پژوهشگر و مدرس فلسفه سیاسی و مطالعات فرهنگی و تمدنی
متن کامل سخنرانی دکتر رضا غلامی، رایزن فرهنگی ج.ا.ا.در اتریش در پیش نشست همایش ما و غرب در آراء و اندیشه های حضرت آیت الله خامنهای در محل سفارت ج.ا.ا. در وین مورخ 7 آبان ماه 1404
مقدمه
ابتدا لازمی دانم از اهتمام جناب آقای دکتر اشراق، سفیر محترم ج.ا.ا. در اتریش برای برگزاری این پیشنشست سپاسگزاری کنم. موضوع سخن من در این پیش نشست، منابع وبایسته های شناخت غرب است.
می دانید که امروزه غربشناسی به مثابه یک ضرورت معرفتی و تمدنی، بیش ازگذشته اهمیت یافته است. در عصر جهانیشدن و تعامل فزاینده تمدنها، شناخت دقیق و عمیق از غرب نه تنها برای فهم دیگری، بلکه برای فهم بهتر خویشتن نیز ضروری است.
برای آغاز، پیش از هر چیز، باید روشن کنیم که منظور از «غرب» چیست؟ در ادامه تلاش می کنم به یک پاسخ اجمالی به این پرسش بپردازم.
تبیین مفهوم غرب در نگاههای متنوع
درباره مفهوم غرب، نگاه های متنوعی وجود دارد که ادراک هر یک از این نگاه ها راهگشاست. من در اینجا، به شش نگاه در باره مفهوم غرب اشاره می کنم :
یکم. غرب جغرافیایی
غرب به معنای جغرافیایی آن، به اروپای غربی و آمریکای شمالی اشاره دارد. این تعریف صرفاً مکانی است و بر مرزهای جغرافیایی تأکید میکند. در این نگاه، طیفی از کشورهای اروپایی چون فرانسه، آلمان، بریتانیا، و نیز ایالات متحده – که امروز نقش محوریِ غرب را بر عهده دارد- را میتوان نمونههای بارز غرب دانست.
این تعریف، اگرچه روشن و ملموس است، اما ناکافی به نظر میرسد؛ زیرا نمیتواند ماهیت فرهنگی و تمدنی آنچه امروز «غرب» نامیده میشود را توضیح دهد. از طرف دیگر، کشورهای دیگری ( مانند ژاپن، کره جنوبی و غیره ) خارج از این قلمرو خود را از حیث سیاسی و اقتصادی غربی می دانند که در این قلمرو قرار ندارند.
دوم. غرب تمدنی – فرهنگی
در این نگاه، غرب بیش از آنکه یک محدوده جغرافیایی باشد، یک پیکره تمدنی است که ریشه در سه عنصر اصلی دارد:
یک. فلسفه یونانی: به معنای عقلانیت کلاسیک، تفکر انتقادی، و جستجوی حقیقت از طریق استدلال و یا برهان
دو. قانون رومی: یعنی نظام حقوقی، مفهوم شهروندی، و ساختارهای سیاسی
سه. دستگاه مسیحی: به معنای اخلاق، ارزشهای معنوی، و جهانبینی خاص
این سه عنصر در طول قرون وسطی و رنسانس با یکدیگر آمیخته شدند و تمدن غربی را شکل دادند. در این معنا، غرب یک هویت فرهنگی است که میتواند فراتر از مرزهای جغرافیایی نیز گسترش یابد.
سوم. غرب مدرن
برخی صاحبنظران معتقدند که غرب واقعی، غربی است که از دوران رنسانس و عصر روشنگری شکل گرفت. در این نگاه، غرب با مدرنیته یکی است و ویژگیهای آن عبارتند از:
یک. اومانیسم: یعنی انسان محوری به جای خدامحوری
دو. سکولاریسم: به معنای جدایی دین از سیاست و حوزه عمومی
سه. فردگرایی: یعنی تأکید بر استقلال، آزادی، و حقوق فردی
چهار. لیبرالیسم سیاسی: به معنای دموکراسی، حقوق بشر، و حاکمیت قانون
پنج. حداکثری شدن کاربرد عقلانیت ابزاری: یعنی استفاده حداکثری از عقل برای تسلط بر طبیعت و بالا بردن سطح رفاه
شش. سلطه علم تجربی: به معنای محوریت روش علمی و تکیه بر مشاهده و آزمایش در پیشرفت دانش
در این تعریف، غرب نه یک مکان، بلکه یک پروژه به نام مدرنیته است که آغازگر تحولات بنیادین در تمامی ابعاد زندگی بشری شده است و همچنان این پروژه زنده است.
