شناخت اجتماعی و معماری حکمرانی: تحلیل نقش حافظه جمعی و کدهای فرهنگی در شکل‌دهی به تصمیات سیاسی

متن کامل سخنرانی آنلاین دکتر رضا غلامی، عضو هیات علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در یازدهمین مدرسه حکمرانی اسلامی، پژوهشکده فلسفه و‌کلام اسلامی پژوهشگاه علوم‌و‌فرهنگ اسلامی با همکاری گروه حکمرانی و مدیریت مرکز تحقیقات اسلامی مجلس شورای اسلامی، ششم دی ماه ۱۴۰۴

بنام خداوند

سلام عرض می کنم خدمت شما عزیزان و از دوستان پژوهشگاه علوم‌ و‌فرهنگ‌ اسلامی به خاطر فراهم‌ کردن این فرصت علمی متشکرم.‌ اجازه بدهید بدون معطلی وارد بحث بشوم.

مقدمه: پارادوکس حکمرانی

بحث را با یک پرسش شروع می‌کنم که شاید برای همه ما آشنا باشد: چرا برخی اصلاحات سیاسی که روی کاغذ کاملاً منطقی و درست به نظر می‌رسند، وقتی به مرحله اجرا می‌رسند شکست می‌خورند؟

این سؤال تنها مختص ایران نیست. از روسیه تا عراق، از آمریکای لاتین تا آفریقا، شاهد تلاش‌های زیادی بوده‌ایم که با وجود برنامه‌ریزی دقیق و منابع فراوان، نتیجه‌ای جز ناامیدی و بی‌ثباتی در پی نداشته‌اند. دولت‌ها قانون‌های جدید می‌نویسند، نهادهای نو تأسیس می‌کنند، سیاست‌های اقتصادی و اجتماعی جدیدی را پیاده می‌کنند، اما جامعه نه تنها آن‌ها را نمی‌پذیرد، بلکه گاهی به شدت در برابرشان مقاومت می‌کند.

پاسخ بنده به این پرسش ساده است: عدم همخوانی میان طراحی نهادی و واقعیت شناختی-فرهنگی جامعه. به بیان دیگر، ما معمولاً در طراحی نظام‌های سیاسی، نرم‌افزار ذهنی جامعه را نادیده می‌گیریم. فراموش می‌کنیم که هر جامعه‌ای حافظه‌ای جمعی، باورهایی عمیق و کدهای فرهنگی خاصی دارد که نحوه تفکر، قضاوت و تصمیم‌گیری مردم را شکل می‌دهد. البته منظور از جامعه کل جامعه است؛ کل جامعه با همه تن‌ع و تکثراتی که دارد.

امروز قصد دارم اندکی با شما درباره این پیوند مفقوده صحبت کنم: شناخت اجتماعی به‌عنوان کلید واقع‌بینی در حکمرانی.

 بخش اول: از ایده‌آل‌گرایی تا واقع‌بینی

چرا شناخت اجتماعی مهم است؟

ما در تاریخ معاصر ایران شاهد تلاش‌های متعددی برای اصلاحات بوده‌ایم. گاهی این تلاش‌ها الهام‌گرفته از مدل‌های غربی بوده، گاهی از تجربیات کشورهای آسیایی، و گاهی هم برآمده از تئوری‌های اقتصادی یا سیاسی خاص و مستقل. اما چند درصد از این تلاش‌ها واقعاً به نتیجه رسیده؟ چرا بسیاری از آن‌ها یا به کلی فراموش شدند یا نتایج معکوسی در پی داشتند؟

مشکل اصلی این است که ما اغلب به دنبال تقلید از مدل‌های موفق بدون توجه به زمینه‌های شناختی و فرهنگی خودمان بوده‌ایم. یک سیستم بانکی که در سوئد جواب می‌دهد، با همه درسهایی که در جای خود برای ما دارد، لزوماً در ایران هم کار نمی‌کند. یک مدل آموزشی که در ژاپن موفق است، با همه ارزشی که برای دانش حکمرانی دارد، نمی‌تواند به همان شکل در مصر پیاده شود. چرا؟ برای اینکه هر جامعه با نرم‌افزار ذهنی متفاوتی کار می‌کند.

شناخت اجتماعی یعنی همین: فهمیدن نحوه تفکر جمعی یک جامعه، الگوهای ذهنی آن، باورهای عمیقش، انتظاراتش از حکومت، و نحوه پردازش اطلاعات سیاسی-اجتماعی توسط مردم.

وقتی ما این بُعد مهم را نادیده بگیریم، در واقع داریم برای انسان‌های فرضی سیاست‌گذاری می‌کنیم، نه برای انسان‌های واقعی با تمام پیچیدگی‌های ذهنی و عاطفی‌شان.

 واقع‌بینی یعنی چه؟

اجازه بدهید واقع‌بینی را در حوزه حکمرانی تعریف کنم. واقع‌بینی یعنی همخوانی میان طراحی نهادی و ظرفیت شناختی-فرهنگی جامعه و هماهنگی این دو با محیط های منطقه‌ای و‌جهانی درگیر. به عبارت ساده‌تر، نهادها و قوانینی واقع‌بینانه هستند که در درجه اول، با نحوه تفکر، باورها و انتظارات واقعی مردم هماهنگ باشند. من در این سخنرانی وارد بحث هماهنگی با محیط منطقه ای و‌جهانی نمی شوم و تمرکزم روی داخل است.

در این چارچوب، ما سه سطح واقعیت داریم که باید به آن‌ها توجه کنیم:

اول، واقعیت نهادی:

 قوانین، ساختارهای اداری، مکانیزم‌های اجرایی. این همان چیزی است که معمولاً در متن قانون‌اساسی یا آیین‌نامه‌ها می‌نویسیم.

