فلسفه تمدن نوین اسلامی/ جلسه چهارم/ ادوار تاریخی تمدن اسلامی و نسبت تمدن تاریخی و تمدن نوین

درسگفتار فلسفه تمدن نوین اسلامی، جلسه چهارم، ادوار تاریخی تمدن اسلامی و نسبت تمدن تاریخی و تمدن نوین، مورخ10/5/96، تهران، خانه اندیشمندان علوم انسانی

بسم الله الرحمن الرحيم، الحمدلله رب العالمين، الصلاة والسلام علی رسول لله و علی آله الطیبین الطاهرین، و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین

خلاصه جلسه قبل :
در جلسه گذشته، ابتدا ویژگی های چهارده گانه تمدن نوین اسلامی را برشمردیم و سپس مهم ترین مؤلفه های این تمدن را از بطن بعضی ویژگی ها استخراج کردیم. در ادامه، وارد بحث مهم بسترها و لوازم شکل گیری تمدن نوین اسلامی شدیم و فکر دینی، علم، خلاقیّت و نوآوری، انسانِ در طراز تمدن، همگرایی، رهبری دینی، آزادی و ثروت را به عنوان اصلی ترین بسترها و لوازم تولّد تمدن نوین اسلامی مورد بررسی قرار دادیم. در گام بعد، موضوع چشم انداز این تمدن را به میان کشیدیم و ضمن اشاره به تفاوت های چشم انداز تمدن نوین اسلامی با تمدن های سکولار، شش چشم انداز عمده را برای تمدن نوین اسلامی بیان کردیم. همچنین وارد دیدگاه تمدن نوین درباره سلطه و سرزمین گشایی شدیم و عرض کردیم که این تمدن، هرگونه سلطه گری، حتی سلطه گری نرم را، به دور از عقلانیت حاکم بر خود می داند و روش آن برای تسرّی بخشی و جهانی شدن با روش تمدن های سکولار متفاوت است. در مرحله بعد، نسبت تمدن نوین اسلامی با نظم سیاسی ملت- دولت را شرح دادیم و در انتها نیز وارد توضیح مختصر تفاوت اصولی تمدن نوین اسلامی و تمدن مهدوی (عج) شدیم.
در این جلسه، بحث اصلی ما، بررسی کلی ادوار تاریخی تمدن اسلامی، و نسبت تمدن تاریخی با تمدن نوین اسلامی است. البته ردّ پای این بحث در جلسات قبل هم بود اما در این جلسه بنا دارم تا ضمن ورود تفصیلی تر در این بحث، در پایان چند نتیجه مهم از آن بگیرم.

دورة نطفه گذاری و ایجاد زیربنای تمدن اسلامی
مهم ترین دوره تمدن اسلامی به صدر اسلام خصوصاً دوران حیات ممتاز و پربرکت پیامبر اعظم (ص) بر می گردد. من از این دوره، به دورة نطفه گذاری و ایجاد زیربنای تمدن اسلامی تعبیر می کنم و خیلی مختصر چند نکته کلیدی را درباره این دورة مهم و حساس خدمتتان عرض می کنم:
اولاً، نباید از بیان این مطلب ابایی داشت که مهم ترین هدف میانی ( و نه نهایی ) پیامبر اسلام (ص) در عصر بعثت، مقدمه چینی برای شکل گیری یک تمدن عظیم و منحصربفرد بود. در حقیقت، پیامبر اکرم (ص) تحقق هدف عالی و نهایی بعثت را در ساحت عمل، از مسیر تولّد یک تمدن جدید و الهی دنبال کردند و علائم و نشانه های رویکرد تمدنی در مجموعه تعالیم و سیره حضرت (ص) کاملاً مشهود است.