چهارم. غرب به مثابه قدرت سلطهگر
در نگاه انتقادی و پستکلونیال، غرب بیش از آنکه یک مفهوم فرهنگی باشد، یک پدیده قدرت است. از این منظر، غرب عبارت است از:
یک. استعمار: یعنی سلطه سیاسی و اقتصادی بر سرزمینهای دیگر که در تداوم خود، نوسازی شده است.
دو. امپریالیسم فرهنگی: به معنای تحمیل ارزشها و الگوهای زندگی غربی
سه. سرمایهداری جهانی: یعنی نظام اقتصادی که منافع غرب را در اولویت قرار میدهد
چهار. خودمحوری فرهنگی: به معنای نگاه به دیگران از منظر برتری و تمدنمحوری
ادوارد سعید در کتاب «شرقشناسی» نشان داد که چگونه غرب در طول تاریخ، تصویری از «شرق» ساخته که در خدمت حفظ سلطهاش بوده است. در این نگاه، غرب نه یک واقعیت بیطرف، بلکه یک ساخت قدرتی است. البته اینکه چقدر نگاه ادوارد سعید به غرب صحیح و به دور از اغراق است، در بین صاحب نظران همیشه مورد بحث بوده است ولی این کتاب به رغم نامش، بیشتر درصدد روشنگری درباره ماهیت غرب برآمده و در برابر نقدها از خودش تاب آوری نسبی نشان داده است.
پنجم. غرب به عنوان جریان انتقادی متکثر
برخی اندیشمندان معتقدند که جوهره غرب را باید در جریانی که برای نقد درونی ساخته است جستجو کرد. از این منظر، غرب متشکل است از: یک. تفکر انتقادی: پرسشگری مداوم از مفروضات؛ دو. اصلاحطلبی: توانایی بازنگری و تغییر؛ سه. کثرتگرایی: پذیرش تنوع و تکثر و چهار. دیالوگ: گفتگو و مناظره به جای تحمیل.
در این معنا، غرب نه یک بلوک یکپارچه، بلکه عرصهای از کشمکش ایدهها و تفسیرهای متفاوت است. مارکسیسم، فمینیسم، پستمدرنیسم، و نظریههای انتقادی همگی محصول همین سنت خودانتقادی غربی هستند که عنصر پیوند دهنده میان آنها روح مدرنیته است.
ششم. غرب به مثابه پیشرفت تکنولوژیک و مادی (نگاه تکنیکگرا)
این رویکرد، با رویکردهای دیگر هم پوشانی هایی دارد اما در آن، غرب عمدتاً با توسعه تکنولوژیک، پیشرفت علمی، و رفاه مادی تعریف میشود. این نگاه بر این ویژگیها تأکید دارد:
یک. انقلاب علمی و صنعتی: از ماشین بخار تا هوش مصنوعی که البته برخی دیجتالیسم و سپس هوش مصنوعی را دو انقلاب عظیم در طول انقلاب علمی و صنعتی در نظر می گیرند.
دو. تکنولوژی پیشرفته: مثلاً در حوزههای پزشکی، ارتباطات، حملونقل، انرژی، نظامی و غیره
سه. افزایش طول عمر و کیفیت زندگی: منظور عمدتاً دستاوردهای بهداشت عمومی و پزشکی
چهار. رفاه اقتصادی: مثلاً سطح درآمد، امکانات زیرساختی، و رفاه اجتماعی
اما این نگاه، غرب را بیشتر با دستاوردهای عینی و مثبت آن می بیند و چندان وارد مباحث فکری، فلسفی و حتی سیاسی نمی شود.
