناهدگی، دولت به هر نفر ماهانه نزدیک به 900 یورو می دهد که اگر زن و بچه داشته باشد، این رقم افزایش پیدا می کند و مهم ترین جذابیت برای پناهنده ها این کمک نسبتاً بالای دولت است که برای یک زندگی معمولی در اتریش کفایت می کند.
در مسیر برگشت از مسجد به هتل، آقای عرفانی در ماشین باب گلایه گذاری از افراد مختلف من جمله یکی از ایرانی های مقیم گراتس را باز کرد. دوست ندارم کسی جلوی من بدگویی شخص دیگری را بکند ولی تحمل کردم. موقع پیاده شدن گفت ما در این مسجد متهم به وابستگی به ایران هستیم و بعضی ها به همین خاطر از ما دوری می کنند اما ایران به ما کمک چندانی نمی کند. اضافه کرد که اگر من این مسجد را به هر سختی ای حفظ نمی کردم الان جوان هایی که امشب مسجد آمده بودند با شیشه مشروب توی خیابان بودند. به او گفتم که در امر مسجد و مسجد داری ثابت قدم باشد و خداوند هم به او کمک خواهد کرد. درخصوص بودجه سکوت کردم؛ فقط به او گفتم که اوضاع بودجه فرهنگی در خود ایران هم مناسب نیست؛ دعا کردم که گشایشی در کارشان بوجود بیاید. نقطه قوت آقای عرفانی، باور او به ولایت فقیه است.
روز بعد، حوالی ساعت 2 بعد از ظهر بود که با آقای عرفانی برای ناهار بیرون رفتیم. با کمی فاصله از هتل، یک رستوران ایرانی باز شده بود به نام کلبه غذاهای سنتی. وارد رستوران شدیم. به طور اتفاق مدیر رستوران که یک ایرانی با لهجه شیرین شیرازی بود، دوست آقای عرفانی درآمد. با محبت ما را دعوت به نشستن کرد و منوی غذاهای رستوران را آورد. تقریباً اکثر غذاهای ایرانی را داشت. هم من و هم آقای عرفانی از مدیر رستوران درباره ذبح اسلامی گوشت رستوران سئوال کردیم و او هم اطمینان داد که گوشت اینجا ذبح اسلامی است. ما هم کباب کوبیده سفارش دادیم(!) در موقع ناهار آقای عرفانی دوباره سر صحبت را باز کرد و از یک روحانی ایرانی و یک روحانی افغانی که ساکن وین است صحبت به میان کشید. می گفت آن روحانی ایرانی آمده بود برای سخنرانی به گراتس اما به خاطر اینکه علاقه داشت در رستوران های اتریشی غذا بخورد، با او قطع رابطه کردم. به ایشان گفتم رفتن به رستوران اتریشی و سفارش غذای حلال اشکالی ندارد اما او می گفت در جایی که مشروبات الکلی هست آدم نباید غذا بخورد. به او گفتم که سخت نگیرد اما به نظرم آدم متحجری آمد. دلش از آن روحانی افغانی هم پر بود. می گفت بعضی چیزها را رعایت نمی کند؛ یک مورد را برایم تعریف کرد و به او حق دادم. ناهار را که خوردیم، مدیر رستوران آمد کنارمان نشست و کمی با ما صحبت کرد. آقای عرفانی با او شوخی داشت و لذا راحت بودند. مدیر رستوران یک نکته جالبی گفت و آن اینکه اتریش علی رغم ظاهر سوسیالیستی ای که دارد، در اقتصاد لیبرال عمل می کند بنابراین، این سرمایه دارهای اتریشی هستند که خوب و بد را تعیین می کنند. مثلاً می گفت، میوه های اینجا به خاطر کودهای شیمیایی ای که مصرف می کنند، هم مزه ندارند و هم ضرر دارند اما دولت جرأت نمی کند چیزی به سرمایه دارها بگوید. قبلاً یکی از بچه های افغان هم از سلطه سرمایه داران بزرگ در اینجا صحبت کرده بود. دکتر احمدی می گفت در اینجا یک جوری با افراد برخورد می شود که نه تنگدست باشند و نه خیلی پولدار؛ همه در حدی از رفاه برخوردار باشند و آرام بگیرند.
