پژوهشگر و مدرس فلسفه سیاسی و مطالعات فرهنگی و تمدنی
ترجمه متن کامل سخنرانی دکتر رضا غلامی در کنفرانس بینالمللی آنلاین «آیندهی جهان و مسائل نوین فلسفی»، برگزارشده با همکاری دانشگاه تبریز (ایران) و خانه حکمت ایرانی وین، ۲۹ آبان ۱۴۰۴ (۲۰ نوامبر ۲۰۲۵)
عصر بخیر به همهی حضار محترم.
پیش از هر چیز مایلم از جناب استاد محمد اصغری برای تلاش بیوقفهشان در هماهنگی بخش علمی این کنفرانس تشکر کنم. همچنین از همهی استادان ارجمند، پژوهشگران و شرکتکنندگان برای حضور و مشارکتشان سپاسگزارم.
امیدوارم این کنفرانس بتواند نقش فلسفه را در حل مسائل جهانی دوباره زنده کند.
حالا مستقیم سراغ موضوع سخنرانیام میروم.
ما در آستانهی آیندهای ایستادهایم که هم پر از فرصت است و هم سرشار از تهدید.
پیشرفتهای تکنولوژیک، بهویژه هوش مصنوعی، احتمالاً مهمترین عامل تغییر در دهههای پیشرو خواهند بود.
اما واقعیت تلخ این است که ما از فناوریهای نوین مثل هوش مصنوعی سخن میگوییم، در حالی که هنوز بر چالشهای تغییرات اقلیمی غلبه نکردهایم و حتی ممکن است در این مسیر شکست بخوریم.
از منظر فلسفهی سیاسی نیز نگرانیهای جدی وجود دارد: ضعف دموکراسی، محدودیتهای آزادی و عدالت، و مهمتر از همه، شکنندگی روزافزون حقوق بشر.
این نگرانیهای سیاسی به دلیل آن که جهانیسازی از یک ایده یا دیدگاه به یک واقعیت عینی تبدیل شده و انسانها را ساکنان یک دهکدهی کوچک یا مسافران یک کشتی واحد کرده، شدت بیشتری یافته است. این وضعیت تغییرات بزرگی در حکمرانی پدید آورده و نظم سیاسی دوران مدرن را با جابهجاییهای جدی روبهرو ساخته است.
با این حال، سخن بر سر تحولاتی است که میتوانند زندگی انسانی را با تغییراتی فراتر از تصور ما مواجه کنند.
در این میان، فلسفه قطعاً نمیتواند و نباید صرفاً ناظر باشد.
فلسفه با رویارویی پیشفعال با این تحولات میتواند انسان را به فرصتها نزدیکتر و از تهدیدها دورتر کند.
به این معنا فلسفه نقشی پنهان اما بسیار مهم دارد: منبع امید بودن. فلسفه حتی در سختترین شرایط با ارتقای سطح تفکر، امید میآفریند.
اساساً فلسفه برای خودش بیمعناست.
تاریخ نشان میدهد فلسفه برای انسان است و در موقعیتهای بحرانی به افراد و جوامع کمک میکند تا به پرسشهای بنیادین پاسخ دهند و به حقیقت نزدیک شوند. این کمک دوطرفه، خود فلسفه را نیز از رکود و ایستایی نجات داده و باعث رشدش شده است.
ضرورت ارتباط فلسفه با جامعه
برای اینکه فلسفه در لحظات بحرانی چنین نقشی ایفا کند، نباید از بستر جوامع فاصله بگیرد.
باید نبض جامعه را، بهویژه در لایههای بنیادین ذهن انسانها، در دست داشته باشد. تنها در چنین موقعیتی است که فلسفه میتواند «مسئلهمحور» باشد.
صراحتاً بگویم: ما از ضرورت حضور فعال و متعهد فیلسوفان در برابر تغییرات عمیق جهان سخن میگوییم، اما فلسفه با تبدیل شدن به یک حرفهی دانشگاهی و اسیر شدن در صنعت مقالهنویسی، از این نقش کناره گرفته است. این تناقضی است که با آن روبهرو هستیم.
اگر در گذشته شاهد ظهور ایدههای فلسفی تحولآفرین بودیم، آن ایدهها تنها در دانشگاهها زاده نشدند؛ بلکه از دل گفتوگوهای جدی در بافت خود جامعه، در فضاهای عمومی و در مواجهه با دغدغههای واقعی مردم پدید آمدند. این همان چیزی است که امروز از دست دادهایم.
