نقاط کانونی در فلسفه سیاسی انقلاب اسلامی

متن کامل سخنرانی حجت الاسلام والمسلمین دکتر رضا غلامی، عضو هیات علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در نهمین نشست از سلسله نشست های معارف اسلامی و انقلاب اسلامی با عنوان «نقاط کانونی در فلسفه سیاسی انقلاب اسلامی»، تهران : 27 دی ماه 1401،  پژوهشگاه فرهنگ و معارف اسلامی

بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، الصلاه و السلام علی رسول الله و علی آله الطیبین الطاهرین.

سلام عرض می کنم خدمت اساتید و دانش پژوهان گرامی. از عزیزان پژوهشگاه فرهنگ و معارف اسلامی و سرکار خانم دکتر قوی، سرپرست محترم پژوهشگاه که فرصت ارائه این بحث را برای من فراهم کردند متشکرم. به طور خاص، از جناب آقای دکتر میرخلیلی که مدیریت این سلسله نشست ها را عهده دار هستند به طور ویژه سپاسگزارم. همچنین لازم می دانم از اساتید محترم فلسفه سیاسی، جناب آقای دکتر یوسفی فرد و جناب آقای دکتر شریف لک‌زایی که افتخار دادند و در این نشست حضور پیدا کرده اند قدردانی کنم. موضوع بحث نقاط کانونی در فلسفه سیاسی انقلاب اسلامی است.

مفهوم فلسفه سیاسی

وقتی از فلسفه سیاسی صحبت می شود، منظور از فلسفه سیاسی فلسفه مضاف و دانش درجه دو نیست، بلکه خودش یک فلسفه مستقل و دانش درجه یک محسوب می شود. در این تلقی، گرچه مباحث معرفت شناسی در جای خود اهمیت فراوانی دارد لکن نقطه کانونی در بحث فلسفه سیاسی، هستی شناسی ذات و عناصر ذاتیِ سیاست و امر سیاسی است. به باین دیگر، هستی شناسی سیاسی، درصدد بحث درباره ماهیت و بود و نبود مقولات و پدیده های بنیادین در سیاست می باشد.

در اینجا، کلی بودن بحث و امکان وارد کردن بحث در چارچوب مباحث برهانی یک شرط اساسی است. در واقع، ما در فلسفه سیاسی از هر روشی برای مطالعه استفاده نمی کنیم و بر روی قیاسی بودن روش مطالعه، و اثبات و ردّ مدعیات تاکید خاص داریم. در این منظر، هرچند علوم تجربی در ایجاد مقدمه قیاس نقش به سزایی دارند اما فلسفه سیاسی از روش های تجربی استفاده نمی کند و اتفاقاً به قول لئواشتراوس، بنا دارد بین روش فلسفی و روش علمی مرزبندی کند. به تعبیر اشتراوس، فلسفه سیاسی، کوششی برای نشاندن معرفت به ماهیت امور سیاسی به جای گمان درباره آنهاست. یا در جای دیگر می گوید : فلسفه سیاسی، یعنی فلسفیدن درباره آنچه به حیات سیاسی، یا همان علت غایی کنش سیاسی مربوط می شود. از منظر اشتراوس، اصولاً فلسفه، اندیشیدنی است که به ریشه ها می پردازد و فلسفه سیاسی هم چنین جایگاهی دارد. پس تقاضا دارم دقت بفرمایید که کار فلسفه سیاسی، تحلیل و توصیف شرایط روز سیاسی، و یا ورود در بایدها و نبایدهای سیاسی نیست و این انتظار از فلسفه سیاسی روا نیست.

حال، این سئوال مطرح می شود که اضافه شدن وصف اسلامی به فلسفه سیاسی به چه معناست؟ آیا اسلامی شدن فلسفه سیاسی، تعریف ما را تغییر می دهد یا نه؟ فقط در همین حد عرض می کنم که وصف اسلامی، آزادی را از فلسفه سیاسی نمی گیرد یا تغییری در روش فلسفه سیاسی ایجاد نمی کند بلکه اسلام، پنجه ای به روی فلسفه سیاسی می گشاید و مسائل جدیدی را وارد فلسفه سیاسی می کند که منحصربفرد است.