دوم، واقعیت شناختی:

باورها، طرحواره‌های ذهنی، حافظه جمعی، انتظارات پنهان. این همان چیزی است که در ذهن و قلب مردم زندگی می‌کند.

سوم، واقعیت رفتاری:

عملکرد واقعی نهادها و نحوه تعامل مردم با آن‌ها. این همان چیزی است که در خیابان‌ها و اداره‌ها می‌بینیم.

مشکل اصلی وقتی است که این سه سطح با هم همخوانی نداشته باشند. تصور کنید یک نهاد طراحی می‌کنید که مبتنی بر اعتماد بالا و مشارکت داوطلبانه شهروندان است، اما واقعیت شناختی جامعه شما سالیان سال بی‌اعتمادی به دولت و سازوکارهای عمومی است. چه اتفاقی می‌افتد؟ نهاد شما کار نمی‌کند.

 زنجیره علّی کارآمدی

بیایید این فرآیند را به صورت یک زنجیره علّی ببینیم. شناخت اجتماعی منجر به واقع‌بینی در طراحی می‌شود. واقع‌بینی در طراحی منجر به انطباق نهادی می‌شود. انطباق نهادی منجر به رضایت عمومی و کارآمدی نظام می‌شود.

این زنجیره را می‌توان معکوس هم خواند. اگر شناخت اجتماعی نادیده گرفته شود، طراحی غیرواقع‌بینانه می‌شود. طراحی غیرواقع‌بینانه منجر به عدم انطباق نهادی می‌شود. عدم انطباق نهادی منجر به نارضایتی عمومی و ناکارآمدی نظام می‌شود.

در ادامه بحثم می‌خواهم دو مؤلفه اصلی شناخت اجتماعی را با شما بررسی کنم: حافظه جمعی و کدهای فرهنگی. و نشان می‌دهم که چگونه توجه یا عدم توجه به این دو عامل، سرنوشت نظام‌های سیاسی را رقم زده است.

بخش دوم: حافظه جمعی – DNA تاریخی تصمیمات

حافظه جمعی چیست؟

حافظه جمعی مجموعه‌ای از تجارب تاریخی مشترک است که در ذهن یک جامعه نهادینه شده و نحوه تفکر و تصمیم‌گیری نسل‌های بعدی را شکل می‌دهد.

این حافظه مثل DNA تاریخی عمل می‌کند. شما ممکن است آن رویدادها را شخصاً تجربه نکرده باشید، اما از طریق خانواده، فرهنگ عامه، روایت‌های ملی و حتی زبان، به شما منتقل شده است.

برای مثال، وقتی یک ایرانی می‌شنود که دولت می‌خواهد یارانه‌ها را قطع کند، واکنش او تنها یک محاسبه اقتصادی صرف نیست. در ذهن او روایت‌هایی از قحطی‌های گذشته، تورم‌های سهمگین، دوران‌هایی که مردم با کمبود مواجه بودند، زنده می‌شود.

حافظه جمعی ما از تجربه‌های تاریخی دولت‌محوری، از دوران‌هایی که دولت تأمین‌کننده معیشت بود، انتظاراتی ایجاد کرده که امروز در ناخودآگاه جمعی ما عمل می‌کند.

یا وقتی صحبت از مذاکره با قدرت‌های خارجی می‌شود، در ذهن ایرانیان روایت‌هایی از قراردادهای ناعادلانه گذشته، از دخالت‌های خارجی، از کودتاها و تحریم‌ها زنده می‌شود. حتی ممکن است به دلیل یک تجربه تاریخی مشهور، مذاکره با یک قدرت خارجی خاص، روایت توسعه صنعتی زنده شود. این حافظه، حتی اگر ما خودمان آن رویدادها را ندیده باشیم، بر نحوه قضاوت‌مان تأثیر می‌گذارد.

هزینه نادیده گرفتن حافظه جمعی

حال بیایید ببینیم وقتی این حافظه جمعی نادیده گرفته شود چه اتفاقی می‌افتد. دو مثال بین‌المللی به شما می‌دهم که بسیار آموزنده هستند.

مطالعه موردی اول: روسیه پس از فروپاشی شوروی

دهه ۱۹۹۰، روسیه در حال گذار از اقتصاد شوروی به اقتصاد بازار بود. اقتصاددانان و مشاوران غربی، یک برنامه شوک‌درمانی طراحی کردند. ایده این بود که بازار آزاد و خصوصی‌سازی سریع، روسیه را به سمت رفاه اقتصادی هدایت می‌کند. روی کاغذ، این برنامه کاملاً منطقی بود.

اما یک چیز فراموش شد: حافظه جمعی هفتاد ساله مردم روسیه از یک نظام دولت‌محور که همه چیز را تأمین می‌کرد. مسکن، غذا، شغل، بهداشت، همه از طریق دولت.

مردم روسیه با مفهوم رقابت بازار آزاد، ریسک‌پذیری فردی، و عدم قطعیت اقتصادی آشنایی نداشتند.

نتیجه چه شد؟ آشوب اقتصادی، فقر گسترده، ظهور الیگارش‌های فاسد، و در نهایت، یک واکنش شدید اجتماعی که زمینه بازگشت به نوعی اقتدارگرایی را فراهم کرد.

مردم روسیه احساس کردند که این اصلاحات به نفع آن‌ها نیست، بلکه علیه آن‌هاست. رضایت عمومی به شدت کاهش یافت و کارآمدی اقتصادی به جای بهبود، بدتر شد.