در مسیر برگشت، باز هم آقای عرفانی از همین مدیر رستوران ایرانی و بعضی ها که البته من نمی شناختمشان، بدگویی کرد. به آقای عرفانی تاکید کردم که جاذبه اش بیش از دافعه اش باشد. گفتم حتی به اندازه یک مو هم شده ارتباط ایرانی ها و افغانی ها را با مسجد حفظ کند. این بنده خدا به سرعت درباره افراد حکم صادر می کند و خدا می داند بعداً درباره من به دیگران چه خواهد گفت (!)
روز دوشنبه، ظهر آقای عرفانی آمد هتل و پیشنهاد داد که برای ناهار مجدداً برویم آن رستوران ایرانی. گرسنه نبودم و علاقه ای هم به رفتن دوباره به آنجا نداشتم اما قبول کردم. هوا بارانی بود. پیاده به سمت رستوران حرکت کردیم. وقتی رسیدیم، متوجه شدیم رستوران تعطیل است. به آقای عرفانی گفتم میل به غذا ندارم لذا برگردیم هتل. در مسیر برگشت، به یکی از فروشگاه های بزرگ مواد غذاییبه نام لونر ( Luner ) رفتیم. یک بطری آب نیاز داشتم. به جز آب، کمی شکلات، یک بسته آجیل و دو لیوان ماست میوه ای هم خریدیم. برای ناهار من زیاد هم بود. وقتی به هتل رسیدیم، آقای عرفانی گفت که دارد می رود یکی از روستاهای گریتس تا برای مسجد گوشت بخرد و پیشنهاد داد که با هم به آن روستا برویم. مسیر روستا برایم جالب بود. یک جاده پر پیچ و خم اما تمیز، سرسبز و زیبا. به روستا رسیدیم. نام روستا سمیرییَخ( semriach ) بود. به منزل یکی از جوانان افغانی رفتیم تا گوسفندی را که صبح ذبح کرده بود تحویل بگیریم. تعارف کرد و رفتیم منزل ایشان. نماز ظهر و عصر را اقامه کردیم و سریع سفره ناهار را آورد. می گفت غذای خودمان عدس پلو بود اما وقتی شنیدیم که شما دارید می آیید اینجا، کباب درست کردیم. خیلی تشکر کردم و گفتم همان عدس پلو کافی بود. کمی از شرایط روستا سئوال کردم و او هم جواب داد. از وضع کسب و کار، از نحوه اداره روستا، رفتار مردم و غیره و ایشان هم در حد اطلاعاتی که داشت پاسخ داد. می گفت وضع مالی مردم در روستا بهتر از شهری هاست و کسب و کار هم رونق زیادی دارد. همچنین می گفت که در اینجا به روستاها خیلی می رسند و هر چیزی نظم و قاعده خودش را دارد. آقای عرفانی هم در تایید سخن او گفت که زندگی در روستا به دلیل ضوابطی که در زمینه رسیدگی به زمین ها و مراقبت از نظافت محیط و تفکیک زباله ها و غیره دارد، از شهر به مراتب سخت تر است. راست هم می گفتند، با آنکه دام داری کار رایج مردم آنجا بود، روستا خیلی تمیز بود و یک ذره هم بوی دام به مشام نمی رسید. دور همه زمین ها هم حصارهای چوبی متحد الشکل کشیده بودند و در تمام زمین ها علف های هرز شبیه زمین فوتبال به نحو یکدستی کوتاه شده بود. می گفتند مردم در روستا موظفند علف های هرز را به این شکل کوتاه کنند. ناهار را سریع خوردیم و به سمت گریتس حرکت کردیم.
شب در مسجد تصمیم گرفتم یک بحث اخلاقی درباره «زبان» داشته باشم. به نظرم بحث های اخلاقی برای این بچه ها مفید تر است. شب های قبل هم بحث های اخلاقی ارائه کرده بودم. بعد از مراسم، مجدداً بعضی از جوانان افغانی آمدند و درباره مشکلاتشان با من صحبت کردند. یکی از جوانان خیلی از مردم اتریش بد می گفت اما دو نفر دیگر که روبری ما نشسته بودند، حرف های او را قبول نداشتند!
