پژوهشگر و مدرس فلسفه سیاسی و مطالعات فرهنگی و تمدنی
متن سخنرانی حجت الاسلام والمسلمین دکتر رضا غلامی، استادیار پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در همایش علمی و پژوهشی علم و دین و معنای زندگی، دانشگاه صنعتی اصفهان، 19 اسفند 1400
بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین، الصلاه و السلام علی رسول الله و علی آله الطیبین الطاهرین و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین
سلام عرض می کنم خدمت شما اساتید، پژوهشگران و دانش پژوهان ارجمند و از دست اندرکاران ازجمند این همایش سپاسگزاری می کنم. همانطور که استحضار دارید، موضوع سخنرانی من «علوم انسانیِ اسلامی و معنای زندگی» است. با توجه به ضیق وقت، مباحث خودم را به صورت فشرده در قالب هفت نکته کلیدی خدمتتان تقدیم می کنم :
یکم. انسان ذاتاً یک موجود خردمند و تعالی خواه است و لذا قادر نیست در جهان پوچ و بی معنا ادامه حیات بدهد. در واقع، بی معنایی عالم، نه با خردمندی انسان سازگار است و نه با تعالی خواهی انسان. به بیان واضح تر، چنانچه انسان نتواند عالم و حیات خود را معنادار کند، انگیزه ای برای زندگی نخواهد داشت و حتی در مواردی ترجیح میدهد با پایان دادن به زندگی، خود را از مشقت ها و مصائب در آمیخته با حیات نجات دهد. با این وصف، تلاش بی وقفه برای معنادار کردن حیات فردی و اجتماعی، یکی از کهن ترین تلاش های سرسخت بشری در جهت تداوم حیات محسوب می شود.
دوم. همانطورکه اشاره شد، انسان یک موجود خردمند و تعالی خواه است [ و من بهترین تعریف برای انسان را همین تعریف می دانم ] در واقع، نه تنها وجه ممیزه انسان از سایر موجودات عالم، همین خردمندی و تعالی خواهی است بلکه آن عنصری که انسان را به اشرف مخلوقات بدل کرده است، همین عنصر خردمندی و تعالی خواهی است. ممکن است بفرمایید، همه موجود، اعم از نباتات، حیوانات و غیره به سوی کمال خود در حرکتند و لذا مانند انسان واجد وصف کمال خواهیاند، اما عرض من این است که بله؛ همه موجودات به سوی کمال خود در حرکتند اما کمال آنها حد و سقفی دارد، لکن کمال انسان اولاً، لایتناهی است و ثانیاً، انسان در مسیر رسیدن به مقام خلیفه اللهی است و خلیفه نمی تواند فاقد اوصاف خلیفه عنه باشد و الا اطلاق خلیفه به او مجازی است و نه حقیقی؛ این در حالی است که آنچه قرآن مجید درباره استعداد خلیفه اللهی انسان فرموده حقیقی است. بنابراین، کمال خواهی انسان قابل مقایسه با کمال خواهی سایر موجودات نیست.
خب، بحث کلیدی من بر سر این است که آیا عقل انسان [ به مثابه پیامبر ذاتی و باطنی ] با همه قدرت خود، قادر است به تنهایی عالم و حیات انسان را معنادار کند یا نه؟ پاسخ این سئوال منفی است! چرا؟ برای اینکه اولاً، عقل انسان با منابع و ابزارهای شناختی محدودی که در اختیار دارد، قادر به رمزگشایی قطعی از همه ابعاد عالم غیب، عالم باطن و عالم معنا نیست و ثانیاً، عقل در این دنیا به دلیل حجاب های دنیوی و خیره ماندن به ظواهر دنیا، و مهم تر از آن، به دلیل آلودگی به امور نفسانی و زنده به گور شدن از سوی آدمی، نه فقط به تنهایی قادر به معنابخشی عالم و به تبع آن، حیات انسان نیست، بلکه خود به این ناتوانی اذعان و اعتراف دارد. بر همین اساس است که عقل آغوش خود را به سوی دین باز می کند و به ضرورت دست گیری دین از عقل در جهت معنابخشی به عالم و زندگی انسان، فتوا می دهد.
شما می دانید، ایمان، عبارت است از عقل یقین زا که به قلب انسان گره خورده است. پس ایمان مسبوق به دو عرصه است : یکی عرصه علم قطعی و دیگری عرصه پیوند علم به قلب. با این وصف، تا انسان واجد جهان بینی عقلی نباشد، اساساً در وادی ایمان قدم نخواهد گذاشت. لذا دین که رکن اساسی ایمان است، مسبوق به یک تحقیق آزادی عقلی است و اسلام، آن ایمانی را ارزنده معرفی می کند که مولود همین تحقیق آزاد عقلی باشد.
بنابر آنچه عرض شد، فتوای عقل این است که برای معنابخشی به حیات، وحدت عقل و دین ضروری است.
