تأملات بنیادی درباره اسلام و پیشرفت/ جلسه پنجم / اسلام اجتماعی و دکترین امامت

بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمين، الصلاة والسلام على رسول الله و علي آله الطيبين الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين.
در جلسه قبل، ابتدا سعی کردیم از باب مقدمه، تصویری شبه تاریخی از ارتباط اسلام و غرب ارائه دهیم. در این تصویر روشن شد، در دورانی که غرب در انحطاط به سر می برد، تمدن اسلامی، دوران شکوفایی خود را سپری می کرد و لذا غربی ها انگیزه های متعددی برای ورود به جهان اسلام و استفاده از دانش و تجربه مسلمین برای جبران عقب ماندگی های خود داشتند. گفته شد که مسأله اصلی برای غرب حتی در دوران قرون وسطی و وقوع جنگ های صلیبی، رسیدن به قدرت بود؛ بنابراین، بهره گیری از محصول دانش در جهت دست یابی به قدرت، از همان مقطع برای غربی ها اهمیت داشت. در ادامه، زمینه های شکل گیری رنسانس را توضیح دادیم و بیان کردیم، در شرایطی که غرب وارد مسیر پیشرفت سریع مادی شده بود، به دلایلی که عرض شد، جهان اسلام یک دوره طولانی انحطاط را تجربه می کرد. در جلسه قبل درباره علم و فلسفه جدید و تفاوت آن با فلسفه و علم قدیم توضیح دادیم و ده مؤلفه بنیادی را نیز برای مدرنیسم بر شمردیم. همچنین به انقلاب صنعتی و نقش کلیدی آن در جهش غرب و در پیشرفت مادی اشاراتی داشتیم و گفتیم که غربی ها سرمایه مورد نیاز خود را برای انقلاب صنعتی و تداوم آن از کجا به دست آوردند. بعد از بحث های مقدماتی، ضمن تأکید بر غیرقابل انکار بودن غرب و آثار فراگیر آن در جهان، به پنج دیدگاه در زمینه مواجهه جهان اسلام با غرب در موضوع پیشرفت پرداختیم. این پنج دیدگاه عبارتند از : دیدگاه غربزده، دیدگاه اسلامی واپسگرا، دیدگاه شبه اسلامی مرعوب و متوقف کننده، دیدگاه اسلامی خلوص گرا و متوقف کننده و دیدگاه اسلامی واقع بینانه و پیش رو. این نکته را هم در این جلسه اضافه کنم که دیدگاه پنجم یعنی دیدگاه مختار، از نظر ما امکان تحقق را دارد لکن شرط اساسی آن، اولا وجود رهبری صالح و توانمند و ثانیاً، تبعیت جدی و هوشمندانه از رهبری، حماقت نکردن، تعلل نورزیدن و خیانت نکردن پیروان در مسیر پر پیچ و خمی است که باید طی شود.
خوب، بحث این جلسه با این سئوال آغاز می شود که اگر از نظر ما دیدگاه پنجم یعنی دیدگاه واقع بینانه و پیشرو، دیدگاه مطلوب تلقی می شود، آیا اصولا اسلام از ظرفیت واقعی اعم از نظری و عملی برای ارائه الگوی پیشرفت برخوردار است یا خیر، تنها به یکسری توصیه های اخلاقی و فردی در این عرصه اکتفا می کند؟
برای پاسخ به این پرسش مهم، بیان چند اصل درباره اسلام ضروری است:
اصل نخست، به جامعیت و کمال اسلام بر می گردد. اسلام به عنوان آخرین دین، نه تنها دربردارنده گوهر همه ادیان الهی در طول تاریخ است، بلکه هر آنچه برای هدایت بشر جهت رسیدن به فلاح و رستگاری مورد نیاز هست را داراست. به بیان واضح، هم جامع است، هم کامل و هم جهان شمول.
قرآن مجید در سوره مائده آیه 48 می فرماید : وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتَابِ وَمُهَيْمِنًا عَلَيْهِ. یعنی و اين كتاب را که به راستى بر تو نازل كرديم؛ تصديق‌كننده و حاكم بر كتابهايى است كه پيش از آن بوده‌اند.
همچنین قرآن کریم در سوره صف آیه 9 می فرماید : هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ و َلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ. یعنی اوست آن خدايى كه پيامبر خود را همراه با هدايت و دين راستين فرستاد تا او را بر همه اديان پيروز گرداند، هر چند مشركان را ناخوش آيد.
توجه داشته باشید که اسلام در سه عرصه، امر هدایت انسان را عهده دار است : عرصه عقاید، عرصه شریعت و عرصه اخلاق.
عقاید اسلامی، یک امر صد در صد تحقیقی است، و اسلام به دنبال آن است تا با بیدار کردن عقول انسان ها، و زدودن زنگارها از روی قلوب، عقاید را از چشمه وجودی انسان بجوشاند و تثبیت کند. پس عقاید اسلامی به هیچ وجه تقلیدی نمی تواند باشد و اساسا تقلید در زمینه عقاید ممنوع است.
شریعت اسلامی همان قانون زندگی فردی و اجتماعی است که در عصر غیبت، از طریق تفقه و اجتهاد، از بطن قرآن، سنت و عقل کشف می شود. البته به منابع دین ادله اربعه اطلاق می شود و اجماع نیز به عنوان یکی از منابع کنار سنت قرار می گیرد لکن اجماع در ذیل سنت است چراکه در مواجهه با سنت، از مقام کاشفیت برخوردار است؛ با این وصف، قرار گرفتن اجماع در عرض سنت وجهی ندارد. ضمنا منظور از عقل، هم عقل کلی و برهانی است و هم عقل جزئی و ابزاری؛ یعنی در فقه برای هر دو عقل باید جایگاه مشخصی را تعریف کرد هرچند می دانیم که عقل ابزاری در طول عقل برهانی و یاری دهنده آن است نه در عرض آن.
دقت بفرمایید، اگر عقاید اسلامی را مجموعه ای از هست ها بدانیم، شریعت اسلامی به تبع هست ها، مجموعه ای از بایدها و نبایدهاست.
