پژوهشگر و مدرس فلسفه سیاسی و مطالعات فرهنگی و تمدنی
بسم الله الرحمن الرحیم
جهانی شدن غربی، سرنوشت محتوم ما نیست
چند ماه از آخرین اظهارات جنجالی دکتر سریع القلم، استاد دانشگاه شهید بهشتی و از نزدیکان دولت یازدهم کشورمان گذشته، اما به تازگی مصاحبه مفصل ایشان با خبرگزاری دانشجویان ایران بار دیگر خبرساز و جنجالی شده است. نکات بیان شده در این مصاحبه گرچه همان دیدگاه های اصلی دکتر سریع القلم است، اما نوعی صراحت بیان در آن دیده می شود که منتقدان این استاد دانشگاه را برآشفته است. مجله مثلث در گفت و گو با حجت الاسلام و المسلمین رضا غلامی، رئیس مرکز پژوهش های علوم انسانیِ اسلامی صدرا تفکرات دکتر سریع القلم و علت اهمیت این مصاحبه را بررسی کرده است که در ادامه می خوانید.
بارها و بارها دکتر سریع القلم دیدگاه های خود را در رابطه با توسعه به تفصیل و دقت تشریح کرده اند. محور توسعه در نگاه ایشان را چطور تحلیل می کنید؟
به نظر می رسد کانون و مغز توسعه از منظر ایشان، اقتصاد و در مرحله بعد، تکنیک است. به بیان دیگر، دغدغه اصلی انسان و جامعه انسانی، دغدغه اقتصادی است و هیچ جامعه ای بدون تمرکز بر روی توسعه اقتصادی، به قدرت ملی دست نخواهد یافت. لکن بحث وی به اینجا ختم نمی شود؛ ایشان راه های توسعه اقتصادی را صرفاً جهانی می دانند و لذا معتقدند بدون جهانی شدن، نمی توان به توسعه رسید. بنده در اینجا دو نکته اساسی دارم: نخست اینکه، بر خلاف تصور جناب آقای سریع القلم، انسان مساوی با یک حیوان اقتصادی نیست. اینگونه نیست که انسان با حیوان، فقط از این حیث متفاوت باشد که دارای هوش بالای اجتماعی است و برخلاف حیوان که بر اساس غریزه به دنبال لذائذ مادی است، انسان ها با بهره مندی از یک هوش فوق العاده، از ابتکار و خلاقیت در این زمینه برخوردارند و لذا بسترهای نو به نو و جذابی را برای این امر فراهم می کنند. اگر انسان را تا این حد تنزل دهیم، کما اینکه غرب این کار را کرده است، باید بگوییم جهان امروز، به یک باغ وحش منظم شباهت دارد که تمایز آن با حیات طبیعی وحوش، همین نظمی است که بر آن استوار شده است؛ هرچند همین نظم نیز مورد انتقاد لیبرال های افراطی است؛ یعنی آنها قانون گذاری و تشکیل دولت مقتدر برای اجرای قانون را مخلّ آزادی انسان می دانند لکن چاره ای جز قبول آن البته به صورت حداقلی ندارند. این بحث خیلی مفصل، عمیق و ذوابعاد است و بنده تنها به ذکر این مطلب اکتفا می کنم که دغدغه های آدمی به رفاه و لذایذ مادی منحصر نمی شود بلکه انسان در این عالم دغدغه های فوق مادی و فوق اقتصادی دارد که از جهت ارزش، اساساً قابل قیاس با رفاه و بهره مندی های مادی نیست. تصور هم نشود که منظور من فقط انسان دیندار است؛ خیر، همه انسان ها چه دیندار و چه بی دین، فطرتاً گرایشات فوق مادی و فوق اقتصادی دارند لکن یک فرهنگ و سبک زندگی بیمار، می تواند به صورت مقطعی نه دائمی، آدمی را از این گرایشات غافل کند کما اینکه فرهنگ و سبک زندگی غربی این کار را با بخشی از انسان ها کرده است. اگر بخواهم این گرایش فوق اقتصادی را در یک جمله کوتاه توضیح دهم، از آن به کمالات انسانی تعبیر می کنم که رسیدن به این کمالات، مقدمه ابدی شدن محسوب می شود چیزی که آدمی پس از عبور موفق از این دنیا به آن دست خواهد یافت هرچند لذایذ قرار گرفتن در این مسیر و برکات فراوان آن، در همین دنیا هم شامل انسان و جامعه انسانی می شود. خوب، حالا ممکن است سئوال کنید پس اقتصاد و توسعه اقتصادی چه جایگاهی دارد؟ بنده می خواهم عرض کنم اقتصاد قوی خیلی مهم است. حتی باید از آن به یکی از وسائل دست یابی به کمالات انسانی تعبیر کرد. اینقدر این وسیله پراهمیت است که پیامبر گرامی اسلام (ص) فرمودند «کاد الفقر ان یکون کفرا» پس دقت داشته باشید که فقر به هیچ وجه برازنده انسان و جامعه انسانی نیست و قاعدتاً در شرایطی که فرد و جامعه با فقر دست و پنجه نرم می کند، و از رفاه کافی بهره مند نیست، نمی تواند به کمالات انسانی دست پیدا کند. بر این اساس، انسان ها موظف به تلاش همه جانبه و به خرج دادن مداوم اتبکارعمل برای آبادانی جهان و بهره گیری صحیح و عادلانه از نعمات الهی هستند و از منظر دین، هیچگونه کوتاهی در این زمینه قابل قبول نیست. اگر بخواهم عرضم را در این بخش جمعبندی کنم، خواهم گفت، ما بر خلاف جناب سریع القلم و دوستانشان، مقصد انسان و جامعه انسانی را فوق مادی و فوق اقتصادی می دانیم و به همین دلیل، به جای توسعه اقتصادمحور، به پبشرفت همه جانبه اعتقاد داریم که اقتصاد، فرهنگ و سیاست در یک عرض در مسیر پیشرفت قرار می گیرند و زمینه دست یابی بشر به مقصد را فراهم می کنند. نکته دوم بنده این است که تردیدی نیست جوامع بزرگ انسانی از طریق ارتباط، هم آهنگی، تعامل و هم افزایی، اعم از نظری و عملی، می توانند زمینه رشد بیشتر خودشان را فراهم کنند و لذا پیوستن به این جوامع فی نفسه مطلوب است. حال هر قدر این جوامع یا جامعه بزرگ تر باشد، فرصت رشد هم بیشتر خواهد شد و لذا پیوستن به آن مزیت های بیشتری خواهد داشت. با این وجود، مهم این است که بدانیم چه قواعد و نظم مدنی ای بر این جامعه بزرگ استوار است. آیا پیوستن به هر جامعه ای با هر نوع نظمی، می تواند به رشد انسان و جوامع کوچک انسانی کمک کند؟ پاسخ بنده به این پرسش منفی است. در واقع می خواهم عرض کنم، اگر این قواعد و نظم مدنی، انسان را از مقصدی که به آن عقیده دارد دور کند و یا به دلیل بی عدالتی موجود در جوهره آن، انسان و جامعه را در معرض بهره کشی و سوء استفاد قرار دهد، پیوستن به آن از هیچ منطقی تبعیت نمی کند. البته گاه چاره ای جز ارتباط و تعامل با این جامعه بزرگ وجود ندارد اما باید توجه داشت، هر نوع ارتباط و تعاملی به منزله پیوستن به این جامعه نیست هرچند عوارضی را نیز در پی داشته باشد. در حقیقت، عرض بنده این است که جهانی شدن به مفهومی که جناب سریع القلم به آن باور دارند، یک وجه طبیعی و فرایندی دارد که حتماً برای ما پرفایده است و پیوستن به آن، هر چند خالی از تهدید نیست لکن فرصت های زیادی را به دنبال خواهد داشت، لکن این جهانی شدن یک وجه غیرطبیعی نیز دارد که بر مبنای آن، قدرت های غربی به دنبال سیطره همه جانبه بر جهان، غارت اموال جوامع مختلف و به بردگی کشیدن آنها هستند. این موضوع آنقدر روشن است و دلیل و مدرک دارد که بنده در اینجا بنای بر تعلیل آن ندارم. ما مطمئناً با این وجه از جهانی شدن که البته با وجه طبیعی آن تا حد قابل توجهی اجین شده و به طور کامل قابل تفکیک از آن نیست، مشکلات اساسی داریم و نمی توانیم با بستن چشمان خود بر روی واقعیت جهانی شدن، خودمان را به آغوش آن پرتاب کنیم.