مفهوم انقلاب اسلامی

انقلاب اسلامی عبارت است از : دگرگونی بنیادی در بینش‌، نگرش و ارزش های حاکم بر جامعه بر اساس جهان‌بینی و شریعت اسلامی که منجر به تغییرات اساسی در مفاهیم، سبک زندگی، قوانین، قواعد و سیستم سیاسی جامعه ایجاد می‌کند. با این تفاوت که انقلاب اسلامی ( بر خلاف سایر انقلاب ها ) پس از پیروزی، سیستم تازه ای را برای اداره جامعه خلق می کند اما نمی میرد و به تاریخ نمی پیوندد بلکه تا رسیدن به مقصد در قالب شکل گیری گام به گام انقلاب های زنجیره ای و کوچک، به حیاتش ادامه می دهد. مثلاً انقلاب در انواع سیستم ها، اعم از سیستم اداری، در سیستم‌ پولی و بانکی، در آموزش عمومی و آموزش عالی، در روابط و مناسبات اجتماعی در روابط بین الملل. این مطلب را نیز در پرانتز عرض کنم که این مفهوم از انقلاب اسلامی، با حرکت جوهری جور در می آید که در جای خودش قابل بحث است.

مفهوم فلسفه سیاسی انقلاب اسلامی و ویژگی های آن

اگر بنا داشته باشم خیلی پیچیده بحث نکنم، فلسفه سیاسی انقلاب اسلامی عبارت است از : بحث کلی، بنیادی و برهانی و آزاد حول عناصر جوهری انقلاب اسلامی.

ممکن است سئوال شود که نقاط کانونی فلسفه سیاسی انقلاب را از «نظرگاه‌ها» می گیریم یا از عمل؟ پاسخ این است که اگر نخواهیم دچار نوسانات طبیعی و غیر طبیعی عمل بشویم، فلسفه سیاسی بدون آنکه آثار عملی را نادیده بگیرد، بیشتر با مفاهیم و نظرگاه‌ها سر و کار دارد. به بیان واضح‌تر، ما نقاط کانونی و جوهری انقلاب اسلامی را از سه طریق عمده به دست می آوریم : یک. از طریق سخنان رهبران، دو. از طریق شعارها و مطالعات فراگیر مردم و سه. از طریق قانون اساسی برآمده از انقلاب.

دوازده نقطه کانونی و تعیین کننده در فلسفه سیاسی انقلاب اسلامی

قبل از برشمردن و شرح مختصر نقاط کانونی، یک نکته را مورد تاکید قرار دهم و آن اینکه جا دارد با نقاط کانونی فلسفه سیاسی انقلاب مواجهه اندام‌واره و سیستماتیک داشته باشیم. ضمناً نقاطی که من از آن صحبت می کنم، اهمّ نقاط کانونی است و می توان به این نقاط، نقاط دیگری را هم اضافه نمود لذا من حصری در این ساحت بوجود نمی‌آورم. درباره هر یک از این نقاط می توان مفصل بحث فلسفی کرد.

یکم. عقلانیت

روشن است که ما انقلاب اسلامی را یک پدیده عقلگرا می دانیم اما جدای از عقلگرا بودن انقلاب، هر انقلابی دارای یک عقلانیت خاص است. یعنی «مجموعه ای از اصول عقلانی که درستی گفتارها و رفتارهای انقلابی با آن سنجیده میشود.» حال پرسش مهمی که در اینجا قابل طرح است این است که دالّ مرکزی در عقلانیت انقلاب اسلامی چیست؟ به نظر می رسد دالّ مرکزی را باید در پیوند بین دین و دنیا و یا دنیا و آخرت جستجو نمود هرچند ممکن است افرادی با عینک های متفاوت، دالّ مرکزی دیگری را برای عقلانیت حاکم بر انقلاب اسلامی معرفی کنند.