سوم. مهم ترین و اولین پیام عقل و دین است که : این عالم خالق دارد، خالق این عالم یگانه است و خالق عالم دانا و حکیم است؛ پس این عالم برای بازی و بی هدف خلق نشده است.
قرآن مجید می فرماید : «وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لَاعِبِينَ؛ لَوْ أَرَدْنَا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْوًا لَاتَّخَذْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا إِنْ كُنَّا فَاعِلِينَ» یعنی : و ما آسمان و زمین و آنچه را که میان آنهاست برای بازی نیافریدیم؛ و اگر چنانچه [ بر فرض محال ] می خواستیم سرگرمی انتخاب کنیم و بازیگر بودیم، هر آینه آن را متناسب با شأن خودمان انتخاب می کردیم.
علاوه بر این قرآن مجید می فرماید : «أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لَا تُرْجَعُونَ» یعنی : آیا گمان برده اید که ما شما را بیهوده آفریده ایم و به سوی ما باز نخواهید گشت!؟
همچنین قرآن کریم می فرماید : «وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا بَاطِلًا ذَلكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا» یعنی : و آسمان و زمین و آنچه را میان ایندوست به باطل نبافریدیم و این گمان کسانی است که کافر شده اند. [ و حق را پنهان کرده اند. ]
و نکته کلیدی این است که قرآن مجید تأکید دارد : «إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ» یعنی : ما هر چیزی را به اندازه آفریدیم! همه چیز دقیقاً در جای خود قرار دارد.
در حدیثی امیرالمؤمنین امام علی (ع) که می تواند جمع بندی بحث من در اینجا باشد منقول است که می فرمایند : «خدای متعال شما را بیهوده نیافریده، و مهمل ( بی حساب و کتاب ) رها نکرده و در نادانی و کوری نگذاشته و کارهای شما ( منظور تکالیف شما ) را یکایک معلوم کرده است.
پس ملاحظه بفرمایید، دین نه تنها تاکید دارد که عالم معنا دارد، و هدفمند است، بلکه رسالت خود را تبیین معنا و هدف حیات معرفی می کند. ضمناً در پرانتز عرض می کنم که : همانطور که در حدیث منقول از امام علی (ع) هم به صراحت آمده بود، اقتضای عقلی معنادار و هدفمند بودن عالم و حیات انسان، این است که انسان در این عالم یک سلسله مسئولیت هایی برای تحقق هدف عالم دارد که در جای خود قابل بحث است.
چهارم. سئوال مهمی که در اینجا قابل طرح است این است که چه نسبتی میان علم و معنای زندگی وجود دارد؟ در پاسخ به این سئوال مهم، عرص می کنم که قبل از دوران مدرن، نه فقط علم و فلسفه از یکدیگر جدا نیستند، بلکه مهم ترین هدف علم کشف و درک حقیقت و کُنه پدیده هاست. در دوران مدرن و به طور مشخص از بیکن به بعد، نه فقط تلاش برای جدا کردن فلسفه از علم آغاز می شود، بلکه هدف و مقصد علم تغییر می کند. در واقع، علم ضمن از اعتبار انداختن فلسفه، رسالت خود را در خصوص کشف و فهم حقایق حاکم بر عالم نفی می کند و مأموریت خود را از تبیین چیستی و چرایی پدیده ها، به چگونگی پدیده ها تقلیل می دهد و توجیهش این است که علم باید در خدمت قدرتمند تر کردن و در خدمت مرفه تر کردن انسان باشد نه چیز دیگر.
در اینجا یک اشکال اساسی همواره متوجه علم مدرن بوده است و همین اشکال منشأ گسترش افسارگسیخته نسبی گرایی در علم شده است و آن اینکه، هیچ شناختی نمی تواند فاقد یک تکیه گاه معرفتی باشد و نسبی گرا ترین دانشمندان عالم ( مانند پوپر ) هم آشکار یا پنهان در جستجوی تکیه گاهی برای علم هستند حتی اگر این تکیه گاه از جنس معرفت نباشد و در سطح شیوه زندگی و فرهنگ کاهش پیدا کند. و عرض بنده این است که هسته مرکزی این تکیه گاه، همان معنا و هدف زندگی است.
پنجم. علوم انسانی مدرن هم تلاش کرده در بیان هدف و مقصد خود پا در جای پای علوم طبیعی بگذارد و حتی منبع و روش شناسی خود را به صورت انحصاری، منابع و روش شناسی تجربی و یا حداکثر تفسیری معرفی کند. برآینده این اتفاق این است که نه تنها علوم انسانی مانند علوم طبیعی به دلیل فقدان تکیه گاه قطعی، مبتلا به نسبیگرایی است، بلکه نقش و سهمی برای خود در معنا بخشی به زندگی قائل نیست.