همچنین در کشف احکام شرعی، اصل با اجتهاد است لکن از آنجا که عموم مردم قادر به تحصیل علوم دینی و فقهی و برخورداری از مقام اجتهاد نیستند، بحث رجوع به أعلم و تقلید از او مطرح می شود. قرآن مجید در سوره توبه آیه 122 می فرماید : وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ. یعنی شایسته نیست مؤمنان همگی به سوی میدان جهاد کوچ کنند؛ چرا از هر گروهی از آنان، طایفه ای کوچ نمی کند و طایفه ای در مدینه بماند، تا در دین و معارف و احکام آگاهی یابند و به هنگام بازگشت به سوی قوم خود، آنها را بیم دهند؟
علاوه بر این در وسائل الشیعه، جلد 27، صفحه 131 از امام حسن عسگری (ع) نقل شده که فرمودند : اما آن فقها ( مجتهدان )، که نفس خود را حفظ می کنند و حافظ دین هستند و با هواهای نفسانی مخالفت می کنند و امر پروردگار را اطاعت می کنند، بر مردم واجب است که ( در احکام شرعی ) از آنان تقلید کنند.
خاصیت اجتهاد در اسلام خاصه شیعه امامیه این است که شریعت اسلامی در هر زمان و مکانی از عهده قانون گذاری بر می آید و هیچگاه دچار میرایی و یا ناکارآمدی نمی شود.به تعبیر اقبال لاهوری، اجتهاد قوه محرکه اسلام است.

مطلب مهمی را مایلم در پرانتز عرض کنم و آن، اصل امکان فهم دین در عصر غیبت است. درباره قرآن که روشن است، ما فهم ظاهر قرآن و پیام هایی که در ظاهر قرآن هست را برای عموم مسلمانان ممکن می دانیم. این از حکمت خداوند خارج است که قرآن را برای هدایت انسان بفرستد اما کسی قادر فهم پیام های هدایت بخش و زندگی ساز آن نباشد؛ قرآن از دو بخش محکمات و متشابهات تشکیل شده که به تصریح خود قرآن باید متشابهات را به محکمات عرضه کرد و نهایتا با راهنمایی معصوم (ع) آنها را فهمید. هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَاب.ِ یعنی اوست كه اين كتاب را بر تو نازل كرد. بعضى از آيه‌ها محكماتند، اين آيه‌ها ام‌الكتابند، و بعضى آيه‌ها متشابهاتند. امّا آنها كه در دلشان ميل به باطل است، به سبب فتنه‌جويى و ميل به تأويل از متشابهات پيروى مى‌كنند، در حالى كه تأويل آن را جز خدا نمى‌داند. و آنان كه قدم در دانش استوار كرده‌اند مى‌گويند: ما بدان ايمان آورديم، همه از جانب پروردگار ماست. و جز خردمندان پند نمى‌گيرند. ( سوره آل عمران آیه 7 ) درباره روایات، خود شما می دانید که بر اساس رأي غلط خلیفه دوم، کتابت و نگهداری احادیث پیامبر (ص) از سوی صحابه ممنوع شد و حتی تا دوران عمر بن عبدالعزیز یعنی اواسط قرن دوم این ممنوعیت برقرار بود. استدلال خلیفه دوم این بود که قرآن ما را بس است و احادیث، هم چیزی به قرآن نمی افزاید و هم، مانند یهود موجبات اختلاف و یا تحریف در کتاب مقدس را بوجود می آورد. البته بر خلاف نظر خلیفه دوم و نفرات هم عقیده او، شیعیان والامقام با دستور ائمه (ع) به ثبت و ضبط احادیث نبوی (ص) پرداختند چراکه اولا تبیین و تأويل قرآن وظیفه معصوم (ع) است و ثانیاً ما قول، فعل و تقریر معصوم را در کنار قرآن منبع دین به شمار می آوریم. بعد از دستور عمر بن عبدلعزیز، جمع آوری و ثبت رسمی احادیث توام با تحمل رنج های بسیار از سوی تابعین اعم از سنی و شیعه آغاز شد و هزاران حدیث به ثبت رسید لکن گذر زمان و جریان قوی جعل حدیث به ویژه از سوی دستگاه فاسد اموی، باعث شد تا بهره برداری از احادیث چه برای اهل سنت و چه برای شیعیان کار ساده ای نباشد. بنابراین در اهل سنت به یک نحو و در شیعیان به نحوی دیگر، علم رجال و علوم حدیث شکل گرفت تا ضمن بررسی وضع راویان از جهت وثاقت، عدالت و غیره، زنجیره روایت از مبدأ تا مقصد مورد بررسی دقیق قرار گیرد. البته علوم حدیث وظایف دیگری من جمله بحث درباره فهم معنا و دلالت حدیث نیز دارد که به آن درایه یا فقه حدیث اطلاق می شود که فعلا ورود به جزئیات علوم حدیث بحث ما نیست. علی ای حال، سخن من این است که اگر فرضا دو سوم احادیث جمع آوری شده از پیامبر اکرم (ص) و ائمه (ع) نیز به دلایلی غیر قابل استناد باشد، امروز مابقی این احادیث که خود رقم بالایی را تشکیل می دهد منبع عظیمی را در اختیار ما قرار داده است. اینکه بعضی می خواهند ضیراب احادیث را بزنند و بگویند آنچه به دستمان رسیده مجموعه ای مشکوک، مبهم و پر تناقض است، حرف بی اساس و نوعی یاوه گویی است. ما جدای از اطمینان از زنجیره نقل روایت و وثاقت راویان، بر اساس قواعد اصول فقه و فقه، به بهترین فهم ممکن از احادیث می رسیم، و بر اساس حجتی که داریم آن را مبنای عمل قرار می دهیم. حتی در فهم تاریخ اسلام هم همین گونه است. اگر تاریخ صدر اسلام، به روش اجتهادی بررسی شود، دست یابی به یک تاریخ قابل اطمینان و نزدیک به واقع، امری ممکن خواهد بود. این را هم عرض کنم که بر اساس تصریح معصومین (ع)، عرضه حدیث به قرآن و حتی عقل، یک اصل است و اگر حدیثی با وجود سلسله سند درست و غیره، قوی یا صحیح نیز شمرده شود لکن مفهوم آن با اساس قرآن و اصول عقل مغایرت داشته باشد، فضربوه علی الجدار در اسلام یک قاعده اساسی محسوب می شود. پس راه اسلام روشن است و هیچ عذری در قراردادن مردم در بلاتکلیفی، پذیرفته نیست. امیرالمؤمنین علی (ع) در خطبه 106 نهج البلاغه درباره مختصات اسلام می فرمایند : وَ أَوْضَحُ الْوَلاَئِجِ، مُشْرَفُ الْمَنَارِ، مُشْرِقُ الْجَوَادّ، مُضِيءُ الْمَصَابِيحِ یعنی : روشنترین راه، درون آن آشکار، نشانه های آن پیدا و جاده های آن نمایان.