اگر گزینه جهانی شدن را نفی کنیم، آیا گزینه بعدی یعنی انزوا و حاشیه نشینی؟ در اینصورت چقدر امکان ادامه حیات جوامع منزوی وجود دارد؟
اولاً باید توجه داشت که جهانی شدن به مفهوم رایج و غربی آن، سرنوشت محتوم ما نیست. یعنی اینگونه نیست که ما بدون جهانی شدنِ غربی حیات خودمان را از دست بدهیم. خیر، ما می توانیم با ایجاد یک نظم مدنی تازه مبتنی بر گرایشات فطری انسان ها، و همچنین ایجاد ائتلاف های جدید حول این نظم مدنی، گام به گام جهانی شدن تازه را شکل بدهیم چیزی که انقلاب اسلامی طی این 35 سال به سمت آن حرکت کرده و توفیقاتی هم داشته است. ثانیاً. امروز جهانی شدن غربی در حد یک آرزو باقی مانده است. چه کسی گفته است که جهانی شدن محقق شده و اگر کسی بخواهد خارج از این جهانی شدن زیست کند، دوام نخواهد آورد؟ امروز مدافعان سرسخت جهانی شدن هم با واقعیت شکست جهانی شدن کنار آمده اند و صحبت از چندجهانی شدن یا جهانی شدن های بی شمار می کنند؛ حال چگونه می شود که بعضی در کشور ما تا این حد با اطمینان از این جهانی شدن صحبت می کنند؟! ثالثاً. صرف نظر از مشکلی که ما با نظم غربی داریم، باید توجه داشت که در یک میدان رقابت سخت و تنگاتنگ، بر فرض آنکه رقابت عادلانه ای در کار باشد، زمانی پیروزی نصیبمان خواهد شد، که از قدرت رقابت بهره مند باشیم؛ در غیراینصورت، در میدان رقابت، صرفاً نقش تماشاچی را بازی خواهیم کرد. در شرایط کنونی، پیوستن شتابزده و کورکورانه به جهانی شدن موجود، یعنی قبول این واقعیت که یا همواره بازنده باشیم و یا نقش تماشاگر را بازی کنیم. امروز در شرایطی که بُنیه کشور ما از جهات گوناگون من جمله از جهت اقتصادی قوی نیست، جهانی شدن به معنایی که آقای سریع القلم به دنبال آن هستند، نفعی برای ما ندارد و کشور ما را به بردگی می کشاند هرچند از ما به ظاهر یک قهرمان هم ساخته شود. لذا بنده تاکید دارم، کسی که هنوز شرایط اولیه رقابت را در خود ایجاد نکرده است، عاقلانه نیست که در رقابت شرکت کند؛ آن هم رقابتی که شکست در آن، می تواند خسارت های جبران ناپذیری را وارد سازد. من در گذشته در کتاب اسلام و جهانی شدن- و همچنین گزارشی که تحت عنوان پژوهش ملی ایران و جهانی شدن تدوین شد، و بنده هم عضو ارشد آن پروژه ملی بودم-، به تفصیل به این موضوع پرداخته ام و بحث در این زمینه را در همین حد کافی می دانم.