مطالعه موردی دوم: عراق پس از اشغال

سال ۲۰۰۳، پس از سقوط رژیم صدام حسین، ایالات متحده و متحدانش تصمیم گرفتند عراق را به یک دموکراسی مدرن تبدیل کنند. من اینجا مایلم عینک ایرانی-شیعی و رویکرد توطئه بین را کنار بگذارم و با عینک‌ خود مجریان این تغییر، به موضوع نگاه کنم: باز هم رساندن عراق به یک دموکراسی پیشرفته، روی کاغذ ایده خوبی بود. قانون‌اساسی نوشته شد، انتخابات برگزار شد، نهادهای دموکراتیک تأسیس شدند.

اما باز هم یک چیز نادیده گرفته شد: حافظه جمعی عراق از دهه‌ها دیکتاتوری، خشونت، جنگ‌های داخلی و خارجی، و ساختارهای قبیله‌ای عمیق. عراق جامعه‌ای بود که سال‌ها براساس وفاداری قبیله‌ای، مذهبی و قومی سازماندهی شده بود، نه براساس هویت ملی واحد یا اعتماد به نهادهای دولتی.

وقتی نهادهای دموکراتیک غربی وارد این زمینه شدند بدون اینکه به این حافظه و ساختارهای شناختی توجه شود، نتیجه فاجعه‌بار بود. فروپاشی نهادی، خشونت فرقه‌ای، ظهور داعش، و بی‌ثباتی مزمن. چرا؟ زیرا طراحی نهادی با واقعیت شناختی-فرهنگی جامعه همخوانی نداشت.

جالب است که امریکایی ها همین اشتباه را در یک فاصله خیلی نزدیک، به شکل فاحش تری در افغانستان مرتکب شدند. اصولا امریکایی ها با همه توانی که در حوزه شناختی دارند بارها مرتکب خطاهای فاحش شده اند.

درس‌آموزی: آلمان پس از جنگ

اما همیشه این داستان به شکست ختم نمی‌شود. بیایید نگاهی به یک مثال موفق بیندازیم: آلمان پس از جنگ جهانی دوم.

آلمان ویرانه‌ای بود با حافظه جمعی وحشتناک از نازیسم، هولوکاست، جنگ ویرانگر و شکست کامل. طراحان قانون‌اساسی آلمان غربی در سال ۱۹۴۹ یک کار هوشمندانه انجام دادند: آن‌ها این حافظه را نادیده نگرفتند، بلکه با آن گفتگو کردند.

آن‌ها قانون‌اساسی را طوری طراحی کردند که تکرار گذشته غیرممکن شود. فدرالیسم قوی برای جلوگیری از تمرکز قدرت بیش از حد، حمایت از حقوق بنیادین به عنوان اصلی غیرقابل تغییر، و مکانیزم‌هایی برای جلوگیری از صعود احزاب افراطی. اما همزمان، آن‌ها به ارزش‌های فرهنگی آلمانی مثل نظم، کارآمدی و مسئولیت جمعی احترام گذاشتند.

نتیجه؟ یکی از پایدارترین و موفق‌ترین دموکراسی‌های اروپا، با رضایت بالا و کارآمدی چشمگیر.

درس کلیدی این است: نهادهایی کارآمد هستند که با حافظه جمعی گفتگو می‌کنند، نه اینکه آن را نادیده بگیرند یا سرکوب کنند. در اینجا تقاضا دارم به واژه گفتگو توجه کنید. واژه گفتگو در اینجا در درجه اول عمق‌نگری و در درجه دوم، ‌عدم تحمیل یک فهم از جامعه به سایر فهم ها را به ذهن منتقل می کند.

بخش سوم: کدهای فرهنگی – نرم‌افزار تصمیم‌گیری جمعی

کدهای فرهنگی چیست؟

حال به مؤلفه دوم شناخت اجتماعی می‌رسیم: کدهای فرهنگی. اگر حافظه جمعی DNA تاریخی باشد، کدهای فرهنگی نرم‌افزارعملیاتی ذهن جمعی هستند.

کدهای فرهنگی الگوهای ناخودآگاه تفکر و رفتار هستند که نحوه تعامل افراد با یکدیگر، با قدرت، با زمان، و با عدم قطعیت را تعیین می‌کنند. این کدها توضیح می‌دهند که چرا یک سیاست در یک فرهنگ موفق است اما در فرهنگ دیگری شکست می‌خورد.

بیایید چند بعد کلیدی فرهنگی را بررسی کنیم که بر کارآمدی حکمرانی تأثیر می‌گذارند.

اول، فاصله قدرت:

در برخی فرهنگ‌ها، تصمیم‌گیری متمرکز و سلسله‌مراتب مشخص انتظار طبیعی است. مردم راحت‌تر با رهبری قوی و دستورات روشن کار می‌کنند. در فرهنگ‌های دیگر، مشارکت، تصمیم‌گیری از پایین و برابری بیشتر، ارزش محسوب می‌شود.

دوم، فردگرایی در برابر جمع‌گرایی:

برخی جوامع فرد را واحد اصلی می‌بینند و بر استقلال، انتخاب شخصی و مسئولیت فردی تأکید دارند. جوامع دیگر خانواده، قبیله یا جامعه را واحد اصلی می‌بینند و بر وفاداری جمعی، همبستگی و مسئولیت گروهی تأکید می‌کنند.

سوم، اجتناب از ابهام:

برخی فرهنگ‌ها با عدم قطعیت راحت هستند و ریسک‌پذیری، بخشی از هنجار است. فرهنگ‌های دیگر به ساختار، قواعد روشن و پیش‌بینی‌پذیری نیاز دارند.

چهارم، نگرش به زمان:

 برخی فرهنگ‌ها بر نتایج کوتاه‌مدت تمرکز دارند، برخی دیگر بر برنامه‌ریزی بلندمدت و صبر.