رابطه عرصه اخلاق با شریعت از جهت منطقی عموم و خصوص مطلق است. یعنی با اینکه اخلاق در ادیان الهی یک امر تأسیسی نیست و مولود فطرت انسانی است، لکن رعایت اخلاق که آن را نیز به دو بخش فردی و اجتماعی می توان تقسیم کرد، در شریعت اسلامی خود احکام فراوانی را بوجود آورده است. از سوی دیگر باید توجه داشت، علی رغم آنکه اخلاق یک امر فطری و خودجوش است، اسلام به رشد و بارور ساختن آن کمک به سزایی کرده است. به بیان دقیق تر، اخلاق وقتی از فطرت انسان کامل می جوشد، طبیعی است که نهایت رشد و باروری خود را به نمایش می گذارد و ما بخش های رشدیافته اخلاق را از تعالیم و به ویژه سیره معصومین (ع) درک می کنیم. برای نمونه به صحیفه سجادیه نگاه کنید که تابلویی بی نظیر از قله اخلاق و همچنین عرفان ارائه می کند
یک موضوع بسیار مهم، متحد، اندام واره و نظام مند بودن تعالیم اسلامی در هر سه عرصه عقاید، شریعت و اخلاق است. به بیان دیگر، تعالیم اسلامی به مانند یک دستگاه می ماند که هر جزئی از آن بر اساس منطقی دقیق عمل می کند و اگر به هر دلیل مفقود یا معیوب شود، دستگاه از فعالیت مورد نظر باز می ماند. بکاربردن نظام یا سیستم نسبت به تعالیم اسلامی چه به طور کلان و چه در بخش های جزئی و گوناگون نیز از همین باب است. سیستم در یک تعریف ساده عبارت است از : مجموعه ای از عناصر بهم مرتبط که برای نیل به هدف مشترک با هم بر اساس نظمی مشخص در تعامل هستند و تمامیت یگانه ای را تشکیل می دهند.
قرآن مجید در سوره نساء آیه 82 می فرماید : أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافاً کَثيراً. یعنی آیا درباره قرآن نمی اندیشند؟! اگر از سوی غیر خدا بود، اختلاف فراوانی در آن می یافتند.
خوب، این موضوع خیلی مهم است که از ابتدا و انتهای قرآن هیچ اختلاف و تناقضی قابل مشاهده نیست و کسی نتوانسته چنین چیزی را نشان دهد؛ همین فقدان اختلاف نشان دهنده وجود هماهنگی و نظم دقیق در قرآن است.
همچنین قرآن در سوره هود آیه 1 می فرماید : الر کِتابٌ أُحْکِمَتْ آياتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکيمٍ خَبيرٍ. یعنی این کتابی است که آیاتش استحکام یافته سپس تشریح شده و از نزد خداوند حکیم و آگاه ( نازل گردیده ) است.
اگر دقت کنید، مقتضی مستحکم بودن آیات قرآن، محال بودن وجود بی نظمی یا نظام مند نبودن آیات آن است ضمن اینکه در انتها می فرماید این قرآن از جانب خداوند حکیم و آگاه نازل شده که مقتضی نزول قرآن از سوی خدای حکیم و آگاه نیز جز این نیست که در تعالیم اسلامی که اساس آن قرآن است، نظمی معنادار و قابل فهم ایجاد کند.
یکی از مشکلات اساسی، چه در درک اسلام و چه در تحقق اهداف اسلامی به همین نظام مند ندیدن تعالیم اسلامی بر می گردد. شاید اینکه قرآن مجید در سوره نساء آیه 150 می فرماید :ِ وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُريدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِکَ سَبيلاً. یا در سوره حجر آیه 91 می فرماید : الَّذينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضينَ. به همین موضوع اشاره دارد که تعالیم اسلامی را باید یکپارچه دید و یکپارچه ندیدن آن نوعی کفر محسوب می شود. البته این کفر از جنس کفر فقهی نیست لکن در اینکه مرتبه ای از کفر است نمی توان تردید کرد.
معمولاً وقتی وارد این بحث می شویم این سئوال مطرح می شود که آیا نظام مندی تعالیم اسلامی با یک نگاه سطحی به تعالیم دینی هویدا می شود یا خیر، نیازمند نگاه عمیق و فنی است؟ پاسخ ما به این پرسش این است که بله، نظام مندی تعالیم اسلامی جز با نگاه ژرف و اشراف بر روی تعالیم اسلامی ممکن نیست. حتی فراتر از این، در خیلی عرصه ها، مشاهده سیستم اسلامی نیازمند یک کار اکتشافی با روش شبه اجتهادی است. بنابراین، یکی از وظایف علماء اسلام، کشف و تبیین سیستم کلان و سیستم های جزئی است. باید قبول کنیم که در این زمینه بسیار مهم، کار کم شده است ضمن اینکه قرار نیست کسی ادعا کند، سیستمی که او کشف و تدوین کرده است، دقیق ترین و کامل ترین سیستم است؛ خیر، فهم ما درباره سیستم ها در عصر غیبت دائماً در حال تکامل است و لذا ایرادی ندارد که مثلاً انواع سیستم های اقتصادی از بطن تعالیم اسلامی ارائه شود. ضمناً دقت نمایید که کشف سیستم صرفاً به تک عرصه ها در اسلام برنمی گردد، بلکه هنر یک عالم متبحر دینی این است که سیستم را در هر سه عرصه عقاید، شریعت و اخلاق جستجو و نهایتا بر هم تطبیق دهد و البته طبیعی است که کار ساده ای نخواهد بود.