امروز فلسفه منزوی شده است. در مجلات و کنفرانسهای آکادمیک با خودش سخن میگوید، در حالی که جهان بدون راهبری فلسفی دگرگون میشود. مسائل بزرگ فلسفی زمانهی ما – دربارهی فناوری، عدالت، معنا و هستی انسانی – توسط اقتصاددانان و مهندسان تصمیمگیری میشود، نه فیلسوفان. این خسرانی عمیق است.
فیلسوفان پیش از هر چیز باید به این وضعیت شکننده که فلسفه را در آستانهی ناپدید شدن قرار داده پایان دهند. باید از دانشگاهها بیرون بیایند و به بازار دغدغههای انسانی بازگردند. این انتخاب نیست؛ نخستین وظیفه است.
البته برای ورود فیلسوفان به فضای عمومی، آزادی لازم است. باید بتوانند بدون خط قرمز سخن بگویند، مرزهایی را درنوردند که دیگران از عبور از آن میترسند.
فیلسوفان نباید به خاطر بیان صریح دیدگاههای انتقادیشان از سوی دولتها یا شرکتهای چندملیتی تحت فشار قرار گیرند، برچسب سیاسی بخورند یا مورد حمله قرار گیرند. این آزادی تجمل نیست؛ شرط لازم کار فلسفه است.
بدون این آزادی، فیلسوفان خدمتکار قدرت میشوند نه صدای حقیقت. آنگاه فلسفه نه فقط در دانشگاهها، بلکه در قلب مردمانی که بیش از همه به آن نیاز دارند، میمیرد.
فیلسوفی که مسئلهمحور نباشد، فیلسوف نیست. مسئله از بیرون به ذهن فیلسوف وارد نمیشود؛ بلکه در ذهن او و از طریق درگیریاش با انسان و جامعه، در فرآیندی پویا زاده میشود.
همچنین مسئله ثابت نیست؛ خود مسئله دائماً در حال تغییر و تحول است و هنر فیلسوف در این است که مسئلهی در حال تحول را عمیقاً بفهمد و «مسئلهمند» شود.
کثرت زیستبومهای فکری
هر فیلسوفی در زیستبوم فکری خودش با مسئله روبهرو میشود، در حالی که در جهان فلسفه زیستبوم واحدی وجود ندارد.
از سوی دیگر هر فیلسوفی در زیستبوم خودش با عدسی خاص خود به انسان و جوامع انسانی مینگرد؛ بنابراین مسائل، حتی اگر عنوان یکسانی داشته باشند، یکسان نیستند. به همان اندازه که دیدگاهها دربارهی یک موضوع متعدد است، مسئله یا مسائل مربوط به آن نیز متعدد خواهد بود.
فلسفه نمیخواهد برای مسائل یک پاسخ واحد بسازد. هر مسئلهی فلسفی میتواند پاسخهای بسیار متفاوتی داشته باشد. اما آنچه اهمیت دارد این است: کدام پاسخ به حفظ و تقویت هستهی هستی انسانی کمک میکند؟
این معیار واقعی است؛ نه اینکه کدام پاسخ «درستترین» است، بلکه کدام پاسخ آنچه را «انسان بودن» مینامیم زنده و قوی نگه میدارد. پاسخهای متفاوت میتوانند هر کدام بهگونهای راستین باشند، اما ما آن را برمیگزینیم که خود هستی انسانی را تقویت کند.
برخی معتقدند نه زایش مسائل فلسفی و نه شناخت مسئله، قابل گفتوگو نیست؛ چون امری فردی است و سلطهی نسبیت هیچ نقطهی مشترکی بین انسانها باقی نمیگذارد. در این صورت اهمیت گفتوگو و حتی نقد زیر سؤال میرود.
اما این تفسیر پسامدرن احتمالاً با تاریخ فلسفه و واقعیتهای آن چندان سازگار نیست.
همین که فیلسوفان گفتوگو را برای خود مفید و بسیار مؤثر میدانند، برای ما کافی است که به گفتوگو روی آوریم و از آن در فرآیند مسئلهمحور شدن و سپس مسئلهمندی بهره بگیریم.
البته واقعیت تاریخی دیگری هم هست: اکثر فیلسوفان، چه در شناسایی و تحلیل مسائل و چه در جستجوی پاسخ، دغدغهی مشترکی دارند و آن برقراری تفکر آزاد و حفظ آزادی و ارادهی انسانی است.
روشنیبخشی به انتظارات از فلسفه
اما باید انتظارات از فلسفه روشن شود. پرسش این است: فلسفه باید به چه نوع مسائلی بپردازد؟ روشنتر بگوییم، مسائل فلسفی کدامند؟
یک مسئلهی فلسفی دستکم باید این چهار ویژگی را داشته باشد:
۱. بنیادین بودن
۲. جهانشمولی و فراگیری جهانی
۳. پیوند با هستی و حقیقت انسان
۴. اهمیت وجودی و عملی
بنابراین باید پذیرفت که مسئلهی فلسفی نه مسئلهی دینی است، نه علمی، نه اقتصادی و نه سیاسی یا اجتماعی به معنای جزئی و روزمره.