وقتی کدهای فرهنگی نادیده گرفته شوند

حال ببینیم وقتی این کدها نادیده گرفته شوند چه اتفاقی می‌افتد؟

مثال اول:

تصور کنید در جامعه‌ای با فاصله قدرت بالا که مردم عادت دارند تصمیمات از بالا گرفته شود، مثلا کشوری مانند چین که یک سیستم تک‌ حزبی در آن حاکم است. ناگهان یک مدل حکمرانی مشارکتی پیاده کنید که در آن تصمیمات باید در سطوح پایین و با مشارکت شهروندان گرفته شود.

چه اتفاقی می‌افتد؟ سردرگمی. مردم نمی‌دانند چگونه در این فرآیند شرکت کنند. مسئولان محلی نمی‌دانند چگونه قدرت را تقسیم کنند. در نهایت، یا سیستم کار نمی‌کند و به بی‌نظمی منجر می‌شود، یا مردم به دنبال یک رهبر قوی می‌گردند که دوباره نظم را برقرار کند. البته من شخصا در همه حال دموکراسی مشارکتی آنهم نوع حداکثری آن را ترجیح می دهم اما نمی توانم‌ واقعیت چنین جوامعی را انکار کنم.

در واقع، این به معنای این نیست که جوامع با فاصله قدرت بالا نمی‌توانند به سمت مشارکت بیشتر حرکت کنند. اما این تغییر باید تدریجی، آموزشی، و با احترام به کدهای فرهنگی موجود باشد.

مثال دوم:

سیاست‌های رفاهی فردمحور در جوامع جمع‌گرا. تصور کنید در جامعه‌ای که خانواده واحد اصلی زندگی است، یک سیستم رفاهی طراحی کنید که یارانه‌ها و کمک‌ها را مستقیماً به افراد پرداخت می‌کند، بدون توجه به ساختار خانوادگی.

در فرهنگ جمع‌گرا، این کار می‌تواند احساس تجزیه بافت اجتماعی ایجاد کند. مردم ممکن است احساس کنند که دولت دارد خانواده را تضعیف می‌کند. در نتیجه، مقاومت فرهنگی ایجاد می‌شود و حتی اگر سیاست از نظر اقتصادی کارآمد باشد، از نظر اجتماعی پذیرفته نمی‌شود.

مثال موفقیت: ژاپن

حالا یک مثال موفق را ببینیم: ژاپن. ژاپن یکی از جالب‌ترین مثال‌های ترکیب مدرنیته با حفظ کدهای فرهنگی سنتی است.

ژاپن یکی از پیشرفته‌ترین اقتصادهای جهان است، با فناوری پیشرفته و صنایع مدرن. اما همزمان، کدهای فرهنگی سنتی مثل احترام به سلسله‌مراتب، تأکید بر هماهنگی گروهی، و تصمیم‌گیری اجماع‌محور همچنان در ساختار شرکت‌ها و نهادهای دولتی حفظ شده است.

برای مثال، سیستم Ringi که یک مکانیزم تصمیم‌گیری اجماع‌محور در شرکت‌های ژاپنی است. تصمیمات مهم از پایین شروع می‌شوند، به تدریج به بالا می‌رسند، و در این مسیر افراد مختلف نظرات خود را اضافه می‌کنند تا به یک اجماع برسند.

این سیستم شاید از دید برخی کُند و ناکارآمد به نظر برسد، اما در فرهنگ ژاپنی که ارزش بالایی برای هماهنگی جمعی و جلوگیری از تعارض قائل است، بسیار کارآمد است. نتیجه؟ یکی از بالاترین سطوح رضایت شغلی و اجتماعی در جهان.

خب و اما درس کلیدی: حکمرانی کارآمد به معنای تقلید کورکورانه از مدل‌های دیگر نیست، بلکه تطبیق خلاقانه با کدهای فرهنگی خودمان است.

بخش چهارم: از تئوری تا عمل – چگونه عمل کنیم؟

حالا که می‌دانیم حافظه جمعی و کدهای فرهنگی چقدر مهم هستند، سؤال این است: در عمل چگونه می‌توانیم از این دانش استفاده کنیم؟ چگونه می‌توانیم نظام‌های سیاسی واقع‌بینانه‌تری طراحی کنیم؟

تشخیص شناختی

اولین گام، تشخیص شناختی است. قبل از اینکه هر سیاست یا اصلاحی را طراحی کنیم، باید از خودمان بپرسیم:

حافظه جمعی مردم از این موضوع چیست؟ آیا تجارب گذشته مثبت بوده یا منفی؟ چه روایت‌هایی در ذهن عمومی درباره این موضوع وجود دارد؟

کدهای فرهنگی غالب در این حوزه کدامند؟ مردم با قدرت چگونه رابطه برقرار می‌کنند؟ انتظارات آن‌ها از دولت چیست؟ واحد اصلی تصمیم‌گیری چیست، فرد یا خانواده؟

طرحواره‌های ذهنی مردم از حکومت خوب چیست؟ وقتی می‌گویند یک دولت خوب، چه تصویری در ذهن دارند؟

برای پاسخ به این سؤالات، ابزارهایی در اختیار داریم: نظرسنجی‌های عمیق کیفی که فراتر از پرسش‌های ساده بله و خیر هستند، تحلیل گفتمان عمومی و رسانه‌ای برای فهمیدن روایت‌های غالب، و مطالعات انسان‌شناختی که به ژرفای فرهنگ می‌روند.

ضمنا نباید فراموش کرد که فناوریهای جدید مانند هوش مصنوعی، خیلی می توانند به ما کمک‌ کنند. اصولا فائق آمدن بر بخشی از پیچیدگیهای شناختی تنها با کمک هوش مصنوعی میسر می شود.