نوع نگاه ایشان به فرهنگ خاص ایرانی و عقب ماندگی توسعه ای ایران به واسطه تسلط این فرهنگ آیا قابل دفاع است یا خیر؟
بنده در اینجا قصد ندارم درباره نظرات آقای سریع القلم قضاوت قطعی کنم و یا نیت خوانی نمایم؛ اما باید عرض کنم که ارائه تصویری سیاه و مریض از فرهنگ ایران اسلامی چه ایشان اساساً به دنبال این کار باشند و چه نباشند، یک موضوع قدیمی است یعنی این کار به ویژه از اواسط دوره صفویه از سوی مستشرقین آغاز شد و تا الآن هم ادامه یافته است. شماری از آنها نوک پیکان را صراحتاً متوجه اسلام کرده اند، یعنی درست بر خلاف واقعیت گفتند مشکل فرهنگ ایرانی به خاطر اسلام است و این اسلام است که فرهنگ ایرانیان را بیمار ساخته است. در اغلب آثار مستشرقینی که به ایران سفرکرده اند و سفرنامه نوشته اند، این رفتار دیده می شود. البته همه مستشرقین عامل استعمار نبودند و با انگیزه های استعمارگرایانه این کار را نکردند؛ بعضی از آنها که البته عددشان کم است، واقعاً قادر به فهم و هضم درست و عمیق فرهنگ ایران اسلامی نبودند و پیوند ناگسستنیِ فرهنگ ایرانی و فرهنگ اسلامی، و تبدیل شدن ایندو فرهنگ به یک فرهنگ را درک نکرده اند ضمن آنکه با جزئی نگری و دیدن بعضی ابعاد منفیِ فرهنگی در ایران، این ها را به کل فرهنگ ایرانیان تعمیم داده اند. با این حال، شواهدی هست که اثبات می کند اکثر مستشرقین انگیزه های استعمارگرایانه داشته اند لذا می توان گفت غربی ها در تاریخ معاصر ایران، همواره تلاش کرده اند با تحقیر فرهنگ ایرانی و بیمار جلوه دادن آن، ابتدا خودباختگی را در ایرانیان کاملاً نهادینه کنند و سپس مسیر را برای انتقال فرهنگ غربی در ایران همواره نمایند. هدف این بود که بگویند عامل عقب ماندگی ایرانیان، فرهنگ شان است و تا از فرق سر تا نوک پا غربی نشوند، از این عقب ماندگی خلاص نخواهند شد. همان سخنی که میرزا ملکم خان با جسارت گفت و البته پیش از او نیز دیگران با تعابیر متفاوت گفته بودند. خوب، وقتی خودباختگی حاصل شد و آغوش ها برای فرهنگ غربی به عنوان یک فرهنگ نجات بخش باز شد، طبیعی است که به طور طبیعی مقاومت ها برای نفود سیاسی و اقتصادی در ایران شکسته می شود و زمینه برای اقدامات استعماگرایانه مهیا می گردد کما اینکه از انتهای دوره قاجار تا پایان دوره پهلوی این اتفاق به روشنی در ایران افتاد و ما همچنان مشغول پرداخت هزینه های سنگین این اتفاق تلخ هستیم. توجه داشته باشید، غربی ها در دوران جدید نفودشان در ایران، سعی نکردند خیلی از روش های سخت نظیر اشغالگری و امثالهم که دیگر دوران آن سپری شده بود برای استعمارگری استفاد کنند بلکه تلاش کردند عمدتاً با روش های نرم کشور ما را به نحو خودخواسته به سمت وابستگی و فراتر از آن، سرسپردگی سوق دهند. امروز هم اگر بتوانند همین کار را می کنند. به اعتقاد من، اگر از وابستگی قبح زدایی شد و جنبه عقلانی هم به آن داده شد، طبیعی است که ملت ما با پای خودش و بدون آنکه بداند چه اتفاقی در حال وقوع است به سمت قربانگاه پیش خواهد رفت. از طرف دیگر، به نظر می رسد جناب سریع القلم فرهنگ غربی را به عنوان بستر توسعه اقتصادی، یک فرهنگ کامل و بی نقص می پندارند. این جای تعجب است که ایشان چشمان خود را بر روی واقعیت های حاکم بر فرهنگ غربی می بندند و تا این حد انتزاعی به موضوع فرهنگ نگاه می کنند. من در فصلنامه صدرا که یک شماره آن به جنبش تسخیر وال استریت اختصاص یافته بود، علاوه بر ریشه یابی چالش های اقتصادی در غرب، تفصیلاً درباره مشکلات فرهنگی و اجتماعی در غرب صحبت کرده ام و نیاز به تکرار این بحث در اینجا نمی بینم. امروز غرب از جهات فرهنگی و اجتماعی روز به روز در باتلاقی که خود ساخته است، بیشتر فرو می رود و برای بنده روشن نیست که چرا بعضی ها می خواهند ما را هم به درون این باتلاق کشنده بکشند. صرف نظر از واقعیت های عینی، همانطور که قبلاً نیز اشاره کردم، ما بر اساس جهان بینی و باورهای خودمان زندگی می کنیم و تا زمانیکه این جهان بینی و باورها وجود داشته باشد، بخش مهمی از فرهنگ غربی در اتمسفر زندگی ما هیچ جایی نخواهد داشت. البته ممکن است گفته شود، این ها باورهای مزاحم تلقی می شوند و باید برای رسیدن به توسعه مادی دست از چنین باورهایی کشید لکن پاسخ ما این است که انسان بدون جهان بینی و باورهای برآمده از آن، یک موجود پوچ و توخالی است یعنی با همان تعریفی که انسان را مساوی با حیوان اقتصادی می داند منطبق است تعریفی که مرز میان انسان و حیوان را بی رنگ می سازد؛ بنابراین، تا زمانیکه انسانیت ما محفوظ است، قوه مفکره و به تبع آن، باورهای ما نیز محفوظ است و کسی نمی تواند آنها را از ما بگیرد.