اصل دوم در اسلام به اجتماعی بودن آن بر می گردد. خیلی ها در طول تاریخ خواسته اند اسلام را یک امر فردی معرفی کنند لکن از واضحات است که اسلام یک مأموریت عظیم اجتماعی برای خود قائل است.
از طرف دیگر باید توجه نمود که اسلام جامعه را یک امر اعتباری محض نمی داند بلکه برای آن یک حقیقت و هویت نیمه مستقل ( از فرد ) قائل است بنابراین، نمی توان دست یابی به سعادت را صرفاً یک امر فردی دید، بلکه تا جامعه به سعادت نرسد، فرد نیز به سعادت نخواهد رسید.
بعضی تلاش می کنند ورود اسلام به امور اجتماعی و قله آن یعنی تشکیل حکومت را یک امر اقتضایی و تاریخی تفسیر کنند یعنی می گویند جنبه های اجتماعی اسلام در تعالیم و به خصوص سیره پیامبر اکرم (ص) و سایر معصومین (ع) که مجال کار اجتماعی پیدا کردند، صرفا به اقتضای شرایط صدر اسلام و مناسبات حاکم بر آن دوران بود و لذا اسلام اجتماعی یک امر تاریخی و پایان پذیرفته تلقی می شود.
در واقع آنها با این سخن، سیره پیامبر اکرم (ص) و معصومان (ع) در امور اجتماعی را غیر دینی می پندارند و به شخص انسانی آنها نسبت می دهند این در حالی است که ما بین شخصیت انسانی و شخصیت دینی پیامبر (ص) و ائمه اطهار (ع) مگر در مواردی که نشانه های بارزی درباره آن وجود داشته باشد تفاوتی قائل نیستیم و قول، فعل و حتی تقریر معصوم را منبع دین تلقی می کنیم چنانکه همانطور که اشاره شد، این قاعده تنها زمانی نقض می شود که قرینه ای صریح یافت شود و مهم ترین و روا ترین نشانه، تصریح خود معصوم (ع) است یعنی خود معصوم (ع) بگوید که این رفتار مثلا وجوب شب زنده داری و اقامه نماز شب مخصوص من است.
خوب، حالا می خواهیم به اهم ادله اجتماعی بودن اسلام بپردازیم :
دلیل اول اینکه، انسان چه مدنی البطبع باشد و چه مدنی بالاضطرار، بهرحال فرد انسانی، با جامعه پیوند ناگسستنی دارد؛ یعنی انسان، بدون در نظر گرفتن جایگاه و نقش  او در جامعه و همچنین مناسبات و تعاملات اجتماعی به سعادت نمی رسد. حالا با همان تعریفی که اسلام از سعادت دارد که در جلسات پیش اجمالا به این تعریف اشاره کردیم. البته به نظر می رسد انسان مدنی البطبع است نه مدنی بالاضطرار چراکه تولید مثل و کثرت یافتن، از مؤلفه های ذاتی انسان است و خود خانواده، کوچکترین و در عین حال مهم ترین سلول جامعه محسوب می شود. توجه داشته باشید، انسانی که به ازدواج و تولید مثل تن نمی دهد، یک انسان غیرطبیعی و بیمار است که خود را از کمال مادی و معنوی ازدواج و فرزندداری محروم ساخته است؛ پس انسان در شرایط طبیعی میل ذاتی به زیست اجتماعی دارد.
دلیل دوم همانی است که در ابتدای جلسه عرض کردم و آن، اعتقاد به استقلال نسبی جامعه از فرد و برخورداری جامعه از روح است. البته قبول داریم که روح جامعه متشکل از روح اجزاء آن یعنی افراد است اما جمع این ارواح به علاوه عوارض که در جای خود مهم است، ترکیبی را بوجود می آورد که از آن به روح جامعه تعبیر می کنیم. وقتی می گوییم جامعه روح دارد، یعنی مثل یک موجود زنده است. رشد می کند؛ بیمار می شود، از رشد باز می ایستد و حتی می میرد. با این ملاحظه، اسلام نمی تواند برای رساندن انسان به سعادت، از وضع جامعه غافل باشد چراکه بخش عمده ای از تکامل انسان متأثر از شرایط او در جامعه است با این فرض که انسان در جامعه در حد خود یک عنصر فعال است.
دلیل سوم، شرایط سخت و پیچیده زندگی اجتماعی و ابتلائاتی است که به فراخور فلسفه خلقت در زندگی اجتماعی یا در مواجهه فرد با جمع انسانی پدید می آید. ما معتقدیم انسان با پیروزی در ابتلائات به تکامل حقیقی می رسد و طبیعی است که دین آمده تا انسان را برای عبور موفق از ابتلائات یاری کند. حال چگونه می شود دین در سخت ترین شرایط، دست از یاری انسان بکشد و او را به حال خود رها کند؟ ضمن اینکه اجتماعی نبودن اسلام با جامعیت، کمال و جهان شمولی اسلام نیز در تعارض است چراکه دین جامع و کامل نمی تواند صحنه اصلی زندگی انسان دیندار را مورد غفلت قرار دهد.
دلیل چهارم، واقعیت تعالیم اسلامی است. وقتی می گوییم تعالیم اسلامی، سنت و سیره معصومان (ع) را نیز مد نظر داریم. با کم ترین توقف بر روی تعالیم اسلامی روشن می شود که بخش مهمی از تعالیم ناظر به اصلاح و تکامل جامعه مسلمین است. ضمن اینکه بر اساس اشاره قبلی، انضمامی و تاریخی بودن مواجهه معصومان (ع) با امور اجتماعی نیز از اساس غلط و غیرقابل اثبات است. مثلا امر به معروف و نهی از منکر، جهاد، قضا، معاملات، تجارت و امثال این ها در تعالیم اسلامی یک واقعیت انکار ناپذیر است و نسبت آن با تاریخ و وقایع تاریخی، فقط نسبت ظرف و مظروف است نه بیشتر. لذا مظروف در هر ظرفی که مناسب او باشد می تواند خاصیت خود را داشته باشد و اختصاص مظروف به ظرف تاریخی خاص، نیازمند دلیل خاص است.