طراحی انطباقی

گام دوم، طراحی انطباقی است. پس از اینکه واقعیت شناختی جامعه را فهمیدیم، باید سیاست‌ها و نهادها را به گونه‌ای طراحی کنیم که با آن واقعیت همخوان باشند.

چند اصل کلیدی در اینجا وجود دارد:

تدریجی‌گرایی:

 تغییرات بزرگ را به مراحل کوچک‌تر تقسیم کنید. این به ج​​​​​​​​​​​​​​​​امعه فرصت می‌دهد تا به تدریج با تغییرات سازگار شود و نرم‌افزار ذهنی‌اش را به‌روز کند. تغییرات ناگهانی و رادیکال اغلب با مقاومت شدید روبه‌رو می‌شوند، نه به دلیل اینکه بد هستند، بلکه به این دلیل که ذهن جمعی زمان نیاز دارد تا با آن‌ها کنار بیاید.

روایت‌سازی:

 هر تغییر سیاسی نیاز به یک روایت دارد. شما نمی‌توانید صرفاً یک قانون جدید بنویسید و انتظار داشته باشید مردم آن را بپذیرند. باید آن قانون را به روایت‌های تاریخی مثبت جامعه پیوند دهید. باید نشان دهید که این تغییر ادامه مسیری است که جامعه ارزشش را می‌داند، نه گسست کامل از گذشته.

برای مثال، اگر می‌خواهید اصلاحات اقتصادی انجام دهید، نباید آن را صرفاً به عنوان تقلید از مدل غربی ارائه دهید. بلکه باید نشان دهید که چگونه این اصلاحات با ارزش‌های آزادی، عدالت، استقلال، یا پیشرفت که در فرهنگ ما ریشه دارند، همخوانی دارد.

مشارکت شناختی:

مردم را در فرآیند تصمیم‌گیری درگیر کنید. وقتی مردم احساس کنند که در شکل‌دهی به یک سیاست نقش داشته‌اند، احساس مالکیت نسبت به آن پیدا می‌کنند. این مالکیت ذهنی باعث می‌شود که حتی اگر سیاست چالش‌برانگیز باشد، تمایل بیشتری برای پشتیبانی از آن وجود داشته باشد.

مثال کاربردی: چین

بیایید این اصول را در یک مثال واقعی ببینیم: اصلاحات اقتصادی چین تحت رهبری دنگ شیائوپینگ از اواخر دهه ۱۹۷۰.

چین پس از انقلاب فرهنگی در وضعیت بحرانی قرار داشت. اقتصاد فلج شده بود، مردم فقیر بودند، و حافظه جمعی از آشوب و خشونت دهه قبل همچنان زنده بود. دنگ می‌خواست اقتصاد را اصلاح کند و به سمت بازار باز ببرد، اما می‌دانست که نمی‌تواند مثل روسیه عمل کند.

اول، او حافظه جمعی را درک کرد: ترس عمیق مردم از آشوب و بی‌ثباتی. مردم چین پس از دهه‌ها جنگ و انقلاب، بیش از هر چیز به ثبات نیاز داشتند.

دوم، او کدهای فرهنگی را شناخت: تأکید چینی‌ها بر هماهنگی جمعی، احترام به سلسله‌مراتب، و تفکر بلندمدت.

بر این اساس، استراتژی او چه بود؟

تدریجی‌گرایی: او شعار “عبور از رودخانه با لمس کردن سنگ‌ها” را داد. به جای تغییر ناگهانی، اصلاحات به تدریج و در مناطق آزمایشی شروع شدند. ابتدا در مناطق اقتصادی ویژه، سپس گسترش به سایر نقاط.

روایت‌سازی: او این اصلاحات را “اقتصاد بازار سوسیالیستی” نامید. این یک نام هوشمندانه بود که اصلاحات بازارمحور را با ایدئولوژی سوسیالیستی که هنوز در ذهن مردم ارزش داشت، پیوند می‌داد. او همچنین این اصلاحات را بخشی از “رؤیای چینی” و احیای افتخار ملی معرفی کرد.

حفظ ثبات: در تمام این فرآیند، حزب کمونیست کنترل سیاسی را حفظ کرد تا از آشوب جلوگیری شود. این با کدهای فرهنگی چینی که ارزش بالایی برای نظم و ثبات قائل است، همخوانی داشت.

نتیجه چه بود؟ یکی از موفق‌ترین تحولات اقتصادی تاریخ. رشد اقتصادی چشمگیر، خروج صدها میلیون نفر از فقر، و در عین حال، ثبات سیاسی نسبی و رضایت عمومی از پیشرفت اقتصادی.

البته چین مشکلات و چالش‌های خود را دارد، من غیبت آزادی و دموکراسی در چین را نمی توانم نادیده بگیرم اما از منظر طراحی انطباقی، این یک نمونه موفق از توجه به شناخت اجتماعی است.

 ارزیابی مستمر شناختی

گام سوم، ارزیابی مستمر است. واقعیت شناختی جامعه ثابت نیست. باورها تغییر می‌کنند، انتظارات تکامل پیدا می‌کنند، هرچه جلوتر می‌رویم سرعت تحولات افزایش می یابد. نسل جدید با نگرش‌های متفاوت وارد می‌شوند.

بنابراین، لازم است که به طور مستمر تغییرات در باورهای عمومی را پایش کنیم. باید شکاف میان سیاست طراحی‌شده و سیاست درک‌شده را شناسایی کنیم. گاهی ما فکر می‌کنیم یک سیاست خوب را پیاده کرده‌ایم، اما مردم آن را به شکل کاملاً متفاوتی تفسیر می‌کنند.