یکی از نکاتی که دکتر سریع القلم روی آن به عنوان عامل رشد نیافتگی در ایران تاکید می کنند، تقسیم کردن افراد به خوب و بد است، نظر شما در این زمینه چیست؟
این سخن یک موقع از منظر سیاسی و با هدف امتیازگیری سیاسی مطرح می شود، و موقعی نیز از منظر یک بحث مبنایی طرح می گردد. اگر ایشان به عنوان یک بحث مبنایی آن را طرح کرده باشند، باید پرسید، مگر می شود همه افراد با هر اندیشه و کرداری خوب باشند و اساساً آدم بدی وجود نداشته باشد؟ آیا می توان یک فرد صالح و نیکوکار را با یک قاتل و جنایتکار یکسان دانست؟ آیا می توان یک فرد صادق را با فرد دروغگو و یا فرد متعهد را یا فرد بی تعهد و عهدشکن یکسان تلقی کرد؟ اگر توانستیم همه افراد را با هر فکر و عملی خوب بدانیم، می توانیم همه سازمان ها و در مرحله بعد، همه دولت ها را هم خوب بدانیم. یعنی دولت هیتلر در گذشته و رژیم صهیونیستی در شرایط کنونی دولت های خوبی به شمار می روند و هر جنایتی که علیه انسانیت کرده اند حق بوده است! باید توجه داشت که معیارهای تعیین خوب و بد یا حق و باطل، معیارهایی فطری به شمار می روند و هر انسانی با هر دین و مکتبی می تواند بر اساس آن درباره مصادیق موجود قضاوت نماید. به نظر من، این نوع دیدگاه ها سست تر از این است که لازم باشد به آنها تفصیلاً پرداخته شود.
بسیاری بر این باورند که دیدگاه های دکتر سریع القلم در رابطه با توسعه نشأت گرفته از آموزه های غربی و شبیه سازی از توسعه کشورهای غربی است. این نقد را قبول دارید یا خیر و اگر می پذیرید دلایل شما چیست؟
آقای سریع القلم محقق پرکاری نیستند، یعنی آثار علمی زیادی از ایشان وجود ندارد که بتوانیم بر اساس مطالعه آنها به جمعبندی روشنی برسیم؛ با این وجود، نظراتی که از ایشان تاکنون دیده ام، نوعی شیفتگی به آموزه های غربی در آنها مشهود است. البته نه فقط شیفتگی به آموزه های غربی، بلکه شیفتگی به آثار توسعه غربی هم در نوشته ها و گفته های آقای سریع القلم دیده می شود. با این حال، وقتی از آموزه های غربی صحبت می کنیم، باید بدانیم که این آموزه ها یکدست نیستند. بله، آنچه از سوی سیاست مداران غربی دنبال می شود تا حدی یکدست می نماید لکن در بین نخبگان غربی اختلاف نظرهای جدی وجود دارد. چه آنهایی که با عینک مدرنیسم به مسائل نگاه می کنند و چه آنهایی که با نگاه پست مدرنیسم مسائل را توصیف و تحلیل می کنند. برای مثال، همان قدر که در تجلیل از لیبرالیسم کتاب و مقاله هست، در نقد لیبرالیسم هم کتاب و مقاله هست اما این ها خیلی به جامعه ما منتقل نمی شود چراکه چندان با اهدافی که در ایران دنبال می شود همسو نیست.