بعد از تبیین اجمالی اصل اجتماعی بودن اسلام، باید به این مطلب اشاره کنیم که اسلام، دارای یک قلمرو حقیقی است. البته در عصر ما بحث قلمرو دین را ابتدا کسانی مطرح کردند که به دنبال تضییق دین در امور انسانی اعم از فردی و اجتماعی بودند لکن ما وقتی از قلمرو دین صحبت می کنیم، غرضمان شفاف کردن رسالت دین و خروج از رویکردهایی است که با تحمیل انتظاراتی فراگیر به دین، رسالت اصلی دین را نادیده می گیرند.
خوب، بحث ما این است که رسالت پیامبر اکرم (ص) به عنوان خاتم الأنبياء، و رسالت اسلام به مثابه آخرین و کامل ترین دین الهی چیست و اقتضای تحقق رسالت دین، ورود به چه عرصه هایی است؟ برای پاسخ به این پرسش مهم به خود قرآن مراجعه می کنیم و پاسخ را از قرآن می طلبیم. دقت داشته باشید که ما برای این کار، به فوائد و ثمرات اسلام نیز توجه داریم :
یکم؛ اسلام به دنبال آزادی حقیقی انسان هاست. قرآن مجید در سوره اعراف آیه 157 می فرماید : وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتي‏ کانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.
حالا این بارهای سنگین و این غل و زنجیرها چیست؟ بت پرستی است؛ خرافه گرایی است؛ عادات و رسوم غلط است؛ نادانی است؛ استبداد و استثمار است؛ تحمیق و هر آن چیزی است که بشر را از رسیدن به کمال واقعی اش باز می دارد.
دوم؛ اسلام آمده تا انسان را به فطرت و عقل سلیم خود ارجاع دهد و توانایی درک حسن و قبح افعال را در او زنده کند؛ لذا قرآن مجید در سوره روم آیه 30 می فرماید : فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ. یعنی پس روی خود را متوجّه آیین خالص پروردگار کن! این فطرتی است که خداوند ، انسانها را بر آن آفریده دگرگونی در آفرینش الهی نیست این است آیین استوار ولی اکثر مردم نمی دانند.
توجه بفرمایید که قرآن برای پند گرفتن صاحبان خرد آمده است بنابراین، قرآن با کسانی که عقل خود قهر کرده اند و یا آن را خوابانیده اند سخنی ندارد؛ پس دین در درجه اول، می خواهد عقل ها را با رجوع انسان به فطرت بیدار کند لذا می فرماید : وَلِيَذَّكَّرَ أُولُو الْأَلْبَابِ( سوره ابراهیم آیه 53 ).
سوم؛ اسلام آمده تا انسان ها را از کفر و شرک خلاص کند و آنان را به حقیقت توحید متوجه کند. تَعالَوْا إِلي‏ کَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَکُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ. یعنی بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم و بعضی از ما ، بعضی دیگر را- غیر از خدای یگانه- به خدایی نپذیرد. ( سوره آل عمران آیه 64 )
قبلاً گفتیم که کفر و شرک آدمی را از مسیر کمال به کلی خارج نموده و “اخلد علی الأرض” می کند و این بزرگ ترین عذابی است که قابل تصور است.
چهارم؛ اسلام آمده تا انسان را به عالی ترین حقائق عالم برساند و زندگی را برای او معنادار کند که آرامش بخشی نیز در گرو همین معنادار شدن زندگی است.
قرآن مجید در سوره بقره آیه 151 می فرماید : وَ يُعَلِّمُکُمْ ما لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ. یعنی رسولی از خودتان در میان شما فرستادیم تا آنچه را نمی دانستید، به شما یاد دهد.
این آیه تأکید دارد که پیامبر اسلام آمده تا شما را از حقایقی که از آن بی خبر بودید باخبر کند و طبیعی است که تا حقایق عالم روشن نشود، زندگی قابل معنا نیست؛ هدف زندگی روشن نیست و همین ناآگاهی است که اضطراب آور و از جهت روحی، شکننده است.
پنجم؛ اسلام آمده تا انسان ها را تزکیه و تربیت کند؛ هم تزکیه و تربیت فردی، و هم اجتماعی که مهم ترین ثمره تزکیه و تربیت، متعادل شدن انسان و جامعه انسانی است.
هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَکِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفي‏ ضَلالٍ مُبينٍ. یعنی اوست آنکه در میان مردم بی سواد، پیامبری از جنس ایشان برانگیخت تا بر آنان آیات وحی خدا را تلاوت کند و ایشان را از پلیدی جهل و اخلاق زشت پاک سازد و شریعت و حکمت بیاموزد و بدرستی که پیش از این در ورطه جهالت و گمراهی آشکار بودند ( سوره جمعه آیه 2 ).
ششم اینکه، اسلام آمده تا اختلافات اساسی میان انسان ها را رفع کند و ضمن حفظ نوع انسانی، بین آنها همبستگی بوجود آورد. قرآن مجید در سوره بقره آیه 213 می فرماید : کانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْکُمَ بَيْنَ النَّاسِ فيمَا اخْتَلَفُوا فيهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فيهِ إِلاَّ الَّذينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُمٍْ. یعنی مردم مردم ( در آغاز ) یک دسته بودند ( و تضادی در میان آنها وجود نداشت. بتدریج جوامع و طبقات پدید آمد و اختلافات و تضادهایی در میان آنها پیدا شد ، در این حال ) خداوند، پیامبران را برانگیخت تا مردم را بشارت و بیم دهند و کتاب آسمانی، که به سوی حق دعوت می کرد، با آنها نازل نمود تا در میان مردم، در آنچه اختلاف داشتند، داوری کند. ( افراد باایمان ، در آن اختلاف نکردند ) تنها ( گروهی از ) کسانی که کتاب را دریافت داشته بودند، و نشانه های روشن به آنها رسیده بود، به خاطر انحراف از حق و ستمگری، در آن اختلاف کردند.