سه شنبه، آخرین روز حضور من در گریتس بود. قانون هتل این بود که ساعت 11 اتاق تخلیه شود. قرار بود به وین برگردم و از آنجا به سمت لینز حرکت کنم. با آقای عرفانی قرار گذاشتم که رأس ساعت 11 هتل باشد. کمی سختش بود و می گفت ساعت 12 برویم بهتر است اما به او صراحتاً گفتم که باید مقررات هتل را رعایت کنیم! صبح سه شنبه بعد از صبحانه، کارت آسانسور کار نکرد. بردم و به کارمند رسپشن نشان دادم اما گفت عیبی ندارد، شاید عیب از آسانسور باشد. به جای آسانسور از راه پله بالا رفتم. حدس زدم اشکال کارت یک علامت برای یادآوری تخلیه به موقع اتاق است. چند ساعتی وقت بود و ترجیح دادم مباحث سخنرانی شب را آماده کنم. روزهای قبل هیچکدام از میهماندارهای هتل در اتاق من را نزدند و فقط زمانی که بیرون از هتل بودم اتاق را مرتب می کردند اما در همین 3-2 ساعت دو بار در اتاق را زدند! در را هم که باز می کردم می گفتند اشتباه شده ولی معلوم بود که غیرمستقیم درباره لزوم تخلیه به موقع اتاق تذکر می دهند! رأس ساعت اتاق را تحویل دادم و همراه با آقای عرفانی به سمت وین حرکت کردیم. آقای عرفانی صبحانه نخورده بود و پیشنهاد داد که کباب ترکی بخوریم. همراهی اش کردم ولی خودم نخوردم. بعد هم گفت برویم یکی از فروشگاه ها که برای مسیر کمی آب و شیرینی و غیره بخریم. به یک فروشگاه به نام هافر ( Hofer ) رفتيم. فروشگاه بزرگ اما ساده ای بود. آقای عرفانی می گفت در این فروشگاه که زنجیره ای است، مواد غذایی ارزان تر به فروش می رسد. علتش را پرسیدم. گفت این فروشگاه قدیمی است و در زمان جنگ جهانی دوم به مردم غذای رایگان داده است لذا دولت اتریش برای جبران این کار ارزشمند فروشگاه، از آن، مالیات نمی گیرد و همین امر باعث شده که مواد غذایی این فروشگاه ارزن تر از جاهای دیگر باشد. تقریباً یک ساعتی وقت تلف شد (!) اما بالاخره به سمت وین حرکت کردیم. ساعت 14 به وین رسیدم و مستقیم به دفتر جناب حاج آقای محسن زاده رفتم. ایشان استقبال گرمی کردند و گفتند که به جای امشب، فردا بعد از ظهر به سمت لینز حرکت خواهم کرد. با آقای عرفانی خداحافظی کردم و از او بابت زحمات و پذیرایی هایش در طول این مدت صمیمانه تشکر نمودم. بعد هم رفتم به داخل مرکز امام علی (ع) که چند ساعتی استراحت نموده و آماده حضور در برنامه شب مرکز بشوم.
برای اقامه نماز مغرب و عشا به اتفاق جناب آقای محسن زاده به مسجد مرکز امام علی (ع) رفتیم. مسجد مملوّ از جمعیت بود بطوریکه مجبور شدیم جلوی کفشکنی نماز بخوانیم. بعد از نماز جماعت، مراسم عزاداری آغاز شد. جناب آقای پورسیدآقایی سخنرانی نمودند و بعد، آقای مالکی نژاد مداحی کردند. حال معنوی و حسینی خوبی بر برنامه حاکم بود و من هم استفاده کردم.
بعد از اتمام برنامه، قرار شد به همراه دوستان، از فرصت استفاده نموده و به یک جای دیدنی در وین برویم. رفتیم به منطقه کِرتنِر ( Keartnersrtasse ) جزء خیابان های توریستی وین بود. به یک بستنی فروشی ایتالیایی رفتیم و بستنی خوبی خوردیم. بعد پیاده به سمت کلیسای سوخته، ( Stefansdom ) که یکی از کلیساهای معروف دنیاست رفتیم. شب بود و کلیسا بسته بود اما از بیرون بنای آن را دیدیم و چند تا عکس هم گرفتیم. قرار گذاشته شد تا فردا هم بیاییم و از داخل کلیسا هم دیدن کنیم.