برای مثال، ممکن است دولت یک برنامه یارانه‌ای را به عنوان کمک به فقرا معرفی کند، اما مردم آن را به عنوان نشانه‌ای از ضعف دولت یا ابزاری برای خرید رأی تلقی کنند. این شکاف ادراکی اگر شناسایی نشود، می‌تواند کارآمدی سیاست را تضعیف کند.

بر اساس این بازخورد شناختی، باید آماده باشیم مسیر را اصلاح کنیم. این به معنای انعطاف‌پذیری نیست، بلکه به معنای واقع‌بینی است.

بخش پنجم: شاخص‌های موفقیت – چگونه بسنجیم؟

حال که از طراحی و اجرا صحبت کردیم، باید درباره سنجش نیز صحبت کنیم. چگونه می‌توانیم موفقیت یک نظام حکمرانی را بسنجیم؟

محدودیت شاخص‌های سنتی

معمولاً ما به شاخص‌هایی مثل رشد اقتصادی، نرخ بیکاری، تولید ناخالص داخلی، یا شاخص فساد نگاه می‌کنیم. این شاخص‌ها مهم هستند، اما ناکافی.

چرا؟ زیرا آن‌ها واقعیت عینی را می‌سنجند، نه واقعیت ذهنی و احساسی مردم. ممکن است اقتصاد رشد کند اما مردم احساس نکنند که زندگی‌شان بهتر شده. ممکن است فساد کاهش یابد اما مردم همچنان به نهادها اعتماد نداشته باشند.

این شکاف میان واقعیت عینی و ادراک ذهنی، یکی از مهم‌ترین چالش‌های حکمرانی است. ما نمی‌توانیم صرفاً به آمار تکیه کنیم و فکر کنیم که همه چیز خوب است.

 

 شاخص‌های شناختی

بنابراین، علاوه بر شاخص‌های سنتی، به شاخص‌های شناختی نیز نیاز داریم:

اعتماد نهادی:

مردم تا چه حد به نهادهای دولتی، قضایی، انتخاباتی و رسانه‌ای اعتماد دارند؟ اعتماد نهادی یکی از مهم‌ترین شاخص‌های کارآمدی حکمرانی است. بدون اعتماد، حتی بهترین سیاست‌ها با مقاومت روبه‌رو می‌شوند.

انطباق ادراکی:

 تا چه حد مردم احساس می‌کنند که حکومت آن‌ها را می‌فهمد؟ آیا احساس می‌کنند که سیاست‌ها با نیازها و ارزش‌های آن‌ها همخوانی دارد؟ این شاخص، سنجش همان واقع‌بینی شناختی است که از ابتدای سخنرانی درباره‌اش صحبت کرده‌ایم.

رضایت روایی:

 آیا روایتی که حکومت درباره خود و سیاست‌هایش ارائه می‌دهد با روایت تاریخی و فرهنگی مردم هماهنگ است؟ آیا مردم احساس می‌کنند که این حکومت ادامه مسیر تاریخی آن‌هاست یا گسستی کامل از آن؟

مشروعیت شناختی:

 مردم حکومت را “برای خودشان” می‌بینند یا “علیه خودشان”؟ این شاخص، عمیق‌ترین سطح مشروعیت را می‌سنجد. یک حکومت ممکن است از نظر قانونی مشروع باشد، اما اگر مردم آن را بیگانه ببینند، مشروعیت شناختی ندارد.

معادله کارآمدی واقع‌بینانه

بر اساس این شاخص‌ها، می‌توانیم یک معادله ساده برای کارآمدی پایدار ارائه دهیم ( چپ به راست ):

کارآمدی پایدار = کارآیی نهادی × انطباق شناختی × مشروعیت ادراکی

این یک معادله ضربی است، نه جمعی. به این معنا که اگر یکی از این عوامل صفر باشد، کل معادله صفر می‌شود.

بدون کارآیی نهادی، یعنی بدون توانایی واقعی نهادها در ارائه خدمات و حل مشکلات، هیچ میزان انطباق شناختی نمی‌تواند نظام را نجات دهد.

بدون انطباق شناختی، یعنی بدون همخوانی میان طراحی نهادی و واقعیت ذهنی مردم، حتی بهترین سیاست‌ها با شکست مواجه می‌شوند.

بدون مشروعیت ادراکی، یعنی بدون احساس مالکیت و تعلق مردم نسبت به نظام، حتی موفق‌ترین عملکردها ارزشی ندارند.

بخش ششم: مطالعات موردی تطبیقی

بیایید حالا سه مطالعه موردی را با هم مقایسه کنیم تا ببینیم این اصول در عمل چگونه کار می‌کنند.

سنگاپور: موفقیت از طریق واقع‌بینی

سنگاپور در زمان استقلال در سال ۱۹۶۵، یک کشور کوچک بدون منابع طبیعی بود، با جمعیتی چندفرهنگی از چینی‌ها، مالزیایی‌ها، هندی‌ها و اروپایی‌ها. حافظه جمعی مردم از فقر، آشوب قومی، و بی‌ثباتی سیاسی بود.

لی کوان یو و تیمش یک استراتژی واقع‌بینانه اتخاذ کردند. آن‌ها به چند اصل پایبند ماندند:

اول، کارآمدی اقتصادی به عنوان اولویت اصلی. آن‌ها می‌دانستند که مردم سنگاپور بیش از هر چیز به رفاه اقتصادی نیاز دارند.

دوم، احترام به تنوع فرهنگی. آن‌ها به جای تلاش برای ذوب کردن اقوام مختلف، به هریک از آن‌ها احترام گذاشتند و فضایی برای بیان هویت فرهنگی خود ایجاد کردند.