دوم. مشروعیت

من با الهام از دیدگاه امام راحل و رهبر بزرگوار انقلاب اسلامی، مشروعیت را دارای دو لایه عمده معرفی می کنم : لایه اول و زیربنایی عبارت است از مشروعیت بنیادی؛ و لایه دوم و روبنایی عبارت است از : مشروعیت عملی. در اینجا بر خلاف اینکه مردم را صرفاً در حوزه مقبولیت و یا تحقق حکومت در نظر بگیریم، مردم و انتخاب آنان را در لایه دوم مشروعیت یعنی لایه مشروعیت عملی قرار می دهیم. به عبارت دیگر، مردم در این نگاه، در طول دین، مشروعیت زا هستند، هرچند نقش مردم در تحقق نیز یک نقش سرنوشت ساز است.

سوم. امرملی

 امر ملی که فرع بر شکل گیری نظم دولت- ملت است، در یک بیان ساده و بدور از افراط‌ورزی، عبارت است از : مجموعه ای سیستماتیک از عناصری که ملیت را شکل داده و از آن به طور طبیعی و پروسه ای صیانت می کند. مولفه های اصلی در ملیت یا امرملی عبارتند از : هویت و دلبستگی به کشور؛ وحدت و انسجام آحاد جامعه بر اساس دلبستگی به کشور؛ غیرت ورزی به کشور و اصرار بر روی استقلال، و آزادی از هر گونه سلطه بیگانه؛آمادگی برای فداکاری برای حفظ آن وجود انگیزه قوی برای رقابت با کشورهای دیگرو نیز برتری یافتن بواسطه مشارکت حداکثری.

ضمناً این را هم اینجا مورد تاکید قرار می دهم و آن اینکه ملیّت با اسلامیّت در تعارض نیست. اسلام و ایران ظرف و مظروف هستند. جدای از پیوند اسلام و ایران، مردم ایران، هزاران سال سابقه تدین دارند و سنت‌های ایرانی غالباً تعارضی با اسلام ندارند. این در حالی است که به قول استاد شهید مطهری میان اسلام و ایران همواره خدمت متقابل برقرار بوده است و چنانجه اسلام به حفظ و تقویت ایران کمک کرده، ایران نیز به حفظ و اعتلای اسلام و تشیع کمک کرده است. در این میان، هنر انقلاب اسلامی این بوده که با تکیه بر “ایران اسلامی”، مردم ایران را با همه تنوع و تکثر قومی و فرهنگی‌ای که دارند، به یک کل و یک پدیده نسبتاً منسجم تبدیل کرده است.

چهارم. جمهوریت

جمهوریت به طور خلاصه یعنی تنها مردم هستند که حق حاکمیت بر خود را دارند که اگر بنا داشته باشم آن را قدری جزئی کنم، خواهم گفت : مردم صاحب فکر و اراده هستند؛ مردم حق دارند مسیر حرکت کشور و مقصد آنرا تعیین کنند؛ مردم اداره کننده واقعی جامعه هستند و در این زمینه کارگزاران خودشان را برای اداره کشور انتخاب می کنند‌؛ مردم باید در جریان امور کشور قرار داشته باشند. ( شفافیت مطلق ) و مردم حق نظارت بر عملکرد حکومت و نقد آن را دارند. در این جهت، دینی بودن مردم سالاری، یعنی ابتنای مردم سالاری بر جهان بینی و قانون الهی. به بیان دیگر، در جامعه ای که ایمان دینی رواج دارد، و ایمان اسلامی هم از مسیر تحقیق عقلانی و آزاد حاصل می‌شود و هیچ اجبار یا پذیرش غیر عقلانی در آن روا نیست، مردم می توانند جمهوریت را در ذیل جهان بینی و شریعت الهی نهادینه کنند و این هم جزو حقوق اساسی مردم به شمار می رود.