صبح چهارشنبه، به همراه دوستان مجدداً به وین گردی رفتیم. آقای حائری شیرازی فرزند آیت الله محی الدین حائری شیرازی هم آمده بود مرکز و ما را همراهی کرد. من ایشان را نمی شناختم، اما او من را شناخت. همسرش اتریشی بود و در اتریش کار علمی و دانشگاهی می کرد. ابتدا رفتیم کنار رود دانوب. رودخانه دانوب، یکی از طولانی ترین و زیباترین رودهای اروپاست که از نه کشور اروپایی می گذرد. برای رسیدن به نقطه مورد نظر، از کنار ساختمان سازمان ملل هم گذشتیم و دوستان توضیحاتی درباره شعبه سازمان ملل در وین دادند. نیم ساعتی کنار رودخانه بودیم و عکس گرفتیم. آقای حائری در کل مسیر از مسائل اروپا و علی الخصوص اتریش برایمان صحبت می کرد. کنار رودخانه یک مسجد بود که متعلق به وهابی ها بود. داخل مسجد شدیم و بخش های مختلفش را دیدیم. بعد دوباره به همان کلیسای سوخته که دیشب رفته بودیم حرکت کردیم. وارد کلیسا شدیم. داشتند دعا می خواندند. ما هم از داخل کلیسا چند تا عکس گرفتیم. بعد از دیدن از کلیسا و خیابان های اطراف، به سمت ساختمان شهرداری، پارلمان و غیره رفتیم. ساختمان های جالبی بود. آقای حائری معتقد بود که پیشرفت های مادی غرب به خاطر جزئی نگری آنها و توانمندی شان در قاعده سازی است. خودم هم قبلاً همینگونه فکر می کردم. می گفت، اتریش چند سال اخیر در بین کشورهای اروپایی از جهت کیفیت زندگی اول شده و یک دلیل آن هم برخورداری این کشور از 50% فضای سبز است. آقای حائری به وضع ایران هم نقدهایی داشت. بعضی نقدهای ایشان شبیه حرف های آقای زائری بود. می گفت باید آزادی فکری و اجتماعی بیشتری در ایران بوجود بیاید. برگشتیم مرکز امام علی (ع) و آماده شدم تا به سمت شهر لینز حرکت کنم. حوالی ساعت 3.5 آمدند دنبال من. به سمت شهر لینز حرکت کردیم. نزدیک تر از گراتس بود اما مسیر شباهت زیادی به مسیر گراتس داشت. حوالی ساعت 5.40 دقیقه به لینز رسیدیم و به منزل یکی از برادارن افغان که دست اندر کار مرکز اهل البیت (ع) در لینز بود رفتیم. تقریباً یک ساعتی پذیرایی شدم تا نوبت به رفتن به مرکز اهل البیت (ع) رسید. مجموعه ای مرتب و نسبتاً بزرگ بود و جمعیت خوبی را در خودش جا داده بود. بعد از اقامه نماز جماعت سخنرانی کردم و بعد از سخنرانی یک سینه زنی به سبک ایران برگزار شد که شور و حرارات زیادی داشت. مجبور بودند زود مراسم را تمام کنند تا همسایه ها اعتراض نکنند. بعد از اتمام برنامه به سمت محل استقرار من که خانه یکی از اعضاء حسنیه محبّان اهل البیت (ع) بود رفتیم. ایشان که یک حاج خانم مسن به نام خانم رستمی بود نذر داشت که منزلش را هر سال در اختیار عالمی که محرم برای سخنرانی می آید بدهد. منزل کوچکی در منطقه هاید ( Haid ) بود. خانه مرتب بود. البته در هتل احساس بهتری داشتم اما به هر حال با لطف زیادی روبرو شده بودم. بعداً فهمیدم آن حاج خانم که منزلش را به من داده است، خودش در همان حسینیه اهل البیت (ع) مستقر شده است. شرمنده شدم. شب بعد به ایشان گفتم که چرا این کار را کرده اید؟ خود من می توانستم در مرکز مستقر شوم و شما در خانه خودتان باشید؛ اما ایشان خیلی احترام کرد و گفت این کار را برای امام حسین (ع) می کند.