سوم، pragmatism یا عمل‌گرایی. آن‌ها از هر مدلی که کار می‌کرد استفاده کردند، چه غربی چه شرقی، بدون وابستگی ایدئولوژیک.

نتیجه؟ یکی از بالاترین نرخ‌های رشد اقتصادی در جهان، یکی از کم‌ترین نرخ‌های فساد، و سطح بالایی از رضایت عمومی. البته سنگاپور از نظر آزادی‌های سیاسی محدودیت‌هایی دارد، اما مردم آن به دلیل کارآمدی بالا و احترام به تنوع فرهنگی، به نظام اعتماد دارند.

درس کلیدی: کارآمدی اقتصادی به همراه انطباق فرهنگی می‌تواند رضایت بالا ایجاد کند، حتی با محدودیت‌های سیاسی.

ونزوئلا: شکست از طریق پوپولیسم غیرواقع‌بینانه

ونزوئلا در اواخر قرن بیستم با حافظه جمعی از نابرابری عمیق و انتظارات بالا از دولت رفاهی روبه‌رو بود. هوگو چاوز با شعارهای پوپولیستی و وعده‌های بزرگ به قدرت رسید.

او با استفاده از درآمدهای نفتی، برنامه‌های رفاهی گسترده‌ای راه‌اندازی کرد. در ابتدا، مردم راضی بودند. او به نظر می‌رسید که حافظه جمعی از نابرابری را درک می‌کند و به آن پاسخ می‌دهد.

اما مشکل چه بود؟ این سیاست‌ها بدون واقع‌بینی اقتصادی طراحی شده بودند. وابستگی کامل به نفت، نبود تنوع اقتصادی، مدیریت ضعیف، فساد گسترده، و نادیده گرفتن قوانین اقتصادی بنیادین.

وقتی قیمت نفت سقوط کرد، همه چیز فروپاشید. تورم افسارگسیخته، کمبود مواد غذایی و دارو، فرار سرمایه و مهاجرت انبوه مردم.

نتیجه؟ یکی از بدترین بحران‌های اقتصادی-سیاسی قرن بیست‌ویکم. علیرغم اینکه چاوز و جانشینش مادورو از نظر روایتی با بخشی از حافظه جمعی ونزوئلا همخوانی داشتند، عدم کارآمدی اقتصادی باعث فروپاشی شد.

درس کلیدی: رضایت کوتاه‌مدت مبتنی بر پوپولیسم بدون کارآمدی اقتصادی پایدار، به فاجعه منجر می‌شود.

 رواندا: تحول از طریق ترمیم حافظه

رواندا در سال ۱۹۹۴ شاهد یکی از وحشتناک‌ترین نسل‌کشی‌های تاریخ بود. در عرض صد روز، حدود یک میلیون نفر کشته شدند. حافظه جمعی شکسته شده بود. اعتماد از بین رفته بود. جامعه کاملاً متلاشی شده بود.

پل کاگامه و دولت رواندا یک کار بسیار دشوار را آغاز کردند: بازسازی حافظه جمعی و ترمیم اعتماد.

اول، آن‌ها به trauma جمعی پرداختند. مراسم یادبود، دادگاه‌های محلی برای عدالت ترمیمی، و برنامه‌های آشتی ملی.

دوم، آن‌ها بر هویت رواندایی مشترک تأکید کردند و تلاش کردند هویت‌های قبیله‌ای که منجر به نسل‌کشی شده بود را کمرنگ کنند.

سوم، آن‌ها حکمرانی محلی کارآمد را تقویت کردند. برنامه‌های توسعه روستایی، خدمات بهداشتی و آموزشی را بهبود بخشیدند.

نتیجه؟ یکی از موفق‌ترین داستان‌های تحول در آفریقا. رشد اقتصادی چشمگیر، کاهش فقر، بهبود شاخص‌های سلامت و آموزش، و افزایش قابل توجه در اعتماد نهادی.

البته رواندا نیز چالش‌هایی دارد، به‌ویژه در حوزه آزادی‌های سیاسی، اما از منظر ترمیم حافظه جمعی و بازسازی اعتماد، یک موفقیت قابل توجه است.

درس کلیدی: واقع‌بینی درباره trauma تاریخی به همراه عمل کارآمد می‌تواند حتی عمیق‌ترین شکاف‌های اجتماعی را ترمیم کند.

نتیجه‌گیری: منشور واقع‌بینی در حکمرانی

به پایان سخنرانی ام نزدیک می‌شویم. اجازه بدهید هفت اصل حکمرانی واقع‌بینانه را که امروز درباره‌شان صحبت کردیم، جمع‌بندی کنم:

اول، شناخت قبل از عمل:

قبل از طراحی هر سیاست یا اصلاحی، باید تشخیص شناختی انجام دهیم. باید بفهمیم مردم چگونه فکر می‌کنند، چه انتظاراتی دارند، حافظه جمعی‌شان چیست، و کدهای فرهنگی‌شان کدامند.

دوم، احترام به حافظه:

 تغییرات باید به روایت‌های تاریخی مثبت جامعه پیوند بخورند. ما نمی‌توانیم گذشته را نادیده بگیریم یا آن را محکوم کنیم و انتظار داشته باشیم که مردم با ما همراه شوند. باید با حافظه جمعی گفتگو کنیم، نه علیه آن بایستیم.

سوم، انطباق فرهنگی:

 نهادها و سیاست‌ها باید با کدهای فرهنگی جامعه هماهنگ باشند. این به معنای تقلید کورکورانه از مدل‌های دیگر نیست، بلکه به معنای تطبیق خلاقانه است.

چهارم، تدریجی‌گرایی:

 تغییرات بزرگ باید گام‌به‌گام پیاده شوند تا جامعه فرصت سازگاری داشته باشد. نرم‌افزار ذهنی جامعه نمی‌تواند یک‌شبه به‌روز شود.