مثلا معتقد است که غرب زمینه ساز افزایش امید به زندگی از ۳۰ سال به بیش از ۸۰ سال بوده و بسیاری از بیماریهای کشنده را ریشه کن کرده است. غرب دسترسی گسترده به آموزش، اطلاعات، و امکانات را فراهم نموده و از همه مهم تر، غرب مدرن، نقش کلیدی در کاهش فقر مطلق و بهبود استانداردهای زندگی در جهان شده و یا حتی ریشه های استبداد را در جهان تا حدی خشکانده و دولت های دموکراتیک یا نیمه دموکراتیک را جایگرین آنها کرده است.
البته در این رویکرد، بحران زیستمحیطی و تغییرات اقلیمی، یگانگی انسان از طبیعت و خود، افزایش اضطراب، افسردگی، و بیماریهای روانی، شکاف طبقاتی و نابرابریهای اقتصادی و مصرفگرایی افراطی و تهی شدن معنای زندگی نیز نادیده گرفته نمی شود اما مدعی است که وجوه مثبت غرب در عمل، بر وجود منفی آن غلبه دارد.
نتیجه گیری :
به هرحال، اگر به کلیتی به نام «غرب» قائل شویم، شاید دقیقترین تعبیر از آن، غربِ تمدنی باشد؛ غربی که نه صرفاً به یک جغرافیا یا نظام سیاسی خاص، بلکه به مجموعهای از میراثهای فکری، فرهنگی، اخلاقی، علمی و فناوری اشاره دارد. با این حال، این تمدن را باید نه همچون وحدتی صُلب و یگانه، بلکه بهمثابه وحدتی نسبی و میانی در میان تکثرات تاریخی و فرهنگی آن درک کرد؛ وحدتی که از دلِ تنوع جوامع، سنتها، اندیشهها، ملتها، سلایق و ذائقهها و جریانهای فکری غرب برآمده است.
منابع شناخت غرب
بحث بعدی من، در باب منابع شناخت غرب است. بعد از اینکه مشخص شد کدام مفهوم از غرب را مد نظر قرار دادهایم، این پرسش مطرح می شود که برای شناخت عمیق از غرب، باید به چه منابعی مراجعه کرد؟
در اینجا مایلم به چند دسته از منابع فقط اشاره کنم.
یکم. منابع متنی و کتابخانهای
وقتی از منابع متنی و کتابخانه ای سخن به میان می آید، باب بحث از متون فلسفیِ کلاسیک و معاصر باز می شود. مثلاً در عرصه فلسفه یونانی «جمهوری» افلاطون، «اخلاق نیکوماخوس» ارسطو؛ در عرصه فلسفه مدرن: «تأملات در فلسفه اولی» دکارت، «نقد عقل محض» کانت، «پدیدارشناسی روح» هگل و در عرصه فلسفه معاصر: «هستی و زمان» هایدگر، «چنین گفت زرتشت» نیچه، «دیالکتیک روشنگری» آدورنو و هورکهایمر اهمیت فوق العاده ای دارند.
در این بین، آثار ادبی و هنری در شناخت غرب خیلی اهمیت دارند. بعضی ها معتقدند منابع اصلی غرب شناسی همین متون هستند. مثلاً رمانهای کلاسیک: «جنایت و مکافات» داستایفسکی، «در جستجوی زمان از دست رفته» پروست؛ یا آثار نمایشی: نمایشنامههای شکسپیر، ایسن، و برشت؛ همچنین منون شعری: از دیوانهای دانته و گوته تا بودلر که لایههای عمیق فرهنگ غرب را نمایان میکنند.
همچنین باید به اسناد و متون تاریخی به عنوان یکی دیگر از شاخه های منابع متنی و کتابخانه ای اشاره کنم. مثلاً «مگنا کارتا» (۱۲۱۵): سند پایهگذار حقوق و آزادیهای فردی؛ «اعلامیه استقلال آمریکا» (۱۷۷۶) و «قانون اساسی ایالات متحده»؛ «اعلامیه حقوق بشر و شهروند» (۱۷۸۹) در انقلاب فرانسه و همچنین «مانیفست کمونیست» مارکس و انگلس: نقد درونی سرمایهداری غربی
از زاویه دیگر، متون دینی و الاهیاتی هم برای شناخت غرب خیلی اهمیت دارند. از کتاب مقدس در ترجمهها و تفاسیر مختلف؛ آثار آگوستین، توماس آکویناس، مارتین لوتر تا آثار الاهیات آزادیبخش و فمینیستی.