ظهور اسلام و نجات بشر از سقوط حتمی
ثانیاً، بعثت پیامبر اکرم (ص)، مصادف است با سال 610 میلادی، یعنی اواسط قرون وسطی و اوج گمراهی و سیاهی در غرب. البته در آن مقطع، امپراتوری روم، لااقل در کنار امپراتوری ایران باستان، یکی از امپراتوری های بزرگ و اثرگذار محسوب می شد لکن وجود این امپراتوری، با همه جلال و شکوه ظاهری اش، نفی کننده شرایط سیاه غرب و بن بست هایی که غربِ مسیحی در آن مقطع با آن روبرو بوده نیست. همین تاریکی و بن بست، به نوعی دیگر درباره تمدن ایران هم صادق است. یعنی بعثت پیامبر (ص) مصادف است با حاکمیت خسرو پرویز ساسانی در ایران و ظهور انواع بی عدالتی ها و نارضایتی های اجتماعی که بعداً همین شرایط، زمینه ورود سهل و سریع اسلام به ایران، گرایش خودجوش و گستردة ایرانیان به اسلام و سرنگونی کم هزینة امپرانوری ساسانی به دست مسلمانان را فراهم کرد. بر همین اساس، حرف بنده این است که توصیف دوران پیش از بعثت به عنوان دوران جهالت، صرفاً اختصاصی به شبه جزیرة حجاز ندارد بلکه باید گفت، نشانه های این جهالت در قالب های گوناگون در اقصی نقاط جهانِ آن روز قابل مشاهده است. در واقع، مسیحیت به عنوان آخرین دینِ پیش از دین اسلام، به دلیل تحریف های گسترده و تبدیل آن به فرق متکثر و بعضاً معارض، و همچنین به دلیل عملکرد دستگاه فاسد کلیسایی، در اوج ضعف و ناکارآمدی قرار دارد و این موضوع در کنار مظالم وسیع سایر قدرتمندان و وجود روحیه ظلم پذیری در میان مردم، عملاً شرایط سقوط آزاد را برای انسان پدید آورد. در ایران نیز زردشت هرچند در طول و عرض مسیحیت نیست لکن بر فرض آنکه منشاء الهی داشته باشد، تقریباً شرایط مشابه مسیحیت را بوجود آورد و لذا نه تنها کمکی به تکامل انسان و جامعه انسانی نکرد، بلکه اوضاع را به شدت غیر انسانی و شکننده نمود. بنابراین توجه بفرمایید، هرچند تمدن های ایرانی و رومی در دوران حیات پیامبر اسلام (ص) از حیث کالبدی به ظاهر قوی هستند لکن این تمدن ها روح خود را از دست داده و عملاً به مرده متحرک تبدیل شده اند. با این وصف، تردید نباید کرد، اگر بعثت اتفاق نمی افتاد، و دین مبین اسلام ظهور نمی کرد، فطرت الهی در اثر رشد فساد مدفون می شد و انسانیت انسان در معرض نابودی قرار می گرفت. قرآن مجید در سوره توبه آیه 109، تعبیر زیبایی از این شرایط دارد و می فرماید : أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلي‏ شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ في‏ نارِ جَهَنَّمَ. یعنی قرآن بشر را در لبه پرتگاه سستی توصیف می کند که هر لحظه امکان سقوط او در این پرتگاه وجود دارد و این پرتگاه چیزی جز آتش جهنم نیست.

قرآن، سرمایه اصلی تمدن اسلامی
ثالثاً، همانطور که اشاره کردم، کار عظیم پیامبر اکرم (ص) پایه گذاری یک نظم اسلامی بسیار پیشرفته بود که نه فقط در طول تاریخ سابقه نداشت، بلکه خارج از قلمرو نبوّت قابل تکرار نبود و علت منحصربفرد این نظم نیز در این بود که پیامبر اسلام (ص) با پیوند دو ساحت مادی و معنویِ حیات بشر، و بنا کردن جامعه بر اساس این پیوند، مسیری را برای سعادت بشر به وجود آورد که هیچیک از تمدن های بشری قبل و بعد از آن، قادر به باز کردن این مسیر نبوده و نیستند. حال این سئوال مطرح است که سرمایه پیامبر اکرم (ص) برای شکل دهی چنین حرکت منحصربفردی چه بوده است؟ پاسخ این است که وحی. در حقیقت، سرمایه پیامبر (ص) قرآن بود، هرچند وجود خود پیامبر (ص) نیز با قرآن اجین است، لکن نقش اصلی را قرآن بر عهده دارد. توجه بفرمایید، نقش قرآن تا جایی است که امام سجاد (ع) در روایتی می فرمایند : «اگر تمام مردم در مشرق و مغرب عالم بمیرند، و قرآن با من باشد، من هرگز دچار وحشت نخواهم شد.» که این فرمایش ناظر بر جامعیت قرآن و قدرت بی بدیل آن در هدایتگری و حرکت دادن انسان به سمت سعادت حقیقی است.
تولد قانون مدنی ممتاز و پیشرفته، محصول حیات پر برکت پیامبر اعظم (ص)
رابعاً، پیامبر اعظم (ص) در دوران 23 ساله بعثت، خصوصاً پس از هجرت از مکه به مدینه و تشکیل مدینه النبی که از نظر ما همان لایه اولیه تمدن اسلامی است، تک تک حلقات این نظم اسلامی را بر اساس قرآن در دو عرصه نظر و عمل به هم متصل کردند و بخش مهمی از آنچه مسلمانان برای درک قرآن و پیاده سازی آن در عمل نیاز داشتند را ارائه نموده و از همه مهم تر، وارد نمونه سازی نیز شدند. به نظر من، مهم ترین اتفاق در دوران 10 ساله پس از هجرت، تولد یک قانون مدنی بسیار پیشرفته است که حق و تلکیف در آن به هم می رسند و اتفاق بزرگی را رقم می رنند که با گذشت 1400 سال از آن دوره، همچنان این اتفاق خیره کننده است.