در اینجا نکته مهمی را باید متذکر شد و آن اینکه، هرچند شریعت اسلام عامل رفع اختلافات است ولیکن یک عنصر ضمانت بخش دارد به نام امامت که اگر نباشد، به اسلام نقص جدی وارد شده و اختلافات در سطح دیگری همچنان ادامه می یابد. بنابراین جلوه تام رفع اختلاف بین مسلمانان و حتی جمیع انسان های دیندار را باید در دوران ظهور حضرت ولی عصر (عج) جستجو کرد. خود آیه شریف نیز انحراف از حق و ستمگری را عامل تداوم اختلاف معرفی می کند و چه انحراف و ستمگری ای را می توان بالاتر از واقعه ثقیفه پیدا کرد؟
هفتم اینکه، اسلام آمده تا ولایت و رهبری انسان ها را از دست ناصالحان و فاسدان بگیرد و به دست صالحان بسپارد. چنانکه می فرماید : وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ. یعنی در «زبور» بعد از ذکر ( تورات ) نوشتیم: «بندگان شایسته ام وارث ( حکومت ) زمین خواهند شد. ( سوره انبیاء آیه 105 )
توجه داشته باشید که رسالت دین در این زمینه مختص دوران معصوم (ع) به ویژه مهدی موعود ( ارواحنا فداه ) نیست. در دوران غیبت هم اگر “إن تنصر الله” باشد “ينصركم و يثبت اقدامكم” در قالب ظهور رهبری صالح -هرچند غیر معصوم- رخ می نماید.
هشتم؛ اسلام آمده است تا حق را تقویت و ریشه کافران و منکران حق را قطع کند.  يُريدُ اللَّهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِکَلِماتِهِ وَ يَقْطَعَ دابِرَ الْکافِرينَ. یعنی خداوند می خواهد حق را با کلمات خود تقویت، و ریشه کافران را قطع کند ( سوره انفال آیه 7 ).
در جلسات قبل نیز بیان کردیم که خود نشان دادن غلبه جریان حق بر جریان باطل نه فقط در دوران ظهور امام زمان (عج) که در آن دوران، غلبه از جنس غلبه کامل است، بلکه در مقاطع گوناگون از اهداف خلقت محسوب می شود.
نهم؛ اسلام آمده تا زمینه اقامه قسط و عدل را فراهم کند. قرآن مجید در سوره حدید آیه 25 می فرماید : لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْميزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ. یعنی ما ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم ، و با آنها کتاب ( آسمانی ) و میزان ( شناسایی حقّ از باطل و قوانین عادلانه ) نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند.
دقت داشته باشید، هرچند اسلام در دوران حاکمیت خود سیستم عدالت را برقرار می کند لکن در این آیه تاکید روی زمینه سازی است لذا بر همه مسلمانان واجب است تا به سهم خود اقامه قسط و عدل کنند. حتی وقتی سیستم عدالت هم برقرار است، تا خود مردم نخواهند و خودشان را چرخ دنده های این سیستم تعریف نکنند، عدالت به نحو مناسب مجال تحقق پیدا نخواهد کرد.
دهم؛ اسلام آمده تا انسان را از مرگ حقیقی نجات دهد و به او حیات ببخشد. يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما يُحْييکُمْ. یعنی ای کسانی که ایمان آورده اید! دعوت خدا و پیامبر را اجابت کنید هنگامی که شما را به سوی چیزی می خواند که شما را حیات می بخشد. ( سوره انفال آیه 24 )
در حقیقت، انسان کافر، انسان مرده است. هرچند تصور خود او جامعه این است که انسان وقتی نفس می کشد و تحرک حیوانی دارد زنده است ولیکن از آنجا که گوهر وجودی او یعنی روحش با کفر مرده و از حرکت و رشد بازایستاده، به او منطقا نمی توان موجود زنده گفت.
یازدهم؛ اسلام آمده تا انسان را در مسیر عالی ترین مرحله کمال یعنی خلیفة اللهي قرار دهد. وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً ( سوره بقره آیه 30 ).
و دوازدهم اینکه، اسلام آمده تا انسان را به آخرت و حیات ابدی رهنمون سازد. وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ کانُوا يَعْلَمُونَ. یعنی این زندگی دنیا چیزی جز سرگرمی و بازی نیست و زندگی واقعی سرای آخرت است، اگر می دانستند ( سوره عنکبوت آیه 24 ).
دقت نمایید که عبور دادن موفق انسان از پل دنیا و رساندن او به آخرت یا زندگی ابدی، مهم ترین رسالت دین است. خیلی ها به دلیل پشت کردن به دین و یا کم آوردن، از روی پل سقوط می کنند و وارد جهنم می شوند لکن پیامبر (ص) و اسلام، اصرار دارد همه مردم را با موفقیت از این پل که گاهی از مو نازک تر است عبور دهد و به بهشت برساند برای همین است که ما معتقدیم بهشت رفتن همه انسان ها برای دولت اسلامی موضوعیت دارد.
البته ما در این بحث در مقام احصاء کامل رسالت دین نیستیم لذا به بیان موارد اهم و بنیادی پرداختیم لکن سرجمع می توان اینگونه نتیجه گرفت که اسلام هرآنچه برای هدایت انسان به سمت زندگی طیبه، سعادت حقیقی که همان کمال روحی است و همچنین رساندن او به مقصد، لازم است را مورد هدف قرار داده است معنای حقیقیِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلاَّ في‏ کِتابٍ مُبينٍ ( سوره انعام آیه 59 ) و یاِ وَ نَزَّلْنا عَلَيْکَ الْکِتابَ تِبْياناً لِکُلِّ شَيْ‏ءٍ ( سوره نحل آیه 89 ) همین است که اسلام از هیچ چیز برای هدایت انسان و رساندن او به مقصد فروگذار نکرده، نه اینکه اسلام بنا دارد در تمامی جزئیات زندگی انسان ورود کند و عملا استعدادهایی که خداوند در وجود انسان و جمع انسانی برای تدبیر امور جزئی و نوآوری قرار داده است را تعطیل کند. به نظر، این برداشت غلط از قلمرو دین است که بدون توجه به رسالت اصلی دین، هر چیزی را از دین مطالبه کنیم.