پنجم، شفافیت روایی:

 ما باید به‌طور واضح و صادقانه توضیح دهیم که چرا این سیاست‌ها لازم هستند و چگونه به نفع جامعه خواهند بود. مردم حق دارند بفهمند چه اتفاقی دارد می‌افتد و چرا.

ششم، مشارکت شناختی:

 مردم باید در فرآیند تصمیم‌گیری درگیر شوند. این درگیری باعث می‌شود که آن‌ها احساس مالکیت نسبت به تصمیمات داشته باشند و بیشتر از آن‌ها حمایت کنند.

هفتم، ارزیابی مستمر:

 ما باید به‌طور مستمر ادراک و احساس عمومی را پایش کنیم و بر اساس بازخوردها، مسیر را اصلاح کنیم. واقع‌بینی یک‌باره نیست، بلکه یک فرآیند مستمر است.

پیام نهایی

بگذارید با یک جمله خلاصه کنم آنچه را که امروز گفتیم: بهترین حکمرانی، حکمرانی‌ای نیست که به زور تحمیل شود، بلکه حکمرانی‌ای است که در ذهن و قلب اکثریت مردم جا بیفتد – و این تنها با واقع‌بینی شناختی ممکن است.

ما در ایران تاریخی غنی داریم، فرهنگی پیچیده، چندلایه و‌متکثر، و حافظه جمعی عمیقی از تجارب مختلف سیاسی، اقتصادی و اجتماعی. هر اصلاح یا تغییری که بخواهد موفق شود، باید این واقعیت شناختی-فرهنگی را در نظر بگیرد.

هر چند تجارب همه کشورها مغتنم و قابل استفاده است اما ما نمی‌توانیم مدل‌های غربی یا شرقی را عیناً تقلید کنیم. ما نمی‌توانیم تاریخ خودمان را فراموش کنیم. ما نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم که مردم به‌سادگی با هر تغییری کنار بیایند.

اما در عین حال، ما نباید اسیر گذشته باشیم. واقع‌بینی به معنای پذیرش وضع موجود نیست، بلکه به معنای فهم عمیق آن است تا بتوانیم به‌درستی  و به موقع، تغییرش دهیم.

ما می‌توانیم نهادهای کارآمد بسازیم که با فرهنگ ما همخوانی داشته باشند. ما می‌توانیم سیاست‌هایی طراحی کنیم که هم از نظر اقتصادی منطقی باشند و هم از نظر شناختی قابل پذیرش. ما می‌توانیم حکمرانی‌ای ایجاد کنیم که هم کارآمد باشد و هم با مشارکت لازم، مشروع باشد.

اما برای این کار، باید بفهمیم که حکمرانی تنها درباره قوانین و ساختارها نیست. حکمرانی درباره انسان‌ها است. درباره نحوه تفکر، احساس و تصمیم‌گیری آن‌هاست. نه فقط کسانی که در حکمرانی طرفدار نظام محسوب می شوند بلکه همه مردم، که شهروند این کشور هستند، با هر سوگیری فرهنگی، اجتماعی و سیاسی. و برای فهمیدن این موضوع، ما نیاز به رویکردی میان‌رشته‌ای داریم که علوم شناختی، انسان‌شناسی، روان‌شناسی اجتماعی و علوم سیاسی را در کنار هم قرار دهد.

این همان چیزی است که من آن را “علوم شناختی حکمرانی” می‌نامم: افقی نوین برای درک و طراحی نظام‌های سیاسی که به واقعیت ذهنی و روانی انسان‌ها احترام می‌گذارد. این بحث با علوم شناختی از آن جهت پیوند دارد که بر فرایندهای ذهنیِ جمعی تمرکز می‌کند؛ یعنی چگونگی شکل‌گیری، ذخیره و فعال‌شدن حافظه جمعی، الگوهای ادراکی، هیجانات اجتماعی و کدهای فرهنگی در سطح جامعه و نقش آن‌ها در قضاوت، تصمیم‌گیری و کنش سیاسی نهادهای حکمرانی.

علوم شناختی-به‌ویژه در شاخه‌های شناخت اجتماعی، عصب‌ـ‌فرهنگ (neuroculture) و تصمیم‌گیری- نشان می‌دهد که تصمیمات سیاسی بدون ادراک نبض جامعه ممکن نیست.

سخن پایانی

امیدوارم که  توانسته باشم دریچه‌ای جدید به روی شما باز کنم. دریچه‌ای که از آن می‌توانیم به سیاست و حکمرانی نه صرفاً به‌عنوان بازی قدرت یا رقابت منافع نگاه کنیم، بلکه به‌عنوان یک فرآیند شناختی-فرهنگی پیچیده که در آن ذهن و قلب انسان‌ها نقشی محوری دارند.

ما در دورانی زندگی می‌کنیم که چالش‌های حکمرانی پیچیده‌تر از هر زمان دیگری شده‌اند. تغییرات فناورانه، بحران‌های زیست‌محیطی، جابه‌جایی‌های جمعیتی، همگرایی جهانی مضاعف، تغییرات بنیادی در معادلات جهانی، تحولات اقتصادی سریع، همگی فشار بی‌سابقه‌ای بر نظام‌های سیاسی وارد می‌کنند.

در چنین دورانی، ما بیش از هر زمان دیگری به حکمرانی واقع‌بینانه نیاز داریم. حکمرانی که با در نظر گرفتن ادراکات مردم، رضایت‌ آنها را به بهترین نحو ممکن جلب کند.

از توجه شما سپاسگزارم.

https://r-gholami.ir/?p=3789