پنجم. آزادی

دست یابی به آزادی در انقلاب اسلامی یک اصل غیر قابل انکار است. بعضی ها با ترس از «این‌همان‌پنداری» میان ما و جوامع لیبرال در باب آزادی، تلاش کرده اند که اصل آزادی را در فلسفه سیاسی انقلاب کمرنگ کنند اما به نظر می رسد آزادی اگر بالاتر از عدالت نباشد، لااقل، هم وزن عدالت در فلسفه سیاسی انقلاب حائز اهمیت است. من برای آزادی در متن انقلاب اسلامی چهار بُعد عمده قائل هستم : یک. آزادی از استبداد و خودکامگی ( منظور عمدتاً همان آزادی اراده و آزادی انتخاب سیاسی )دو. آزادی از سلطه بیگانه؛ سه. آزادی برای عبادت و اقامه دین خدا ( که هم آزادی معنوی در اینجا قرار دارد و هم اسلام سیاسی ) و چهار. آزادی در به فعلیت رساندن استعدادها.

ششم. استقلال

منظور از استقلال، عدم وابستگی، عدم سرسپردگی و رسیدن به خوداتکایی است. البته روشن است که استقلال داشتن منافاتی با همکاری و تعامل فعال با دنیا جهت رفع نیازها ندارد. این برداشت درستی از استقلال نیست که لازمه استقلال، پذیرش حیات جزیره ای و یا عدم استفاده از ظرفیت های دیگران برای پیشرفت است. در فلسفه سیاسی انقلاب، خوداتکایی کشور را قوی می کند، امر پیشرفت را از حالت تشریفاتی و ویترینی به پیشرفت واقعی و ریشه دار تبدیل می کند و به تبع آن، جلوی سلطه و عوارض آن من جمله تحریم نوشته و نانوشته را می گیرد لکن من معتقدم استقلال در فلسفه سیاسی انقلاب، حتی با قرائتی از جهانی شدن هم قابل انطباق است.

هفتم. اسلام سیاسی

اسلام سیاسی که از آن می توان به چتر بالای سر همه عناصر جوهری فلسفه سیاسی انقلاب نیز تعبیر کرد، بر چند مفروض اساسی استوار است : یک. سعادت انسان جز از طریق اصلاح جامعه محقق نمی شود؛ دو. اسلام در امور اجتماعی، جامعه مسلمین را به حال خودش رها نمی کند؛ سه. اسلام، ارائه طریق و ایصال مطلوب را در گرو ساخت سیاسی مطلوب و حرکت سیاسی مناسب می داند؛ چهار. همه اسلام به نوعی مرتبه یا وجهی از سیاست است؛ حتی مناسک و عبادات فردی. پنج. اسلام برای اداره جامعه و برای دست یابی به سعادت ( با تعریفی که از سعادت ارائه می کند و از راگذر پیوند دنیا و آخرت حاصل میشود )، برنامه کلی و منحصربفرد دارد و جهان شمول است.

از سوی دیگر، نباید از نظر دور داشت که اسلام، سیاست را ذاتاً کثیف یعنی غیر اخلاقی و ظالمانه نمی داند. در واقع در این نگاه، بی اخلاقی و ظلم عارض بر سیاست می‌شود نه اینکه ذاتی سیاست باشد.

هشتم. قانون

قانون یعنی مجموعه بایدها و نبایدهایی که یک ملت-دولت آنرا با مبانی مورد قبول اکثریت مردم به رسمیت می‌شناسد و اعمال اعضای خود را بر اساس آن تنظیم می کند. دولت-ملتها، با اعمال انواع تنبیهات مجازات ها اجرای قانون را تضمین می کنند. با این وصف، جامعه و به طریق اولی کشور، بر اساس قانون اداره می‌شود.

قانون در فلسفه سیاسی انقلاب اسلامی، از دو جا ناشی میشود : شرع و بنای عقلا. البته بنای عقلا طبعاً نباید با جهان بینی الهی و مسلمات اسلامی مغایر باشد.