نگاه دکتر به توسعه مبتنی بر عقلانیت معطوف به ابزار است؛ آنگونه که در کتاب «عقلانیت و آینده توسعه یافتگی ایران» نوشته اند. در حالی که در ادیان بسیاری بر توسعه ارزش گرا تاکید دارند. دیدگاه های کدام یک با واقعیت های جامعه ایران همخوانی بیشتری دارد؟
بله ظاهراً همینطور است. چنانکه در ابتدا اشاره کردم، ایشان محور توسعه را اقتصاد و تکنیک می دانند لذا ارزش به معنای حقیقی آن، نه به معنای سود و نفع، در توسعه مورد نظر ایشان جایی ندارد. البته توسعه اگر هم ابزاری صرف باشد، می تواند تا حدی در خدمت ارزش ها قرار بگیرد لکن علی الظاهر، توسعه مورد نظر ایشان مقصدی جز پاسخگویی به تمایلات سیری ناپذیر مادی انسان ندارد لذا اینگونه نیست که از عایدات آن صرف گسترش و تعمیق فرهنگ شود. به اعتقاد من، اینگونه از توسعه، فرهنگ را هم تبدیل به کالایی سود آور می کند. وقتی فرهنگ به کالای اقتصادی بدل شد، طبیعی است که فرهنگ ارزشی و غیر ارزشی بی معناست چراکه همه این ها مزاحم سودآوری و لذت جویی است. امروز در غرب، کثیف ترین کارها را هم می توان در قالب فرهنگ انجام داد. با این وجود، بنده قصد دارم یک نکته کلیدی در اینجا عرض کنم و آن این است که توسعه یا پیشرفت به معنای غیرابزاری و ارزشیِ صرف وجود ندارد. در توسعه مطلوب، مهم این است که ابزار با ارزش به معنای دقیق کلمه پیوند بخورد. لذا توصیه می کنم ابزار را در برابر ارزش قرار ندهیم.
آنگونه که ایشان گفته اند دغدغه اصلی شان دموکراسی نیست و بیشتر معطوف به توسعه نظریه پردازی می کنند. آیا این نوع حکومت در ایران جوابگوست و کدام یک از دولت های بر سر کار آمده در کشورمان چنین الگویی را در دستور کار قرار داده اند؟
به نظر ما، اقتدارگرایی نهایتاً سر از دیکتاتوری در می آورد؛ بروکراسی هم اگر از نوع افراطی آن باشد، جامعه را متوقف می سازد و آزادی عمل و خلاقیت را از بین می برد. مردم ما نمی توانند با دیکتاتوری یا نبود آزادی و خلاقیت کنار بیایند. جنس مردم ایران اینگونه است. لذا حکومت هایی که دنبال تحمیل نوعی از دیکتاتوری- فرقی نمی کند با چه عنوانی- بوده اند یا به دنبال یکدست سازی زندگی مردم بوده اند، عمر درازی نداشته اند و از سوی خود مردم ساقط شده اند. لذا ما حکومت مطلوب در ایران را حکومت اسلامی عدالت گسترِ قانونگرا می دانیم. این نوع از حکومت، قوی هست لکن با مردم خود با اقتدار رفتار نمی کند. حکومت قوی، اقتدار بالقوه دارد لکن آن را تنها در برابر رقبا یا دشمن اعمال می کند. از طرف دیگر، نظم حاکم بر جامعه مطلوب که حکومت آن را استوار نگه می دارد، یک نظم متعادل است که بتواند جامعه را از هرج و مرج، آشفتگی و نابسامانی نجات دهد نه اینکه جلوی آزادی و ابتکار عمل را سد کند و تنوع و تکثر معقول را از بین ببرد.