امامت، تضمین کننده تحقق رسالت نبی اکرم (ص)
خب، روشن بود که شأن نبوّتِ پیامبر گرامی اسلام (ص)، با رحلت ایشان پایان می پذیرد و پیامبر اکرم (ص)، خاتم الانبیاء هستند لکن شأن امامت حضرت (ص)، نه فقط تمام نمی شود بلکه تازه برای عبور دادن جامعه و امت اسلامی از گلوگاه های حساس و رساندن آن به مقصد شروع می شود. لذا قرآن مجید در سوره مائده آیه 3 می فرماید : الْيَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دينَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْکُمْ نِعْمَتي‏ وَ رَضيتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ ديناً. یعنی امروز کسانی که کفر ورزیده اند از ( ابطال و ازاله ) دین شما مأیوس گشته اند ، پس از آنها مترسید و از من بترسید. امروز دین شما را برایتان کامل ، و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را برای شما به عنوان آیینی ( استوار و پایدار ) پذیرفتم. حرف اصلی این آیه که شأن نزول آن واقعه غدیر خمِ سال 10 هجری قمری و معرفی حضرت علی بن ابی طالب (ع) به عنوان جانشین پیامبر (ص) و امام مسلمین است، این است که اکمال دین خدا و تمام شدن این نعمت عظیم، یعنی اسلام، مشروط به وجود عنصر امامت است و بخش مهمی از این نظم اسلامی و اعتلای آن چه از جهت پایه گذاری، و چه از جهت مواجهه با شرایط نوپدید، از سوی امام باید بوجود بیاید.
امام دو شأن دارد : یکی «ارائه طریق» و دیگری «ایصال به مطلوب». دقت بفرمایید که امام فقط مقصد یا قله را به جامعه و امت اسلامی نشان نمی دهد، بلکه با ابزارهای مناسب از جمله تشکیل حکومت اسلامی، از جامعه و امت اسلامی برای رسیدن به قله، دست گیری می کند؛ کاری که از عهدة غیر معصوم و یا خلیفة صرف بر نمی آید لذا از نظر ما واقعة ثقیفه، اولین و عمیق ترین پروژه جریان نفاق در جهت توقّف اسلام و سکولارسازی جامعه اسلامی بود که هر چند با مجاهدت ائمه اطهار (ع) به بخش مهمی از اهداف خود نرسید لکن در جای خود لطمة سنگینی به جامعه و امت اسلامی وارد کرد.

مجاهدت ائمه (ع) برای خنثی سازی پروژه ثقیفه
همانطور که اشاره کردم، پس از ثقیفه، حرکت امامت با وجود سلب شدن شأن حکومت از آن، استمرار یافت و حتی در فرصت هایی که حکومت به آن ملحق شد، توانست نقش منحصربفردی را در جهت تکمیل نظم اسلامی در ساحت عمل ایفا کند که نمونه بارز آن، دوران کوتاه اما بسیار پربرکت حکومت امام علی (ع) بود. در این دوران، حضرت(ع)، با وجود جنگ ها و فتنه های بزرگ و پیچیده ای که به ایشان تحمیل شد، نمونه های بارزی را از پیاده سازی نظم اسلامی ارائه دادند که به نظر من، همین نمونه ها برای کسانی که دارای فهم و درک تیز و عمیقی هستند برای ساختن لایه های بعدی تمدن اسلامی کافی است.
شما می دانید که جریان نفاق به سرکردگی شجرة ملعونه اموی، در دوران حکومت ممتاز امام علی (ع)، خودش را به شدت در معرض خطر دید و لذا تلاش های وسیعی را در جهت به انحراف کشاندن اسلام و خالی کردن اسلام از محتوای اصیل آن سامان داد، به طوری که با روی کارآمدن یزید بن معاویه که علناً فسق می کرد و اشعار کفرآمیز می خواند، شرایط به گونه ای شد که امام حسین (ع) نجات اسلام را تنها در گرو قیام عظیم و تاریخی خود دانستند و سرانجام واقعه خونین عاشورای 61 هجری قمری رقم خورد. نباید از نظر دور داشت که قیام امام حسین (ع)، نه فقط پروژه انحراف و خلوص زدایی از اسلام را در آن مقطع به شکست کشاند بلکه بقاء و حیات حرکت اسلام ناب و اصیل را برای همیشه تضمین کرد. ممکن است بعد از امام حسین (ع)، اسلام بارها با خطرات درون زا و برون زا مواجه شده باشد، اما به برکت عاشورای حسینی (ع) و آن فداکاری بزرگ و غیرقابل وصف، اسلام ناب به صورت یک جریان به حیات خودش ادامه داده و کسی نتوانسته اصول و محکمات اسلامی که باید از آن به روح و گوهر تمدن اسلامی تعبیر کرد را استحاله کند.
بعد از امام حسین (ع) تا غیبت کبری، ما با چند نقطه عطف مهم روبرو هستیم که هر یک از این نقاط در تشکیل لایه زیربنایی تمدن اسلامی نقش منحصربفردی دارد : یکم؛ حرکت هدایتی امام سجاد (ع) در قالب ادعیه گوناگون، نظیر صحیفه سجادیه، به منظور خشکاندن روحیة دنیاپرستی و برقراری ارتباط میان آسمان و زمین و به پرواز درآمدن انسان در عالم ملکوت، که در جای خودش بسیار مهم است. در واقع، امام زین العابدین (ع)، با حرکت خودشان معارف عمیقی را وارد جامعه اسلامی کردند که برای رشد و کمال روحانی انسان نقش سکوی پرتاب را دارد.