فردای آن روز، یکی از دوستان مرکز به نام آقای فرهاد شفق که جوان متدین و روشنی بود به دنبال من آمد و با هم کمی در شهر لینز گشتیم. شهری شلوغ و پرترافیک اما مرتب بود. می گفتند ساعتی که ما رفته ایم بیرون اینقدر ترافیک هست. به نظرم گراتس از لینز زیباتر بود. به بالای یکی از تپه های شهر لینز که به بام شهر معروف بود رفتیم. اسم آنجا پوستلینگبرگ ( Postlingberg ) بود. یک کلیسای قدیمی هم در آنجا قرار داشت که توریست ها به آنجا می آمدند. از آنجا می شد کل شهر لینز را دید. ساختمان کلیسا هم جالب بود. در واقع، کلیسا در بالای یک منطقه سرسبز قرار داشت که شبیه پارک بود و جالب اینکه آهوها هم در آنجا تردد می کردند. در مسیر برگشت، آقای شفق درباره اوضاع مهاجرین در اتریش مفصل صحبت کرد. دغدغه اصلی او، حفظ دین بود. می گفت اینجا به شکل نرم مجبورمان می کنند تا همرنگشان بشویم و دین خود را تدریجاً کنار بگذاریم؛ اگر هم مقاومت کنیم منزوی می شویم و دچار افسردگی می شویم. از ماجرای دست ندادنش با یک خانم دکتر اتریشی گفت که آن خانم حسابی عصبانی شده بود و او را به خاطر قبول نکردن سبک زندگی غربی سرزنش کرده بود. می گفت، زن های ما که شهروند اتریش شده ایم به خاطر حجاب، حتی اگر تحصیلکرده هم باشند، حق ندارند در مشاغل مهم کار کنند و این ما را زجر می دهد. تا آنجا که توانستم، در او اعتماد به نفس ایجاد کردم. به آقای شفق تاکید کردم که با کمک هم وطن های خود شرایط بهتر و مبتکرانه ای را برای زندگی کردن در اتریش فراهم کند. آقای شفق می گفت اگر در ایران به ما مدرک هویتی می دادند، هیچوقت به اروپا نمی آمدیم. راست می گفت؛ می نمی دانم این چه رفتار نامعقولی است که در ایران با افغانی ها می شود؟ اینجا با همه حساسیت هایی که هست به مهاجران مدرک هویتی می دهند و با این مدرک، می توانند تحصیل کنند و یا گواهی نامه رانندگی و غیره بگیرند، اما در ایران این امکان حتی برای افغانی هایی که در ایران به دنیا آمده اند و مهم تر اینکه برادران دینی و هم زبان ما هستند وجود ندارد و یک جوان افغانی هیچ امیدی به آینده خود ندارد. حتی ممکن است بچه های او برای همیشه بی سواد بمانند(!) البته اخیراً مقام معظم رهبری دستور داده اند که بچه های افغان اجازه داشته باشند به راحتی در مدارس تحصیل کنند اما شنیدم دستور ایشان هنوز در همه جای ایران به درستی اجرا نمی شود. از طرف دیگر، رفتار پلیس ایران هم با مهاجران افغانی قدری خشن است و وقتی برای من از این چیزها صحبت می شود، شرمنده می شوم.
روز جمعه هفتم مهر، حوالی ظهر بود که آقای شفق آمد دنبال من تا به اتفاق برویم منزل ایشان. بیشتر اعضاء هیات امنای حسینیه محبان اهل البیت (ع) هم منزلشان دعوت بودند. خیلی تهیه دیده بود. ناهار را آنجا خوردیم و کمی درباره اتریش صحبت کردیم. گفتند یکی از مهاجرین افغانی چند روز پیش بچه خود را بد جور کتک زده و بچه هم در مهد کودک ماجرا را تعریف کرده است. بعد هم پلیس آمده و هر سه بچه این خانواده را گرفته و برده است مرکز نگهداری بچه های بد سرپرست؛ ظاهراً حسابی مادر و پدر این بچه ها شوکه شده اند و دائماً از این و آن کمک می خواهند. به نظرم رسید که چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟ به هر حال بچه ها را به هیچ وجه نباید کتک زد و قانون اینجا هم در این زمینه روشن است. در راه برگشت، یکی از برادران می گفت که اگر کسی اینجا فوت کند، دولت 800 یورو می گیرد و جنازه او را می سوزاند (!) تعجب کردم. گفتم مگر سوزاندن جنازه در مسیحیت هم هست؟! گفت به هر حال اینجا این کار را می کنند و خاکستر را در یک محل کوچکی دفن می کنند. خیلی عجیب بود که مسیحیان هم به این کار تن داده اند.