البته علوم انسانیِ پست مدرن بدون آنکه بخواهد مسأله فقدان بنیاد معرفتی قطعی و به تبع آن، نسبتگرایی مهار گسیخته را برای علوم انسانی به طور ریشه ای حل کند، به سمت تکیه گاه های فرهنگی همچون بازی زبانی و شیوه زندگی و خلق پارادایم از درون آن رفته است ( مانند ویتگنشتاین متأخیر، لاکاتوش، کوهن یا فایرایند ) که البته مشکل علوم انسانی در معنابخشی به حیات را دوچندان کرده است.
شاید به همین دلیل است که علوم انسانی چه در منظر مدرنیسم و چه در منظر پست مدرنیسم، همواره در صدد بوده است تا خود را از مقام تجویز خلع کند و بگوید که مأموریتی جز تبیین و پیش بینی پدیده های اجتماعی ندارد.
ششم. وضعیتی که امروز علم مدرن و پست مدرن و به خاص علوم انسانی متداول در جهان پدید آورده است، ایجاد خلأ معناست. البته فلسفه اعم از فلسفه سنتی و فلسفه جدید به دنبال معنابخشی به زندگی است، لکن همانطور که قبلاً اشاره شد، حتی فلسفه سنتی بدون مدد دین در معنا بخشی به حیات علیل و درمانده است، چه رسد به فلسفه جدید که دارایی های خود را برای تقرب به یقین از دست داده و خود را به شدت به علم اثباتگرا نزدیک ساخته است.
این خلأ معنایی که به آن اشاره کردم، شرایط انسان مدرن و آینده او را به شدت وخیم کرده است که لزومی به شرح آن نیست.
هفتم. مطلب کانونی من در این مبحث این است که علوم انسانیِ اسلامی که هم زادگاه آن و هم عمده میدان عمل آن جهان مؤمنین است، دو مزیت بزرگ دارد : یکی آنکه مبناگراست و مبانی خود را در همافزایی عقل و دین جستجو می کند. در واقع، هسته سخت مبانی علوم انسانیِ اسلامی، معنا و تفسیری است که از تلاقی دو جهانبینی عقلی و دینی حاصل شده است و البته لازمه آن، برخورداری از درجه مناسبی از قطعیت است. مزیت دیگری علوم انسانیِ اسلامی، این است که این علوم هرچند در مناطق وسیعی از قلمرو خود را از دانش تجربی و تفسیری استفاده می کند، اما مناطقی از آن را تعالم اجتماعی اسلامی [ چه از نوع نقلی و چه از نوع نقلی- عقلی ] تشکیل می دهد که ویژگی ذاتی آن به تبع دین، معنابخشی به زندگی است؛ ضمناً ذکر این مطلب ضروری است که به دلیل ابتنای علوم انسانیِ اسلامی بر بنیادهای مستحکم عقلی- دینی و رابطه وثیق این بنیادها با معنابخشی به حیات، حتی برآیند مناطقی از علوم انسانیِ اسلامی که در اختیار دانش تجربی و تفسیری است، فاقد خاصیت معنابخشی نیست؛ علاوه بر این، علوم انسانیِ اسلامی به مثابه سیستمی است که همه مناطق آن با یکدیگر ارتباط، هماهنگی و همافزایی دارند و لذا نباید این مناطق را جدا از همدیگر تصور نمود.
در چنین شرایطی، می توان از علوم انسانیِ اسلامی توقع داشت که اولاً، هیچ پدیده اجتماعیای را خارج از اتمسفر معنایی حیات تبیین نکند و ثانیاً، تبیین ها و پیش بینی های علوم انسانیِ اسلامی [ که در بطن آن تجویز نیز هست ] به معنادار کردن مستمر حیات فردی و مدنی منجر شود.
البته من میان شریعت که متولی تعیین باید ها و نبایدها بر پایه هست ها و نیست ها و مشخص سازی تکالیف فردی و اجتماعی انسان مؤمن برای تحقق هدف حیات است، تفکیک قائل می شوم ( و میان علوم انسانی اسلامی و علوم اسلامی تمایز قائلم ) اما روشن است که دین، علاوه بر معنادهی به زندگی، مسئولیت انسان در قبال هدف حیات را هم معین می کند. در واقع، نمی توان هستی و زندگی انسان را در این عالم هدفمند دانست اما برای انسان مسئولیتی در زندگی فردی و اجتماعی قائل نبود.
در پایان عرایضم، این مطلب را یادآور می شوم که ناآرامی ها، نا امیدی ها، غم ها و اضطراب های بشر امروز محصول پدیده بی معنایی است و متقابلاً آرامش و امید و شادی انسان در گرو معنادار کردن زندگی است و علوم انسانیِ اسلامی می تواند به مثابه مغزافزار حیات مدنی، نقش به سزایی را در جبران این کمبود و خلأ بزرگ و مخرب داشته باشد.
از عنایتی که به این بحث داشتید متشکرم.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
بدون دیدگاه