به عنوان مثال مایلم اینجا دربارهی تفاوت مسئلهی علمی و فلسفی سخن بگویم.
علم نمیتواند و نباید جای فلسفه را بگیرد، چون ماهیت علم با جزئیات و قوانین کارکردی اشیای مادی سر و کار دارد، نه با ذات آنها؛ بنابراین نه میتواند پرسشهای فلسفی را طرح کند و نه به آنها پاسخ دهد. در واقع، افول فلسفه نه تنها ممکن نیست، بلکه خطرناک است. زیرا علوم انسانی و اجتماعی وقتی با چالشهای آیندهی جهان روبهرو میشوند، بدون راهبری فلسفه و تأمل در معنا و هستی، نمیتوانند صرفاً از علم و فناوری استفاده کنند.
فلسفه نقشی غیرقابل جایگزین دارد. هستیشناسی (فلسفهی هستی) اشیا و امور را آنگونه که واقعاً هستند آشکار میکند و روابط میان آنها را نشان میدهد. از دل همین کار است که طبیعتاً مجموعهای از «بایدها» و «نبایدها» پیشاروی ما قرار میگیرد. علوم انسانی و اجتماعی بدون این فهم فلسفی به ابزارهای تهی تبدیل میشوند و نمیتوانند به پرسشهای عمیق «چه باید کرد» – نه فقط «چه میتوان کرد» – پاسخ دهند.
علم به ما میگوید چه چیزی ممکن است و چه چیزی کار میکند. فلسفهی هستی نشان میدهد اشیا چیستند و چگونه با یکدیگر در رابطهاند. از این فهم، طبیعتاً مجموعهای از اصول برای کنش انسانی پدید میآید. بدون این، علوم انسانی و اجتماعی نمیتوانند با چالشهای پیشرو روبهرو شوند.
دو روی یک سکه: مسئلهمحوری و مسئلهفهمی
اما مسئلهمفهمی – یعنی توانایی زایش مسئله از تقاطع ذهن با واقعیتهای عینی – فقط یک روی سکه است. روی دیگر، «مسئلهمندی» است.
برای فیلسوفان، شناخت درست مسئله، کشف نیمی از راهحل است.
گاستون باشلار گفته بود: «هیچ حقیقت علمی بدون طرح مسئله شکل نمیگیرد.»
یا پل فایرابند: «پیشرفت فکری نتیجهی درگیری با مسائل است، نه پیروی از روشها.»
مسئلهفهمی در فلسفه نیازمند رویکردی یکپارچه است: فلسفه باید از همهی ابزارهای موجود تفکر عقلانی – چه منطق صوری، چه روشهای ریاضی، چه تحلیل تاریخی و چه روشهای تجربی – برای کاوش در ریشههای عمیق و بنیادین مسائل استفاده کند.
با این حال یکی از ضعفهای اصلی روششناسی سنتی و حتی مدرن مسئلهفهمی، کمبهادادن به تاریخ است. فیلسوفان سنتی و معاصر معمولاً اهمیت تاریخ و زبانشناسی تاریخی را دستکم میگیرند – نه اینکه وجودش را انکار کنند، بلکه وزن کافی به آن نمیدهند. بسیاری از فیلسوفان معاصر گویی دیروز به دنیا آمدهاند و بدون توجه به تاریخ تحول مسئله، به ریشههای گذشتهی آن و به چگونگی دگرگونیاش از شکلی تاریخی به شکلی دیگر، مسئله را کشف میکنند. همین غفلتهای تاریخی است که خطاهای بنیادین را پدید میآورد: ممکن است ما در نهایت مسئله را واقعاً نفهمیم و فقط یکی از صورتهای موقتی و کنونی آن را بشناسیم. از این منظر شاید فیلسوفان قارهای موفقتر بودهاند.
خب، پس از این مقدمهی طولانی، حالا به مسائل نوین فلسفیای میپردازم که در آیندهی فناوری – بهویژه هوش مصنوعی – پدیدار خواهند شد و من باور دارم هوش مصنوعی نقش مرکزی در جهان تکنولوژیک آینده خواهد داشت.
گسترش هوش مصنوعی بهطور جدی توانایی انسانها برای تفکر عمیق را تضعیف میکند. این خطری واقعی است که میتواند «انسان بودن» را به چالش بکشد. برای بسیاری از فیلسوفان امروز این مسئلهای حیاتی شده، چون توانایی تأمل، تفکر انتقادی و خلاقیت ما را تهدید میکند.