البته در این بیم مطالعات تاریخی به قصد شناخت بخشی از غرب با روش تاریخی هم زیاد صورت گرفته است که می توان به شناخت غرب کمک شایان توجهی بکند. مثلاً «تمدن رنسانس در ایتالیا» یاکوب بورکهارت؛ «اخلاق پروتستان و روح سرمایهداری» ماکس وبر و همچنین «تاریخ جنون» و «مراقبت و تنبیه» میشل فوکو.
دوم. منابع زیبایی شناختی و هنری
در کنار متون، منابع زیباشناختی و هنری نیز اهمیت فراوانی دارند. معماری و مجموعه هنرهای تجسمی، هر یک در جای خود نقشی اساسی در شناخت غرب دارند؛ حتی نباید از موسیقی و تئاتر و البته در دوران معاصر، سینما هم چشم پوشید هرچند به اندازه هنرهای تجسمی قدمت و عمق ندارد. با وجود اینکه گاه به دلیل ماهیت نمادین و رمزآلود این آثار هنری در برخی دورههای تاریخی، فهم دقیق آنها ظریف و دشوار است و در نتیجه شناخت غرب را با پیچیدگی مضاعفی روبهرو میسازد، اما نمی توان در شناخت غرب آنها را نادیده گرفت.
سوم. منابع تجربی و میدانی
دسته دوم از منابع، منابع تجربی و میدانی است. از نظر برخی محققان آنقدر این منابع مهم است که اگر کسی برای شناخت غرب از آنها استفاده نکند، هر قدر منابع متنی و کتابخانه ای را دیده باشد، شناخت او ارزش چندانی ندارد و احتمال خطای او زیاد است.
یکی از این منابع، سفر و مشاهده مستقیم است. مثلاً حضور در جوامع غربی و تعامل با مردم عادی؛ شرکت در مراسم اجتماعی، مذهبی، و فرهنگی و یا مشاهده نحوه کارکرد نهادهای دموکراتیک و مدنی
یکی دیگر از این منابع، مطالعات جامعهشناختی و مردم شناختی است. مثلاً تحقیقات توصیفی: مانند آمارهای نهادهای آماریِ کشورهای غربی؛ مطالعات کیفی: مثل مصاحبههای عمیق و مشاهده مشارکتی و همچنین بررسی بعضی نمونه های ممتاز مانند «اخلاق پروتستان» وبر که بر مبنای مطالعه تطبیقی نوشته شده است.
در کنار مطالعات جامعه شناختی، تحلیل رسانهها و فضای عمومی هم خیلی مهم هستند. مثلاً بررسی محتوای نیویورک تایمز، گاردین، لوموند؛ تحلیل سریالها و فیلمهای سینمایی (مثل آثار برگمان، فلینی، کوبریک) و همچنین پژوهش در شبکههای اجتماعی و گفتمانهای نوظهور
چهارم. منابع انتقادی
دسته دیگر از منابع، منابع انتقادی است که اساساً غرب را از پشت لنزهای انتقادی مورد واکاوی قرار داده اند. برای نمونه، نظریههای پستکلونیال که «شرقشناسی» ادوارد سعید را می توان جزو این منابع برشمرد.
همچنین از آثار مخالفان و منتقدان درونی غرب می توان استفاده موثری کرد. مانند «جامعه یکبُعدی» هربرت مارکوزه که نقد جامعه مصرفی غرب است؛ «نظم اشیا» فوکو که نقد معرفتشناسی مدرن است. یا کتاب «اشتباه دکارت» آنتونیو داماسیو که نقد دوگانهانگاری عقل و جسم است.
در همین جهت باز می توانم از مطالعات فرهنگی و جنسیتی نام ببرم. مثلاً کتاب «جنس دوم» سیمون دوبوار که نقد پدرسالاری غربی است. یا نظریات جودیث باتلر درباره جنسیت و هویت؛ همچنین آثار استوارت هال درباره هویت و فرهنگ.