آنچه در فلسفه سیاس انقلاب حائز اهمیت است این است که همه در برابر قانون مساوی اند و کسی حتی رهبر جامعه، به طور استثناء از دایره اجرای قانون خارج نمی‌شود.

نهم. مشارکت

باید توجه نمود که مشارکت سیاسی فقط به معنای دعوت مردم به تظاهرات نیست؛ یا مشارکت، صرفاً به مفهوم به میدان آوردن تعداد خاصی تشکل مردمی برای فعالیت های جهادی و کمک به آسیب دیده‌های اجتماعی و …. نیست. مشارکت به این معناست که مردم در تعیین سرنوشت کشور و در مدیریت کشور به طور واقعی و حداکثری ذی نقش و سهیم باشند. یعنی در مقامات مختلف، طبق قانون بتوانند کاندید شوند و اراده های جناحی جلوی به فعلیت رسیدن این حق را نگیرد. یعنی بدور از انحصار کاندید مورد نظر خودشان را بر کرسی های گوناگون سیاسی بنشانند. برای طیف های عمده در جامعه کاندیدهای متنوع باشد و مهندسی انتخابات صورت نگیرد. همچنین بتوانند به صورت برابر از امکانات تبلیغی و رسانه ای کشور برای ارتباط با مردم و معرفی سیاست ها و برنامه های خود استفاده کنند.

با این حال، مشارکت به انتخابات ختم نمی شود، مشارکت در گام بعدی، یعنی مردم از طریق واقعی و فعال سازی احزاب، تشکل های سیاسی، شکل گیری رسانه های آزاد و غیره بتوانند کُنش گری سیاسی داشته باشند؛ نظارت نمایند؛ نقد کنند؛ اعتراض کنند؛ نصیحت یا امر به معروف و نهی از منکر کنند؛ در مسائل سرنوشت ساز با ساز و کارهای گوناگون مورد پرسش قرار بگیرند.

دهم. عدالت اجتماعی

اساس حرکت اسلام سیاسی و به تبع آن انقلاب اسلامی زمینه سازی برای برقراری عدالت است. عدالت، آنقدر مهم و حیات‌بخش است که اگر همه عناصر باشند اما عدالت نباشد، کانّه فلسفه سیاسی انقلاب از هم فرومی پاشد. لذا معتقدم عدالت اجتماعی شالوده انقلاب اسلامی محسوب می شود. البته عدالت در اندیشه اسلامی مساوی با استحقاق است نه برابری. البته در اتمسفر اندیشه اسلامیِ عدالت، برابری هم هست، اما برابری اقتضای استحقاق است. یا بر خلاف نظام لیبرال، محرومیت زدایی هم هست، اما محرومیت زدایی، خود مصداق استحقاق است. یعنی محرومین استحقاق دارند که از محل اموال عمومی مورد حمایت قرار گیرند تا در صورت امکان به شرایط طبیعی برگردند.

یازدهم. زنان

شاید آوردن زنان در ردیف سایر عناصر اصلی فلسفه سیاسی انقلاب اسلامی سئوال برانگیز باشد اما من تصور می‌کنم، انقلاب اسلامی در سرنوشت زنان در ایران و حتی جهان اسلام یک تحول اساسی بوجود آورد هرچند می‌بایست توجه داشت که هنوز هم با نقطه مطلوب فاصله زیادی وجود دارد. در فلسفه سیاسی انقلاب، زن یک موجود پست و درجه دو نیست؛ زن، ابزاری برای تولید مثل یا نگهداری از شوهر و فرزندان نیست؛ بلکه زن برابر با مرد از ارزش و کرامت انسانی برخوردار است، حق دارد سرنوشت خود را در همه زمینه ها بالاستقلال تعیین کند. حق دارد شانه به شانه مردان وارد مشارکت سیاسی شود و از همه مهم تر، حق دارد بر اساس شایسته سالاری، به همه مناصب سیاسی تکیه بزند و صرف زن بودن مانع از این امر نمی شود.