در چند قرن اخیر صنعتیشدن همین حالا هم فردیت انسانی و حس کنترل بر زندگی خود را کاهش داده بود. حالا با هوش مصنوعی این خطر میتواند بسیار بزرگتر شود. در عصر هوش مصنوعی، انسانها ممکن است نه فقط بهعنوان کارگر، بلکه حتی بهعنوان تصمیمگیرندهی اصلی و عامل فعال زندگی خود کنار گذاشته شوند.
کار همیشه یکی از اساسیترین بخشهای زندگی انسانی بوده است. با آمدن هوش مصنوعی پیشرفته و رباتها، اکنون کار با تهدیدی بیسابقه روبهروست. ماشینها در شمار عظیمی از مشاغل جای انسان را خواهند گرفت. این فقط مشکل اقتصادی نیست؛ بحرانی وجودی و فلسفی است.
کار بسیار فراتر از کسب درآمد است. بخشی از هویت ماست، منبع معنا و دلیلی برای احساس ارزشمندی بسیاری از انسانها. بیکاری گسترده ناشی از خودکارسازی میتواند یکی از مهمترین چیزهایی را که به زندگی معنا میدهد از ما بگیرد. پرسشهای بزرگ اینهاست:
اگر انسان دیگر کار نکند، چگونه باید زندگی کند؟
در جهانی بدون کار، چه چیزی به زندگی معنا خواهد داد؟
چگونه میتوانیم کرامت انسانی را وقتی دیگر از طریق کار عاملیت نداریم حفظ کنیم؟
از سوی دیگر، فرهنگ و تنوع فرهنگی همین حالا هم در خطر بود چون فرهنگ خلاق روزبهروز بیشتر به کالای تجاری تبدیل میشد. حالا با تسلط الگوریتمهای هوش مصنوعی بر آفرینش موسیقی، هنر، فیلم و کتاب، این خطر از همیشه بزرگتر شده است. همگنسازی فرهنگی ناشی از هوش مصنوعی میتواند غنا و تنوع فرهنگ انسانی را بهشدت کاهش دهد.
در آینده ممکن است انسانها بهتدریج توانایی تفکر منطقی عمیق و دیدن تصویر کلان فلسفی را از دست بدهند. اگر بیش از حد به هوش مصنوعی برای پردازش اطلاعات و تصمیمگیری تکیه کنیم، مهارتهای شناختی عمیق خودمان و ظرفیت استدلال فلسفیمان ضعیف خواهد شد.
در آینده ممکن است بشریت زیر سلطهی هوش مصنوعی قرار گیرد و آزادی و ارادهی آزاد خود را از دست بدهد. این سلطه میتواند به شکل نظارت و شکلدهی رفتار، محدود کردن انتخابهای واقعی و سلب خودمختاری فردی ظاهر شود. چنین وضعیتی بنیادهای اخلاقی و سیاسی جوامع دموکراتیک را بهشدت تهدید خواهد کرد.
علاوه بر همهی موارد بالا، تحولات دیگری هم در راهاند که آیندهی انسانی را از بنیاد دگرگون خواهند کرد:
در این سخنرانی تفاوت میان «مسئلهمحوری» و «مسئلهمندی» را توضیح دادم و نشان دادم چرا هر دو برای کار جدی فلسفی ضروریاند. نکتهی محوری من ضرورت فوری احیای نقش فلسفه در جامعهی جهانی بود؛ نقشی که در دهههای اخیر بهشدت تضعیف شده است. فیلسوفان باید قدرت تحولآفرین فلسفه را دوباره کشف کنند و مردم در همهجا باید دریابند که بدون راهبری فلسفی، هستهی هستی انسانی در خطر است.
همچنین هوش مصنوعی را بهعنوان اصلیترین چالش پیش روی ما برجسته کردم. هرچند بهطور مختصر به مهندسی ژنتیک و میکروچیپها اشاره کردم، اما تمرکزم بر تأثیر هوش مصنوعی بر آیندهی هستی انسانی بود. من منکر جنبههای مثبت فناوریهای نو نمیشوم، اما وظیفهی اصلی فلسفه این است که بفهمد چگونه میتوان در عصری که هوش مصنوعی آن را شکل میدهد، جوهرهی انسان بودن را حفظ کرد.
همهی این نکات به یک نتیجه میرسد: ما با پرسشهای فلسفی عمیقی روبهرو هستیم که باید با جدیت و شفافیت به آنها پرداخته شود. آیندهی بشریت – و حتی معنای انسان بودن – به پاسخهایی بستگی دارد که امروز میدهیم.
از توجه شما سپاسگزارم.