البته در همین عرصه، نقدهای غیرغربی به غرب هم قابل توجه است. از کتاب «غربزدگی» جلال آلاحمد تا «بازگشت به خویشتن» دکتر علی شریعتی، از کارهای دکتر رضا داوری تا آثار سید حسین نصر، داریوش شایگان، حتی سید جواد طباطبایی در هگل شناسی، دکتر عبدالکریم سروش و مصطفی ملکیان و غیره که البته هر کدام جایگاه و وزن خاص خود را دارند.
بایستههای شناخت غرب
بخش سوم و آخرین قسمت از بحث من در این جا، مربوط به بایسته های شناخت غرب است که به دلیل ضیق وقت تنها فهرست وار به مواد مهم تر اشاره می کنم :
یکم. در نظر گرفتن تنوع درونی و اجتناب از یکدستنگری
غرب یک واحد همگن و یکپارچه نیست، بلکه طیف وسیعی از فرهنگها، نظامهای سیاسی، و جهانبینیهای متفاوت را در بر میگیرد. باید به این تنوعها و تفاوت ها توجه داشت: تفاوتهای جغرافیایی- فرهنگی؛ تفاوتهای سیاسی؛ تفاوتهای تاریخی و همچنین کثرتگرایی درونی.
در واقع، سخن گفتن از «غرب» به صورت مطلق و یکدست، نوعی سادهانگاری است که به فهم درست کمک نمیکند.
همچنین یکی از خطاهای رایج در شناخت غرب، جداسازی مردم از جریان سیاسی حاکم در کشورهای غربی است. بیتردید، در جوامع دموکراتیک، اراده سیاسی در هیچ جامعهای کاملاً با ارادهی عمومی منطبق نیست؛ با این حال، در غرب مدرن نمیتوان میان جریان سیاسی و بستر اجتماعی و فرهنگی آن گسست کامل قائل شد.
خطای رایج دیگر، تکیهی بیش از حد بر لایهی سیاسی در تحلیل تمدن غرب است. چنین رویکردی در عمل به معنای فروکاستن مطالعات تمدنی به سطح تحولات نو به نو و روزمرهی سیاسی است؛ در حالی که تمدن غرب را باید در پیوند درونیِ عناصر متنوعِ فکری، فرهنگی، اخلاقی و زیباشناختی آن شناخت، نه صرفاً در عرصهی سیاست و قدرت.
دوم. کنار گذاشتن تعصبات و اعتنای تام به آزاداندیشی
شناخت صحیح غرب مستلزم رهایی از تعصبات و پیشداوریهای ایدئولوژیک و تن دادن به آزاداندیشی است. به ویژه مایلم بر روی دوری از تفکر انتقادی بدون دشمنانگاری تاکید کنم. هنر محققان غرب شناس این است که پیچیدگی های شناخت غرب را قبول کنند و به جای قضاوتهای سیاه و سفید، توانایی درک تناقضات و پیچیدگیها را در این عرصه مطالعاتی داشته باشند.
آنچه مهم است، غرب مجموعهای پیچیده از امکانات و محدودیتها، دستاوردها و آسیبهاست که باید برای شناخت آن به همه آنها دقت داشت.
غرب شناسی ایدئولوژیک
میتوان غربشناسی متعصبانه و دوقطبی را همان غربشناسی ایدئولوژیک دانست؛ زیرا هر دو بر پایهی پیشداوری و تقابلسازی شکل میگیرند، نه بر مبنای شناخت علمی و فرهنگی.
در این نوع رویکرد، غرب یا بهطور مطلق ستوده میشود یا بهطور کامل نفی؛ و در هر دو حالت، واقعیت پیچیده و چندلایه تمدن غرب نادیده گرفته میشود. در حالی که رویکرد علمی و تمدنی در غربشناسی، بر فهم دقیق تفاوتها، درک درونی پدیدهها، و تحلیل رابطه میان ارزشها، نهادها و تجربههای تاریخی تأکید دارد، نه بر داوریهای ارزشی و دوگانهنگریهای سادهانگارانه.
سوم. لزوم نگاه تاریخی – تطوری
پذیرش این واقعیت در غرب شناسی خیلی مهم است که غرب امروز با غرب قرون وسطی یا حتی غرب نیمه اول قرن بیستم بسیار متفاوت است. باید به تحولات تاریخی توجه داشت. در خود غرب نوع نگاه ها با تاریخ جلو آمده و جریان های فکری زیادی را به ویژه تحت عنوان پست مدرن بوجود آورده است که برای رفع برخی ایرادات تاریخی غربِ مدرن تلاش های موثری داشته اند.