شب، بعد از اتمام برنامه مسجد، آقای شفق تماس گرفت و پیشنهاد داد که گشتی در شهر بزنیم. قبول کردم. به همراه یکی دیگر از دوستان به نام محمد صفري از مسیرهای فرعی و کوچه های شهر لینز به سمت رود دانوب رفتیم. اینجا شب ها، خیابان های کوچک یا کوچه ها کاملاً تاریک است و چراغی نیست. شاید بعضی نپسندند اما من دوست دارم که شب واقعاً شب باشد. به کنار رود دانوب رفتیم. جایی که رفتیم، چند روزی بود که یک شهربازی راه اندازی شده بود. در اتریش، شهربازی ها سیّار است و ظرف چند روز، یک دفعه یک شهر بازی عظیم را سرپا می کنند. کنار رود دانوب منظره زیبایی بود. چند کشتی تفریحی هم آنجا لنگر انداخته بودند. در کنار رود، یک رستوران شبیه کشتی وجود داشت که دختر ها و پسرهای جوان در آن جمع شده بودند و اغلب مست کرده بودند(!) از آنجا پیاده به سمت مرکز شهر رفتیم. شب شنبه بود و لذا بعضی ها به ويژه جوان ها برای گردش آمده بودند بیرون. از تابِن مارك ( Taubenmark ) رد شدیم و در رستوران مگدانلد بستنی خوردیم و بعد از عکاسی دوباره مسیر را پیاده برگشتیم. جلوی منزل که رسیدیم، آقای شفق باب درد دل را باز کرد و حسابی از رفتارهای نامناسب بچه های هیات صحبت کرد. می خواست از کار در هیات کنار بکشند اما به او گفتم که کار شما در این شهر خیلی ارزشمند است و هر یک جوانی که در اینجا به دین و اهل بیت (ع) نزدیک شود، برای شما سرمایه آخرت است، لذا نباید به هیچ وجه رهایش کنید.
روز بعد، به پبشنهاد آقای شفق رفتیم یکی از فروشگاه های بزرگ منطقه گشتیم. اصولاً گشتن در بازار برای فهم مناسبات اجتماعی یک ملت فواید زیادی دارد. البته می خواستم کمی سوغاتی هم بخرم که دست خالی برنگردم خانه؛ لذا با راهنمایی آقای شفق مقداری لباس خریدم.
یکشنبه، هم ظهر و هم شب سخنرانی داشتم. حال و هوای معنوی مسجد هم خیلی خوب بود ولذا متمرکز شدم روی سخنرانی ها. از آنجا که قرار بود برگردیم وین و قبل از برگشت به ایران، سفر کوتاهی به مجارستان هم داشته باشیم به دوستان گفتم یا آخر شب برگردیم وین، و یا فردا صبح زود. دوشنبه روز اول هفته کاری بود و اکثر آنها سر کار می رفتند، لذا ترجیح دادند که بعد از اتمام برنامه مسجد من را به وین برسانند. بعد از خداحافظی و تشکرات مرسوم، با ماشین به سمت وین حرکت کردیم و حوالی ساعت 12 شب بود که به مرکز امام علی (ع) واقع در خیابان ملاردگس ( Mollardgasse 50 ) رسیدیم.
روز دوشنبه، قرار شد صبح با دوستان برویم کمی خرید کنیم. من در لینز خرید کرده بودم اما دوستان را همراهی کردم. دیدن شهر و فروشگاه ها برایم خالی از فایده نبود. برای ظهر سفیر ایران در آژانس بین المللی انرژی اتمی آقای دکتر نجفی میهمانانِ مرکز را برای ناهار دعوت کرده بود اما دوست نداشتم بروم؛ با این حال، با اصرار آقای اسماعیلی بقیه را همراهی کردم. آقای نجفی که فرد متدینی بود خیلی احترام کرد و موقع ناهار درباره مسائل ایران در آژانس هم کمی صحبت کرد؛ بعد هم گریزی زد به برجام و از محاسن برجام و از فضائل آقای ظریف مطالبی گفت. بنا نداشتم صحبت کنم لذا از ابتدا تا انتها سکوت کردم. بعد از بازگشت، با لطف آقای اسماعیلی و به همراه آقای مالکی نژاد گشتی در وین زدیم و رفتیم به یک مکان توریستی به نام کالنبرگ ( Kahlenberg ) که می گفتند بام وین است و از آنجا می توان همه جای شهر را دید. زیبا بود. در مسیر رفت و برگشت، کلی با دوستان درباره اوضاع و احوال اتریش و غیره صحبت کردیم. دوشنبه شب در مراسم عزاداری مرکز امام علی (ع) شرکت کردم. جلسه با صفا و منظمی بود. حسن مدیریت جناب آقای محسن زاده و فوائد حضور یک مدیر جوان و مبتکر در آنجا محسوس بود. بعد از اتمام برنامه شام هم داده شد. شام را که خوردیم با یک پیرمرد مسن ایرانی که می گفت 30 سال است در اتریش زندگی می کند و نوشته های سالهای اخیر من را در خبرگزاری فارس و غیره دنبال می کند، روبرو شدم. خیلی به من اظهار لطف کرد و تاکید داشت که باید زودتر از علوم انسانیِ غربی عبور کنیم و به علوم انسانی اسلامی برسیم. از بعضی متفکران ایرانی مانند دکتر حداد عادل به خاطر انفعالی که در برابر فلسفه های غربی دارند انتقاد داشت. به او گفتم که کارهای خوبی در ایران شروع شده و شاید تا 10 سال آینده نشانه های آن تدریجاً ظاهر شود.