علت انتقاد شدید برخی از جناح ها به تفکرات دکتر سریع القلم را در چه می دانید؟
واقعیت این است که نظرات جناب سریع القلم درباره توسعه، نه جدید است و نه عمیق. این حرف ها البته به شکل عمیق نه در این حد سطحی، مربوط به اواخر قرن نوزده میلادی است و در آن مقطع محل بحث و گفتگوی جدی بوده است. من اگر این نظرات را برای شرایط عینی کشور مخاطره آمیز تلقی نمی کردم، به آنها اعتنایی نمی کردم و مایل به انجام این گفتگو نبودم. خوب، خیلی نظرها هست مگر باید به همه آنها عکس العمل نشان داد؟! علت اینکه امروز صحبت های آقای سریع القلم با عکس العمل های گوناگون روبرو شده، مشاهده رد پای آن در افکار بعضی از دولت مردان ماست. از طرف دیگر، آقای سریع القلم با روی کارآمدن دولت یازدهم تریبون های جدیدی پیدا کرده اند و به صحبت هایشان اکو داده می شود و الا ایشان قبل از این هم چنین نظراتی داشته اند لکن به آنها اعتنای چندانی نشده است.
آیا تفکرات ایشان می تواند تک به تک در ایران پیاده شود؟
ما در ایران در یک دوره نسبتاً طولانی شاهد پیاده سازی بخشی از این نظرات بوده ایم و آن دوره موسوم به سازندگی، همان هشت سالی است که آقای هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور بودند. البته بعد از دو دولت آقای هاشمی، آقای خاتمی هم از جهت اقتصادی از روش های قبل دنباله روی کردند هرچند در دوران ایشان توسعه سیاسی علی الظاهر بر توسعه اقتصادی مقدم داشته شد. در این دوران تقریباً 16 ساله که از آن به دوران حاکمیت مستقیم و یا غیر مستقیم تکنوکرات ها نیز تعبیر می شود، بخشی از نظرات آقای سریع القلم و دوستان ایشان به اسم توسعه اقتصادمحور البته بدون آنکه خیلی به وجوه عمیق نظری آن توجه ای باشد، پیاده شد. لکن ما امروز شاهد عواقب نامطلوب این مدل از توسعه در ایران هستیم. خیلی از گرفتاری های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ما به پیاده سازی همین مدل از توسعه در ایران برمی گردد. به نظر من، اجرای این نظرات در این دولت، محصولی جز آنچه در دوران آقای هاشمی شاهد آن بودیم، در پی نخواهد داشت با این ملاحظه که دولت آقای هاشمی از حیث مدیریتی قوی تر از دولت آقای روحانی ارزیابی می شود. من در اینجا می خواهم به نکته مهم تری اشاره کنم و آن این که، این مدل از توسعه در ایران با موانع جدی خصوصاً مانع گفتمانی روبروست. بخشی از آنچیزی که امروز جناب سریع القلم از آن صحبت می کنند، همان چیزی هایی است که مردم ایران با انقلاب اسلامی از آن فاصله جدی گرفتند و حال چگونه می شود که بدون توجه به خواست مبنایی مردم، و صرف نظر از گفتمانی که مبتنی بر رویکرد مترقی اسلام به پیشرفت، طی 35 سال اخیر در ایران ریشه دوانده است، امیدی به اجرای این نظرات در ایران داشت؟
صرف نظر از انتقاداتی که به دیدگاه های دکتر سریع القلم می شود، کدام زوایای دیدگاهی ایشان به واقع قابل دفاع و لازم التوجه است؟
به نظر من تاکید ایشان روی کارآمدی، قابل توجه است. ما باید از یک طرف روی کارآمدی و از طرف دیگر، روی افزایش کیفیت زندگی مردم در ایران که بخشی از آن، مولود ارتقاء فرهنگ عمومی، ایجاد یک نظم متعادل و ثبات در رویکردهای سیاسی و پرهیز از جناح زدگی در جامعه است، اصرار داشته باشیم. امروز مردم ما به برکت انقلاب نسبت به گذشته به مراتب برخوردار تر هستند لکن میزان رضایت آنها از زندگی به میزان برخورداری آنها افزایش نیافته است. این یک ایراد نرم افزاری است نه سخت افزاری. البته همانطور که اشاره شد، مسیر ما در افزایش کارآمدی و یا بهبود کیفیت زندگی مردم، لزوماً مسیری نیست که غربی ها رفته اند هرچند هرکجا لازم باشد، ایایی از استفاده هوشمندانه از تجارب مثبت آنان نداریم.
بدون دیدگاه