نهضت علمی باشکوه امام صادق (ع)، نقطة عطفی در دوران پی گذاری تمدن اسلامی
در گام بعد، نهضت علمی باشکوه امام باقر (ع) و امام صادق (ع) در شرایط غروب بنی امیه و ظهور بنی العباس، نقطة عطف دیگری است که تعالیم اسلامی را در دو عرصه ارائه طریق و ایصال به مطلوب گسترش داد و جامعه اسلامی را با جهش معرفتی چه در عرصه حیات فردی و چه در عرصه حیات اجتماعی مواجه کرد. در واقع، امام صادق (ع) با استفاده از فتح باب پدر بزرگوارشان، و با بهره گیری از شرایط سیاسی و فکری عصرشان، یعنی گذار سیاسی از یک طرف، از بین رفتن اختناق و ظهور آزادی های فکری بی سابقه و همچنین ظهور نوعی جهان وطنیِ اسلامی، لااقل در قلمروی سرزمینی اسلام، موفق شدند پایه گذار یک نهضت علمیِ عظیم بشوند که نظیر آن در تاریخ اسلام پیدا نمی شود. البته نهضت علمی امام صادق (ع) در شرایطی شکوفا شد که به تعبیر استاد شهید مطهری، یک جنگ بزرگ عقیدتی در جریان بود و لذا نهضت امام صادق (ع)، هم در گسترة فکری اسلامی، هم در گسترة فکر یهودی و مسیحی، و هم در گستره فکر مادی و الحادی رقبای سرسختی داشت و با وجود این رقیب این نهضت به اوج رسید و شاگردان بزرگی را پرورش داد که باید از هر کدام از آنان مانند جابربن حیان و هشام ابن حکم به مثابه یک عنصر کلیدی در تداوم راه ائمه (ع) برای پایه گذاری تمدن اسلامی نام برد.
نقطه عطف دیگر، مربوط به دوران امام رضا (ع)، عالم آل محمد (ص) است که در این دوره هم با ملاحظه مساعد شدن شرایط سیاسی و اجتماعی، و علایق مأمون عباسی به تکریم علم و عالم، گسترش محافل علمی باشکوه و همچنین رویارویی با جریانات فکری معارضِ اسلام، شاهد رونق دوباره در عرصه های علمی و معرفتی هستیم. البته دوران امام رضا (ع) برای کار علمی، در حد دوران امام صادق (ع) نیست اما مسلماً امام رضا (ع) در این دوره نیز با نهایت هوشمندی در این زمینه از هیچ کوششی برای تکمیل و تعمیق تعالیم اسلامی دریغ نکردند.
نقطه عطف دیگر که کمتر از آن صحبت به میان آمده، دوران 33 ساله امامت حضرت امام هادی (ع) است که در این دوره نیز با وجود حصر و خفقان شدید، حضرت موفق شدند، لایه های منحصربفرد و بسیار ژرفی را از اندیشه اسلامی ظاهر کنند که نمونه بارز این لایه ژرف در زیارت جامعه کبیره بروز یافته است که می توان از آن به یک دوره کامل و بی نظیرِ امام شناسی تعبیر کرد.
همانطور که اشاره شد، ائمه هدی (ع) به دور از هرگونه گوشه نشینی و دست کشیدن از مجاهدت عملی، از هر فرصتی برای انجام رسالت خود در جهت هدایت امت و همچنین دستگیری از آنها در عرصه عمل استفاده کردند و در قالب یک طرح، و نیز زنجیره ای از اقدامات کاملاً حساب شده، حرکت خود را در جهت بهره مند ساختن انسان ها از نعمت امامت سامان دادند لکن روشن است که اتفاقات تلخ دوران ائمه (ع) مانع از آن شد که برنامه عظیم امامت با همه ابعاد و زوایایش پیاده سازی شود و در چنین شرایطی، دوران غیبت فرا رسید.