خوب، در اینجا یک بحثی درباره منطقة الفراغ در شریعت هست که در جای خودش قابل توجه است. منطقة الفراغ یعنی جاهایی که دین در آن حوزه ها حکمی به وجوب یا استحباب، یا حرمت و کراهت جعل نکرده است. شهید محمد باقر صدر (ره)، بخشی از نیازهای قانونی بشر، همچنین روش هایی را که برای بسیاری از مناسبات اجتماعی و زندگی عمومی، برای امثال تنظیم روابط اقتصادی، به آن نیاز دارد را در منطقة الفراغ شریعت قرار می دهد. یا مرحوم علامه طباطبایی (ره) نظریه اعتبارات در امور اجتماعی را مطرح می کنند. البته ما منطقة الفراغ را در بخشی از امور روبنایی قبول داریم ولی معتقدیم در امور زیربنایی انسانی و اجتماعی منطقة الفراغي نداریم. اگر هم شریعت سکوت کرده است می توان بر اساس عقلانیت حاکم بر دین، نزدیک ترین مبنا به دین را کشف و ارائه داد. از طرف دیگر، اولا کسی تصور نکند که چتر جهان بینی اسلامی در منطقة الفراغ بسته است؛ ثانیاً، لازم نیست موافقت امور با محکمات شریعت اسلامی را نادیده گرفت. مثلا قوانین مجلس شورای اسلامی که تا عدم مغایرت آن با شریعت اسلام از سوی شورای نگهبان تایید نشود، مشروعیتی ندارد.
نکته مهم و ظریفی که در اینجا باید به آن توجه داشت، این است که قلمرو دین را نباید با قلمرو سلطنت الهی یکی دانست. رابطه منطقی قلمرو دین با قلمرو حاکمیت الهی، عموم و خصوص مطلق است. شکی نیست که سلطنت و حکومت خداوند متعال مطلق است. چیزی در این عالم از سلطنت خداوند خارج نیست و لذا هیچ عملی در این عالم نمی تواند خارج از قلمرو الله جل جلاله و عظم شأنه باشد؛ هنچنین لا مؤثر في الوجود إلا الله. با اين حال، دقت کنید که هر عملی در این عالم چه در منطقه شریعت و چه خارج از آن که دانسته یا نادانسته با مسیر حق یکی باشد، در این عالم به ثمر می نشیند و رنگ الهی به خود می گیرد هر چند قبلا نیز گفته شد که به دلیل فقدان ایمان و حسن فاعلی، این عمل بالا نمی رود؛ “مَا عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَمَا عِنْدَ اللَّهِ بَاق” ( سوره نحل آیه 96 ) ولی اعمالی که خارج از مسیر حق باشد حتی اگر از سوی مؤمنان دنبال شود، با وجود اینکه خارج از سلطنت الهی نیست، لکن الهی تلقی محسوب نمی شود.

اصل مهمی که پس از اصل اجتماعی بودن اسلام و قلمرو دین می خواهم به آن بپردازم، اصل تشکیل حکومت اسلامی است. شما نمی توانید به اجتماعی بودن اسلام و وجود جامعه اسلامی به معنای دقیق کلمه باور داشته باشید لکن به لزوم ایجاد حکومت اسلامی که مجری اهداف اسلامی است قائل نباشید. شما نمی توانید به پیشرفت اسلامی باور داشته باشید، اما فکر کنید که بدون حکومت اسلامی می توان به آن رسید. از نظر من، ضرورت حکومت اسلامی جزء بدیهیات اکتسابی است یعنی هیچ عقل سلیمی با مراجعه به قرآن و سنت و همچنین اصول عقلی، نمی تواند آن را منکر شود.
در اینجا دو دکترین وجود دارد : یکی دکترین خلافت و دیگری دکترین امامت.
خلافت از نظر ما مبدأ سکولاریته در جهان اسلام است. یعنی وضع خلافت در ثقیفه بر خلاف خواست خداوند و دستور صریح پیامبر اسلام (ص)، مساوی بود با قدم اول و البته اساسی در جهت جدا کردن دین از اجتماع و سیاست، و نیز عرفی کردن امر مهم و حیاتی جامعه اسلامی.
از نظر ما اسلام فقط به دنبال ارائه طریق نیست بلکه ایصال به مطلوب نیز جزء اهداف و برنامه های اسلامی است. بنابراین، با رحلت جانسوز پیامبر اکرم (ص)، گرچه وحی الهی بدون کم و کاست به مردم منتقل شد لکن نه امر هدایت و نه ایصال به مطلوب، که انتظار می رفت پس از دوره حساس تثبیت اسلام از سوی پیامبر (ص)، با قوت دنبال شود، به پایان رسید. لذا خداوند متعال در قضیه عظیم غدیر خم فرمود : الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا( سوره مائده آیه 3 ) یعنی باید بعد از پیامبر (ص) افرادی کامل کننده و تمام کننده دین خاتم و جهان شمول باشند و در این روز این افراد تعیین شدند و نگرانی ها از سرنوشت اسلام به پایان رسید. حالا این سئوال مطرح است که این افراد می توانند جزو افراد عادی جامعه باشند؟ کسانی که در معرض آلودگی به گناهند؛ کسانی که در معرض نسیانند؛ کسانی که در معرض خطاه هستند؛ کسانی که وجود آنها ظرفیت و طاقت ارتباط با وحی را ندارد و به تعبیر قرآن راسخون فی العلم نیستند، می توانند عهده دار این ماموریت خطیر شوند؟ خوب، مسلما خیر؛ حال چگونه می توان هدایت و پیش بردن عملی مسلمانان را به کسانی سپرد که از ویژگی های لازم برای این امر برخوردار نیستند و تنها به اداره سلیقه ای و عرفی جامعه مسلمین می اندیشند؟ امام علی (ع) در خطبه 173 نهج البلاغه به این سئوال که چه کسی صلاحیت حاکمیت دینی را دارد پاسخ می دهند : أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِهَذَا الأَْمْرِ أَقْوَاهُمْ عَلَيْهِ وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ فِيهِ. یعنی مردم، سزاوار به خلافت كسي است كه بدان تواناتر باشد، و در آن به امر خدا داناتر باشد.