چهارم. اجتناب از تعمیمهای ناروا
یکی از بزرگترین آفات در شناخت غرب، تعمیمهای نادرست و برچسبزنیهای کلی است که می تواند یک خطای معرفتی باشد. مثلاً تعمیم از یک نمونه به کل؛ تعمیم زمانی؛ تعمیم از نخبگان به عموم؛ تعمیم از عرصهای به عرصه دیگر و همچنین دقت بالا در استثناها.
در واقع، تعمیمهای ناروا نه تنها به فهم صحیح کمک نمیکنند، بلکه موجب تحریف واقعیت و تولید کلیشههای گمراهکننده میشوند.
پنجم. اهمیت داشتن رویکرد هرمنوتیکی (فهم تفسیری) خصوصاً در شناخت های متنی
واقعیت این است که شناخت غرب بیش از هر چیز نیازمند رویکرد هرمنوتیکی است؛ یعنی فهم متون، رویدادها، و پدیدههای غربی در بستر تاریخی و فرهنگی خودشان. هرمنوتیک به ما میآموزد که:
یکم. دایره هرمنوتیکی را بشناسیم؛ یعنی برای فهم کل باید اجزا را بشناسیم و برای فهم اجزا باید کل را درک کنیم.
دوم. یشفهمهای خود را آگاه شویم؛ یعنی ما با پیشداوریها و چارچوبهای فکری خاص به غرب نگاه میکنیم که باید آنها را شناسایی کنیم.
سوم. افقهای معنایی را درهمآمیزیم؛ یعنی شناخت واقعی زمانی حاصل میشود که افق فهم ما با افق متن یا پدیده غربی به گفتگو بنشیند.
چهارم. تاریخی بودن فهم را بپذیریم؛ به این معنا که فهم ما از غرب همواره تاریخی و موقعیتمند است، نه مطلق و بیزمان.
کلام پایانی :
غربشناسی نه یک عمل لوکس فکری، بلکه یک ضرورت اجتماعی و تمدنی است. در دنیای امروز که غرب همچنان نقش تعیینکنندهای در عرصههای مختلف دارد، نمیتوان بدون شناخت دقیق از آن، سیاستگذاری کرد یا موضعگیری معقول داشت. با این حال همانطور که اشاره شد، این شناخت باید چندلایه، انتقادی، و عاری از کلیشه باشد. باید غرب را در تنوع درونیاش، در تحولات تاریخیاش، و در تناقضات ذاتیاش بشناسیم. تنها در این صورت است که میتوانیم نه تقلیدگر کورکورانه و نه دشمن ایدئولوژیک، بلکه گفتگوگر آگاه و منتقد هوشمند غرب باشیم.
غربشناسی ایدئولوژیک، بهجای فهم واقعبینانهی غرب، در پی تأیید پیشفرضهای ارزشی یا سیاسی از پیشساخته است و از اینرو، غالباً به داوریهای شتابزده و کلینگر میانجامد. چنین رویکردی نه تنها کمثمر است، بلکه میتوان آن را نوعی ضدّ شناخت دانست؛ زیرا به جای کشف واقعیتهای پیچیدهی تمدن غرب، تصویری قالبی و تحریفشده از آن ارائه میدهد. در مقابل، غربشناسی فرهنگی و تمدنی با رویکرد علمی و آزاداندیشانه میکوشد با نگاهی میانرشتهای و واقعنگر، سیر تاریخی، مبانی فکری، نهادهای اجتماعی و دستاوردهای هنری و علمی غرب را در پیوند با یکدیگر مطالعه کند.
شناخت غرب در نهایت، بخشی از پروژه بزرگتر خودشناسی است. ما برای ساختن آیندهای بهتر، نیاز داریم که هم خود را بشناسیم و هم دیگری را، و در این مسیر، شناخت غرب گریزناپذیر است اما نباید شناخت عمیق خود را چه بصورت مستقل و چه در آینه غرب مورد غفلت قرار دهیم.
از توجه شما متشکرم.