تمدن درخشان قرن 4 و 5 هجری، مرهون نهضت علمی امام صادق (ع)
خب، با گذشت کمتر از 150 سال از شروع عصر غیبت کبری، شاهد شکل گیری یک حرکت بسیار درخشان و امیدوار کننده در جامعه اسلامی هستیم که از آن به تمدن شکوهمند دو قرن 4 و 5 هجری قمری یاد می شود. البته جامعه اسلامی از سده دوم و سوم شاهد آغاز تحولات تمدنی در جامعه اسلامی است اما اوج این تمدن مربوط به دو قرن 4 و 5 هجری قمری است.
در خصوص این مقطع تمدنی، چند نکته مهم را باید عرض کنم :
اولاً، این شکوه تمدنی، مرهون نهضت عظیم علمی امام باقر (ع) و امام صادق (ع) است. در واقع، اگر این نهضت علمی بوجود نیامده بود و صدها و بلکه هزاران عالم و دانشمند زبده در این نهضت پرورش نیافته بود، معلوم نبود شکل گیری چنین تمدنی قابل تصور باشد. حتی در پرانتز عرض کنم که خود بنی العباس هر چند شیعه نبودند و بعداً به سرسخت ترین دشمنان اهل بیت (ع) و شیعیان تبدیل شدند، اما در بدو امر با پرچم «الرضا من آل محمد (ص)» و با تابلوی انتقام و خون خواهی از بنی امیه به خاطر جنایاتی که علیه اهل بیت پیامبر (ص) و در رأس همه امام حسین (ع) انجام داده بودند قیام کردند و حتی در بدو امر، انگیزه خود را از قیام، انتقال حکومت به ائمه (ع) بیان کردند؛ حتی پوشش سیاه آنان، بنا به روایتی، به مثابه علامتی برای اعلام مصیبت برای واقعه عاشورا تلقی می شد و لذا نمی توان حرکت آنها را بی نیاز از نهضت معرفتی و علمی اهل بیت (ع) تفسیر کرد.
ثانیاً. حقیقتاً خود عباسیان، با وجود جنایاتی که علیه ائمه (ع) در کارنامه آنان به ثبت رسیده است، سرجمع حاکمان هوشمندی بودند و لذا با ابجاد میدان های بی سابقه برای علماء و استفاده صحیح از ثروتی که از ناحیه فتوحات اسلامی و کسب انبوهی از غنایم انباشته شده بود، موفق شدند بین علوم و معارف اسلامی و میدان عمل ارتباط برقرار کنند و فرصت شکل گیری تمدن اسلامی را در آن دوره تقویت کنند.
ثالثاً، من معتقدم، تمدن شکوهمند قرن 4 و 5 هجری، بیش از آنکه محصول عباسیان باشد، محصول علماء و اعتلای علم و فرهنگ و هنرِ آن دوران است و عباسیان را باید حاکمان با هوشی قلمداد کرد که بهترین بهره را از ظرفیت علماء و همچنین فرهنگی شدن جامعه در جهت بسط تمدن اسلامی بردند. از خوارزمیِ جغرافیدان و مورّخ، زکریای رازیِ شیمیدان و طبیب و فارابیِ فیلسوف بگیرید تا ابوریحانِ حکیم، ریاضیدان، منجم و جغرافیدان، ابن هیثمِ ریاضیدان و فیزیکدان، و ابن سینای فیلسوف و طبیب؛ از خیّام و ابن باجه ی فیلسوف، ریاضیدان و منجم بگیرید تا ابن رشدِ فیلسوف و منجم و دهها عالم بزرگ دیگری که شبیه به آنها در ادوار تاریخی بعد به سختی ظهور کرده اند.
رابعاً، علاوه بر عنصر علم، گسترش چشم گیر قلمرو سرزمینی اسلام و از این مهم تر، حس جهان وطنیِ اسلامی در بین مسلمانان، خصوصاً علماء عجم، از جمله ایرانیان، نقش مهمی در درخشش تمدن اسلامی دو قرن 4 و 5 داشته است. به بیان دیگر، این تمدن هر چند بیشتر در مرکز خلافت عباسی بروز و ظهور دارد لکن به هیچ وجه یک تمدن عربی نیست بلکه یک تمدن اسلامی است که بیش از عرب ها، عجم ها در آن صاحب نقش می باشند.
خامساً، یک موضوع که نمی توان از آن به سادگی صرف نظر کرد، تاثیر و تأثر جهانی تمدن اسلامی قرن 4 و 5 هجری با اتکاء به سعه صدر بی نظیر اسلام در زمینه تعامل و هم افزایی با دیگران و اخذ نقاط مثبت و استفاده از آنها در چارچوب فرهنگ و اندیشه اسلامی است. در واقع، تمدن اسلامی در این دو قرن، همچنان که اثرات بزرگی در جهان خصوصاً در اروپا بر جای گذاشت، با هوشمندی، فرصت تعامل با سایر جوامع و ملل اعم از مسلمان و غیر مسلمان را غنیمت شمرد و از آن به نفع بسط و تعمیق تمدن اسلامی استفاده کرد.
البته در این دوران، به جز قلمرو عباسیان، تمدن اسلامی در قلمرو فاطمیانِ اسماعیلی در شمال افریقا و بخشی از آسیای جنوب غربی و منطقه مدیترانه و نیز در اندلس با محوریت باقیمانده مروانیان، بروز و ظهور داشته است. البته به نظر من، این بروز و ظهور نیز از مرکز اسلام و قلمرو عباسیان منشاء گرفته لکن مختصات و جلوه های خاص خود را یافته است.