اسلام ناب نام این افراد که کامل و تمام کننده کار پیامبر خدا (ص) هستند را امام می گذارد. البته امام فقط در لباس حکومت معنا نمی شود بلکه باید دانست، حکومت بهترین لباسی است که به اندام امام می آید؛ یعنی مطلقا از آن امام است؛ بنابراین اگر حکومتی نیز به هر دلیل تشکیل نشود، امام به امر هدایت امت می پردازد و جامعه اسلامی را از هدایت های خود که خود جزء تعالیم اصیل اسلامی است، بهره مند می کند.
امام در منظر اسلام شیعی، در مقام عصمت کامل است یعنی وَ عِبادِهِ الْمُكْرَمينَ الَّذين لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأمْرِهِ يَعْمَلُونَ. و قرآن ناطق محسوب می شود؛ قرآن ناطق یعنی کسی که از ظرفیت بهره مندی از عالی ترین علم لدنی برخوردار است و لذا او خود در این دنیا سرچشمه علم و معرفت و خزانه دین است. چه کسی از چنین ظرفیتی برخوردار است؟ کسی که ما نام او را انسان کامل می گذاریم و عالی ترین مصداق حدیث قرب فرائض و قرب نوافل را او می دانیم که تصویر اکمل و اتمم آن را باید در زیارت جامعه کبیره حضرت امام هادی (ع) فهم نمود. این را هم بگویم که اسلام به دنبال اتصال انسان ها به نور و به تبع آن، نورانی کردن جامعه اسلامی است. كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلَى صِرَاطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ. یعنی كتابى است كه بر تو نازل كرديم تا مردم را به فرمان پروردگارشان از تاريكى به روشنايى ببرى. ( سوره ابراهیم آیه 1 ). خوب، می دانیم که اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْض. حالا چه کسی می تواند با اتصال به خداوند به عنوان منبع نور، انسان و جامعه انسانی را نورانی کند؟ آیا کسی جز انسان کامل و خلیفه الهی از عهده این کار بر می آید؟ با این وصف، ما در دوران حضور معصوم (ع)، هیچ حاکمیتی در دنیا را به جز حاکمیت معصوم (ع) مشروع و حتی به معنای دقیق کلمه کارآمد نمی دانیم.
و اما در زمان غیبت معصوم (ع)، ما دو راه را پیش رو داریم : یکی اینکه مانند برخی افکار ضاله، دست از اصل تشکیل حکومت اسلامی برداریم، جامعه اسلامی را به حال خود رها کنیم و تماشاگر گر مفاسد و مظالم باشیم، و راه دوم اینکه ببینیم بر اساس خواست خود معصوم (ع) وظیفه ما چیست. من در اینجا در مقام پرداختن به دلایل کلامی و فقهی ولایت فقیه نیستم اما دلایل روشنی وجود دارد که در زمان غیبت معصوم (ع)، فقیه دارای شرایط یعنی کسی که علاوه بر اشراف برتر به دین و احکام اسلامی، عادل و متقی، شجاع، زمان شناس، مدیر و مدبر باشد، با همراهی حداکثری مردم می بایست برای برقراری حکومت اسلامی و جامعه عمل پوشاندن به اهداف اسلامی، در حد بضاعت، قیام کند. حتی اگر دلیل روشن نقلی در این زمینه نمی داشتیم، عقل به وضوح ما را به این امر فرا می خواند تا جامعه اسلامی محروم شده از حضور معصوم (ع) به حیات دینی خود به طور نسبی ادامه دهد و زمینه ساز ظهور قائم آل محمد (عج ) گردد. دقت بفرمایید، مقام عدالت در ولی فقیه به معنای دقیق کلمه در نزدیک شدن جایگاه ولی فقیه به جایگاه رفیع امامت نقش تعیین کننده دارد. عدالت برای ولی فقیه حتی مقتضی عدم تعمد و تکرار در ارتکاب بر گناهان صغیره است ولذا در ظهور ولایت در افراد سهم اساسی دارد.  این نکته را نیز متذکر شوم که نقش و جایگاه مردم در حکومت اسلامی، چه در دوران ظهور و چه در دوران غیبت، بسیار حیاتی است. در واقع، هرچند مشروعیت اعتقادی و شرعی حکومت اسلامی صرفا از خداست لکن مشروعیت عملی حکومت اسلامی با رأي و همراهی حقیقی اکثریت مردم حاصل می شود. چرا؟ به این دلیل که تا مردم با امام یا جانشین او همراهی نکنند، حکومت هرقدر که برحق باشد، به فعلیت نمی رسد؛ و ثانیا حکومت اسلامی بر خلافت حکومت های دیگر، بر قلوب حکومت می کند نه بر ابدان؛ بنابراین اگر مردم به طور واقعی و جدی با امام یا جانشین ایشان همراهی نکنند و در امور اجتماعی و سیاسی با قلب هایشان مشارکت جدی نداشته باشند، عملا حکومت اسلامی دچار ناکارآمدی و سقوط خواهد شد. امیرالمؤمنين امام علی (ع) در خطبه 173 نهج البلاغه می فرمایند : وَ لَعَمْرِي لَئِنْ كَانَتِ الإِْمَامَهُ لاَ تَنْعَقِدُ حَتَّي يَحْضُرَهَا عَامَّهُ النَّاسِ فَمَا إِلَي ذَلِكَ سَبِيلٌ. یعنی به جانم سوگند، اگر جز با حضور همه مردم امامت منعقد نگردد چنين كارى شدنى نيست.
از طرف دیگر دقت بفرمایید، هدف اصلی حکومت اسلامی جامعه عمل پوشاندن به احکام و ارزش های الهی برای رساندن مردم به سعادت و پیشرفت حقیقی است. حکومت اسلامی در دکترین امامت، برای این هدف تأسیس می شود و الا اگر پای تحقق حقیقت اسلام در میان نباشد، قبضه قدرت و مدیریت جامعه برای امام (ع) یا جانشین ایشان هیچ ارزشی ندارد. لذا بنده تاکید دارم که تفاوت دکترین خلافت و امامت را به خوبی درک کنید. ولایت فقیه در ذیل دکترین امامت تعریف می شود نه خلافت؛ بنابراین، در حد بضاعت همان راهی را می رود که امام می رود.

والسلام علیکم و رحمة الله و بركاته

https://r-gholami.ir/?p=1125