قرار بود سه شنبه صبح برویم بوداپست اما صبح بعداز نماز، هیچکدام از ما حال رفتن به یک سفر طولانی را نداشتیم. از این گذشته، قرار بود شب در مرکز امام علی (ع) سخنرانی کنم و دوست نداشتم با خستگی سخنرانی کنم. لذا به بوداپست نرفتیم. به جای آن رفتیم به منطقه ای به نام ملک ( Melk ) در 90 کیلومتری وین كه در آنجا یک کلیسای بسیار قدیمی و زیبا و یک موزه و کتابخانه مسیحی قرار داشت. هوا بارانی هم بود لذا چتر ها را برداشتیم و حرکت کردیم. مکان زیبایی بود و شمار زیادی توریست به آنجا آمده بود. به یکی از دوستان گفتم این اربابان کلیسا در اواسط قرون وسطا، خون مردم را حسابی در شیشه کردند و با پول هنگفتی که با انواع حق کشی به دست آوردند، به اسم دین برای خودشان کاخ های عظیم و معابد مطلا ساختند(!) حالا هم معابد آنها که یک ذره بوی معنویت و بوی تعالیم ناب حضرت مسیح (ع) در آن ها به مشام نمی رسد، و به مکان های توریستی صرف تبدیل شده بطوریکه فرق چندانی بین این اماکن و سایر اماکن حس نمی شود.
برگشتیم وین و بعد از کمی استراحت، 45 دقیقه قبل از اذان مغرب همراه جناب آقای محسن زاده به شبستان مرکز رفتیم. عنوان سخنرانی من که از قبل هم اعلام شده بود، «اندیشه سیاسی اسلام در پرتو نهضت حسینی (ع)» بود. بعد از اظهار لطف بسیار جناب آقای محسن زاده، سخنرانی ام را آغاز کردم. خسته بودم و وقت هم بسیار کم بود ولی سخنرانی را ارائه کردم و با ذکر مصیبت خاتمه دادم. در این سخنرانی تلاش کردم به شش اصل از اصول اندیشه سیاسی اسلام که می توان از نهصت حسینی (ع) به دست آورد و این شش اصل، کل اندیشه سیاسی ما را تحت تأثیر خودش قرار می دهد، اشاره کنم.
چهارشنبه روز برگشت ما به ایران بود. ساعت 9:45 دقیقه به وقت وین پرواز داشتیم لذا صبح زود بلند شدیم و به سمت فرودگاه حرکت کردیم. جناب آقای محسن زاده و جناب آقای اسماعیلی هم محبت کردند و تا فرودگاه آمدند و همانجا خداحافظی کردیم. حوالی ساعت 4 بعد از ظهر به وقت تهران وارد فرودگاه امام خمینی شدیم و پس از اقامه نماز و خداحافظی با دوستانِ هم سفر، به سمت خانه حرکت کردم. در راه منزل، دیدن برخی بی نظمی ها و قانون شکنی ها که در خیابان های تهران به امری عادی تبدیل شده است، آزارم می داد(!) احتمالاً چند روزی طول می کشد تا دوباره به بی نظمی های خودمان عادت کنم.
بدون دیدگاه