افول و غروب تمدن اسلامی برای چهار قرن متوالی
بعد از درخشش تمدن اسلامی در دو قرن 4 و 5 هجری، شاهد یک افول طولانی در تمدن اسلامی هستیم که عوامل گوناگونی در آن دخالت داشت. از ظهور حاکمان بی لیاقت در کنار حاکمان هوشمند گرفته تا شکل گیری تبعیض های نژادی و قومی؛ از تشدید رقابت های سیاسی بر سر قدرت گرفته تا ظهور تدریجی تحجّر و دُگم اندیشی؛ از به حاشیه راندن نخبگان و زبدگان گرفته تا مسلط شدن قدرت طلبان نادان، از حمله مخرّب مغول به بخش مهمی از جهان اسلام گرفته تا تحولات جهانی و تغییر بعضی معادلات قدرت در جهان؛ همه این ها، موجب شد تا تمدن باشکوه اسلامی برای لااقل چهار قرن متوالی دچار حاشیه و انزوا بشود.
البته ما در این مقطع یعنی انتهای عصر عباسی، با ظهور عثمانی ها هم روبرو هستیم که در جای خود باید از آن به یک حرکت شبه تمدنی تعبیر کرد و لیکن به دلایلی از جمله در حاشیه بودن آنها از مرکزیّت سنتی دنیای اسلام، بروز نوعی قومیت گرایی و از همه مهم تر، غلبه سیاست بر فرهنگ در بعضی مقاطع، و بی بهره بودن بخش هایی از فرهنگ رایج از تعالیم اهل بیت (ع)، عثمانی ها هیچگاه نتوانستند شکوه تمدنی را به اسلام برگردانند.

عصر صفوی و جهش تمدنی در عالم اسلام
بعد از یک دوره طولانی افول و غروب تمدنی، مجدداً در قرن 9 و 10 شاهد یک صعود تمدنی در عصر صفوی هستیم. البته مختصات عصر صفوی با عصر عباسی و تمدن دو قرن 4 و 5 به ویژه از حهت قلمرو جغرافیایی متفاوت است اما به اذعان بسیاری از تمدن شناسان، عهد صفوی، عهد حیات دوباره تمدن اسلامی، این بار با محوریت فرهنگ و اندیشه شیعی- ایرانی است.
در عهد صفوی نیز حضور علمای بزرگ، نقش بی بدیلی را در اوج تمدنی بر عهده دارد؛ به نظر ما، بزرگانی مانند شیخ بهایی، میرداماد، علامه مجلسی و ملاصدرا، سهم به سزایی از شکوه تمدنی عصر صفوی را به خود اختصاص داده اند البته با این تفاوت که بسیاری از علمای عصر صفوی در مسیر ارتقاء نظم اسلامی این دوره، به حکومت نزدیک ترند و حکومت در عرصه های سیاسی نیز از هدایت ها و حمایت های آنها بهره مند است. برای نمونه، نقل می شود که در جنگ های بزرگ صفوی و عثمانی، نه تنها علماء همراهی معنوی دارند، بلکه بعضی از آنها برای تشویق سربازان، خود در خط مقدم جنگ حضور دارند.
البته منشأ حکومت صفوی تصوف است لکن عدم کارایی تصوف در ایجاد نظم و قانون، موجب شد تا حکومت صفوی به سمت دعوت از علمای شیعه از لبنان و عراق و غیره، و گذار از تصوف به تشیّع تمایل جدی پیدا کند، هرچند این امر، در مناسبات درونی صفویه هزینه هایی نیز برای آنان داشت.
بدون تردید، در عهد صفویه، هویت بخشی به سرزمین جغرافیایی- سیاسی ایران، رسمیّت پیدا کردن مذهب تشیّع در ایران – با ظرفیت های منحصربفردش برای گسترش علم و فرهنگ- و همچنین مراتبی از عدالت، و ایجاد وحدت و انسجام درونی، یک عامل اساسی در شکل گیری شکوه تمدنی محسوب می شود. البته در این میان، غروب اندیشه جهان وطنیِ اسلامی در عمل، و رقابت های منفی عثمانی ها را هم شاهد هستیم که به نظر من، برای رشد صفویه یک مانع بزرگ تلقی می شود. از طرف دیگر، موقعیت غرب نیز در دوران صفویه قابل قیاس با موقعیت غرب در دو قرن 4 و 5 هجری نیست. در آن مقطع، غرب در عقب ماندگی به سر می برد و در خلال جنگ های صلیبی، عمدتاً با چهره بهره بردار ظاهر شد لکن غرب در عصر صفوی رشد قابل توجهی پیدا کرده بود و درآستانه یک تحول عظیم قرار داشت. با این وجود، غربِ آن زمان از جهات قدرت مادی با صفویه آنقدر فاصله ندارد لذا مواجهه صفویه با غرب، به دور از حس خود کم بینی، یک مواجهه فعال و مبتکرانه است.
ضمناً توجه بفرمایید که برجستگی های صفویه از جهات تمدنی، بیشتر مربوط به دوران شاه اسماعیل اول و دوم و شاه عباس است- هرچند این ها نیز در کارنامه خود سیاهی ها را به ثبت رسانده اند- اما هر قدر صفویه از نیمه اول خود دور می شود، از اصالت ها و ظرفیت هایش کاسته می شود تا جایی که عامل اصلی پایان یافتن حکومت صفوی را بیش از عوامل بیرونی، باید در ضعف های درونی آن جستجو کرد.
با روی کار آمدن نادرشاه افشار در ایران، هرچند تجمیع ثروتِ هنگفت ناشی از کشورگشایی های او، فرصت ظهور جلوه های جدید تمدنی را فراهم کرده بود اما به دلایلی از جمله، غلبه رویکرد نظامی به سایر رویکردها، آرزوی تشکیل امپراتوری اسلامیِ فرامذهبی، انفعال در برابر مطالبات عثمانی ها و در نتیجه، تضعیف فرهنگ شیعی و طرد علماء، نه تنها رشدی در حرکت تمدنی ایران اتفاق نیفتاد بلکه ایران دچار توقف و سکون شد که بعدها نیز کریم خان زند با وجود تلاش برای به متن برگرداندن تشیع در ایران، توفیق چندانی در به حرکت واداشتن مجدد کشور با استفاده از ظرفیت تشیّع نداشت.