دوازدهم. پیشرفت

مردم ایران با انقلاب خودشان، اعلام کردند که به دنبال پیشرفت هستند. البته پیشرفت از نوع ایرانی اسلامی؛ پس می‌توان گفت : پیشرفتی که مردم را از فقر و فلاکت، ضعف، سلطه پذیری و سرسپردگی خارج کند و در همه امور، قوی کند، حق مردم است. پیشرفتی که ایران را به یک بازیگر مهم و مبتکر جهاتی تبدیل کند، حق مردم و برآمده از انقلاب اسلامی است. در یک نگاه کلی، پیشرفت ایرانی-اسلامی، یعنی از تجارب مثبت دنیا بهره بگیرند و از تجارب منفی و شکست خورده دنیا فاصله بگیرند. البته پیشرفت ایرانی اسلامی، یعنی عدالت اجتماعی، فرهنگ و معنویت به اسم‌ پیشرفت قربانی نشود لذا در الگوی پیشرفت ایرانی- اسلامی فرهنگ و عدالت دو ستون اصلی محسوب می شوند.

ضمن آنکه همانطور که در بحث استقلال بیان شد، پیشرفتی که در فلسفه سیاسی انقلاب مطرح است، پیشرفتی است با تکیه بر ظرفیت های داخلی و به تبع آن، شکوفا سازی این ظرفیت ها در کنار تعامل بیرونی و بهره گیری از امکانات جهانی برای پیشرفت.

جمع بندی

اگر بنا داشته باشم، آنچه در این سخنرانی خدمتتان عرض شد را مختصراً جمع‌بندی کنم، چند نکته محوری را می‌توانم مورد تاکید قرار دهم :

یکم. می توان با عینک فلسفه سیاسی، مقوله و پدیده انقلاب اسلامی را تحت فلسفه‌ورزی قرار داد. یعنی عناصر جوهری انقلاب اسلامی را با روش صد در صد عقلی، تحت وجود شناسی و هستی شناسی آورد و به نتایج مهمی رسید.

دوم. نظریه انقلاب اسلامی با نظرایات رایج انقلاب ها در جامعه شناسی سیاسی هماهنگ نیست چراکه انقلاب اسلامی بر خلاف سایر انقلاب ها، پس از پیروزی، سیستم تازه ای را برای اداره جامعه خلق می کند اما نمی میرد و به تاریخ نمی پیوندد بلکه تا رسیدن به مقصد در قالب شکل گیری گام به گام انقلاب های زنجیره ای و کوچک، به حیاتش ادامه می دهد.

سوم. برای آنکه دچار نوسانات طبیعی و غیر طبیعی عمل نشویم، فلسفه سیاسی بیشتر با مفاهیم و نظرگاه‌ها سر و کار دارد. بنابراین، نقاط کانونی و جوهری انقلاب اسلامی را از سه طریق عمده به دست می آید : یک. از طریق سخنان رهبران، دو. از طریق شعارها و مطالعات فراگیر مردم و سه. از طریق قانون اساسی برآمده از انقلاب.

چهارم. لازم است با نقاط کانونی فلسفه سیاسی انقلاب، مواجهه اندام‌واره و سیستماتیک شکل بگیرد. البته همه نقاطاز اهمیت، ارزش و وزن واحد برخوردار نیستند اما هر کدام را از نادیده بگیریم، برداشت ما از انقلاب اسلامی را مختل خواهد شد.

پنجم. عقلانیت، مشروعیت، امرملی، جمهوریت، آزادی، استقلال، اسلام سیاسی، قانون، مشارکت، زنان، عدالت و پیشرفت، اصلی ترین نقاط کانونی و جوهری فلسفه سیاسی انقلاب به شمار می روند و جا دارد درباره بود و نبود آنها مفصل فلسفه‌ورزی گردد.

از توجه شما عزیزان سپاسگزارم.

 

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

https://r-gholami.ir/?p=2992