قاجاریه و مرگ اندیشه تمدن ساز
توجه بفرمایید که روی کار آمدن قاجاریه در ایران، مصادف است با انقلاب صنعتی قرن 18 و رشد جهشی و چشم گیر غرب در عرصه های مادی؛ این امر موجب شد تا فاصله غرب و ایران، عمق قابل توجهی پیدا نموده و حسرت پیشرفت و ترقی را به ویژه به دل نخبگان عصر قجری بگذارد؛ به همین جهت، پرسش از عقب ماندگی یعنی چرایی عقب ماندگی، به مهم ترین پرسش دوره قاجاریه تبدیل شد و دو پاسخ عمده به این سئوال داده شد : پاسخ اول که عامل این عقب ماندگی را فرهنگ و سنن ایرانی و علی الخصوص دین معرفی می کرد، و پاسخ دوم که عامل این عقب ماندگی را فاصله گرفتن از ظرفیت های حقیقی اسلام و غربگرایی کور و افراطی گرایانه توصیف می نمود. البته هرچند موضع معتقدان به منطق پیشرفت و تعالی اسلامی از جهات علمی به مراتب از غربگرایان و دین ستیزان قوی تر بود اما در عمل و البته با کمک سفارتخانه های روس و انگلیس در ایران، نه فقط تفکر غربگرایی در ایران مسلط شد بلکه اندیشه تسلیم و وادادگی در برابر غرب، و تبدیل غرب به قبله پیشرفت را در ساختار سیاسی و حتی معرفتی ایران نهادینه کرد؛ لذا به نظر من، نه تنها با پایان صفویه، دوره افول و غروب تمدن اسلامی مجدداً آغاز شد، بلکه باید گفت در این مقطع، اندیشه قیام و تمدن سازی نیز به محاق رفت و این شرایط سخت و شکننده تا تشکیل نهضت امام خمینی (ره) و پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داشت.
انقلاب اسلامی، زنده کننده تفکر تمدنی در عالم اسلامی
با این وصف، کار حیاتی انقلاب اسلامی در این چهل سال، زنده کردن تفکر پیشرفت و تمدن سازی و همچنین ایجاد خودباوری و اعتماد به نفس در بخش مهمی از مردم خصوصاً نخبگان برای قدم نهادن در مسیر سخت و پر پیچ و خم پیشرفت و تمدن اسلامی بوده است.
این نکته را در ارتباط با مقطع پایان صفویه باید عرض کنم که خارج از قلمرو شیعه، یعنی در امپراتوری عثمانی هم شرایط مشابه و بلکه بدتری بوجود آمد؛ لذا اگر امپراتوری عثمانیِ هم عصر صفویه در ساحت تمدن سازی حرفی برای گفتن دارد- که نه در حد صفویه، ولی در حد خودش دارد- لکن از یک مقطع، با مکش بالا در درون تمدن جدید غرب هضم می شود و لذا مجدداً تاکید می کنم، اگر در این عصر، انقلاب اسلامی با شعار بیداری اسلامی به پیروزی نرسیده بود، امیدی برای احیاء اندیشه تمدنی خارج از قلمرو شیعه نیز وجود نداشت و معلوم نبود مسلمانان حیات تمدنی خود را کی و در کجای تاریخ باید جستجو نمایند که بحث در این زمینه فراوان است.
در پایان این جلسه، جا دارد چند نتیجه مهم را اخذ کنیم :
اولاً، تمدن در جامعه اسلامی بر خلاف سایر تمدن های بشری، کاملاً با دین پیوند خورده است و در ادوار تاریخیِ تمدن اسلامی، حقیقتاً میراث بی بدیل فکر و فرهنگ اسلامی و علماء مسلمان، همواره نقش تعیین کننده و منحصربفردی را بر عهده داشته اند. حرف اصلی من در این جا این است که هیچ عنصری در خلق قوه محرکه تمدنی، به پای اسلام نمی سد و هر جا توفیقی در این زمینه حاصل شده اسلام حضور پررنگی داشته است؛ حتی در آینده، معلوم نیست با غیبت اسلام، امکان شکل گیری یک تمدن عظیم، اثرگذار و فراگیر در دنیای اسلام وجود داشته باشد و هر تمدنی نیز که با نگاه سکولار متولد شود، بسیاری از ظرفیت های تمدن اسلامی را نخواهد داشت.
ثانیاً، هرچند جریان سکولارسازی سنتی در جامعه اسلامی، و تلاش های گسترده برای به حاشیه کشاندن عنصر «امامت» از بعد از رحلت پیامبر گرامی اسلام (ص) تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در این عصر، یک مسأله جدی محسوب می شود و همیشه تمدن اسلامی را در مسیر دست یابی به قله متوقف ساخته است، لکن آثار و برکات بی شمار امامت در حرکت تمدنی مسلمانان از صدر اسلام تا الان کاملاً مشهود است.
ثالثاً، غیبت امامت در ظاهر حرکت تمدنی، چه در قرن 4 و 5 هجری، چه در حرکت های بعدی، موجب نمی شود که هر حرکت تمدنی در جامعه اسلامی، معارض با جریان حق تلقی شود. در واقع، ارزیابی یک تمدن از جهت انطباق یا عدم مغایرت با خطوط کلی اسلام، نیازمند شاخص است و رویکرد صفر و صدی در این زمینه، وجاهت علمی ندارد. از طرف دیگر، واقعه ثقیفه و غصب حق مسلم امام علی (ع) و به تبع ایشان (ع)، سایر ائمه هدی (ع)، موجب نشد که حرکت امامت چه در عصر ظهور و چه در عصر غیبت ( با محوریت فقهاء ) از حرکت بازبایستد و یا جامعه اسلامی- حتی با حضور خلفا و امرای جور- به حال خود رها شود. نمونه های بارزی در زمینه همراهی ائمه (ع) در فعالیت های اجتماعی و حتی مشورت دهی به خلفاء در تاریخ وجود دارد که این واقعیت را کاملاً تایید می کند.
رابعاً، بررسی ادوار تاریخی تمدن اسلامی گویای این واقعیت است که افول و غروب تمدنی در جامعه اسلامی به منزله مرگ تمدنی نیست. در حقیقت، بر خلاف نظریه حرکت دوری ابن خلدون که برای هر تمدن تولد و مرگ قائل می شود، همانطور که در جلسات قبل نیز اشاره نمودم، ما معتقدیم، تمدن اسلامی با وجود حرکت سینوسی ای که داشته، به طور میانگین جامعه اسلامی را به سمت تکامل سوق داده است و همین تکامل، نهایتاً مقدمات شکل گیری تمدن مهدوی (عج) را مهیا خواهد کرد.
خامساً، هرچند ما نظریه تکاملی در تمدن را تایید کردیم و معتقدیم خط تمدنی حتی در دوران افول تمدن اسلامی نیز به حیات ضعیف خود ادامه می دهد، لکن تمدن نوین اسلامی به مفهوم احیاء تمدن سابق نیست. در حقیقت، خط تمدن همواره در حال رشد و نمو است و هرچند از میراث نقاط عطف تمدنی بهره می برد لکن تمدن نوین اسلامی یک نوسازی است و نه احیاء. در این زمینه دیدگاه هایی مطرح شده است، برای نمونه،

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

https://r-gholami.ir/?p=1778