پژوهشگر و مدرس فلسفه سیاسی و مطالعات فرهنگی و تمدنی
سخنرانی حجت الاسلام والمسلمين رضا غلامی در اردوی ملی سازمان دانش آموزی وزارت آموزش و پرورش، اردوگاه شهید باهنر تهران، 7 شهریور 1395
بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمين، الصلاة والسلام على رسول الله و علي آله الطيبين الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين.
خدمت شما عزیزان سلام و خداقوت عرض می کنم و از معاونت محترم پرورشی وزارت آموزش و پرورش که فرصتی را فراهم نمودند تا در خدمتتان باشم سپاسگزارم. موضوع بحث بنده در این نشست، نگاهی به علل سقوط و انحطاط جوامع و تمدن های بزرگ از منظر اسلام است. در واقع، این بحث از جنس مباحث “فلسفه تاریخ” است لکن به دلیل ابتناء مطالب بر تعالیم قدسی اسلام، بحث ما در ذیل “فلسفه الهی تاریخ” قرار می گیرد. فلسفه الهی تاریخ در ساده ترین تعریف، عبارت است از مطالعه کلان تاریخ و تحلیل شرایط حاکم بر آن از منظر سنت های الهی. قرآن کریم می فرماید : فَهَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا سُنَّتَ الْأَوَّلِينَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلًا وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلًا (سوره فاطر آیه 43 ) یعنی آيا جز سنتى كه بر گذشتگان رفته است منتظر چيز ديگرى هستند؟ در سنت خدا هيچ تبديلى نمىيابى و در سنت خدا هيچ تغييرى نمىيابى. اصولا این جزو تاکیدات صریح قرآن است که انسانها از تاریخ به منزله یکی از منبع و روش معرفت شناختی استفاده کنند. لذا می فرماید: أَوَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ ( سوره فاطر آیه 44 ) یعنی آيا در زمين نمىگردند تا ببينند كه عاقبت مردمى كه پيش از آنها بودهاند به كجا كشيد؟ خوب، ممکن است سئوال بفرمایید آیا تاریخ خودش مستقلا یک منبع یا روش معرفت شناختی است یا در کنار یک یا چند منبع یا روش دیگر قابل بهره گیری است؟ در پاسخ عرض می کنیم که تاریخ یکسری مواد معرفتی در اختیار ما قرار می دهد لکن این مواد معرفتی زمانی برای ما در تولید معرفت مفید است که از منابعی چون وحی و عقل و روش شناسی های برآمده از این دو منبع استفاده شده باشد. البته در اینجا منظور از عقل، فقط عقل کلی اعم از برهانی یا اشراقی نیست بلکه عقل جزئی و دانش تجربی را نیز شامل می شود. اصولا مشاهده علمی تاریخ و کشف جزئیات آن و سپس تعمیم آنها عموما برای رسیدن به یک تحلیل یا قانون تاریخی اجتناب ناپذیر است، کما اینکه خود قرآن بر روی بررسی های تجربی تاریخ تاکید دارد آنجا که می فرماید : أَوَلَمْ يَسيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا کَيْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ کانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ أَثارُوا الْأَرْضَ وَ عَمَرُوها أَکْثَرَ مِمَّا عَمَرُوها ( سوره روم آیه 9 ) : یعنی آیا در زمین سیر نمی کنند که ببیند عاقبت کفاری که قبل از اینها بودند چه شد؟ با اینکه از نظر قدرت از ایشان نیرومندتر بودند و زمین را زیر و رو کرده و آباد نمودند، بیشتر از آنچه اینها آباد کردند. همانطور که ملاحظه می فرمایید، در این آیه شریفه، قرآن دستور می دهد که قدرت پیشینیان و تحولات بوجود آمده بوسیله آنها مورد بررسی قرار گیرد. طبیعی است این بررسی نیازمند روش است و بهره گیری از روش علمی و پوزیتیویستی به عنوان لایه اول بررسی می تواند به رسمیت شناخته شود. بنا بر آنچه عرض شد، می توان اینگونه جمعبندی کرد که منبع تاریخ جزو منابع معرفت شناختی مورد نظر اسلام است لکن این منبع، علی رغم اهمیتی که دارد، نسبت به منبع وحی و عقل – اعم از عقل کلی و عقل جزئی-، استقلالی ندارد.
از مقدمه که عبور کنیم، می رسیم به پرسش اصلی این بحث که چه عللی زمینه سقوط و انحطاط جوامع و تمدن های بزرگ را فراهم می کند؟ بنده در اینجا قصد دارم به چند دلیل اصلی از منظر اسلام مختصراً اشاره کنم:
یکم، بسته شدن باب تفکر و اندیشه ورزی
انسان ذاتا یک موجود اندیشمند است؛ یعنی با قوه تمیزیه ای که خداوند در دورنش نهاده است فکر می کند و از این طریق راه صحیح و غلط را تشخیص می دهد. در واقع، آدمی با تفکر است که قادر به معنا کردن خود و زندگی دنیوی و همچنین دمیدن روح متعالی به حیات مادی و حیوانی است. اسلام نیز آمده تا از طریق باز کردن بند اسارت و برداشتن غل و زنجیر از پای انسان، قدرت تفکر را به انسان، برگرداند. وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتي کانَتْ عَلَيْهِمْ ( سوره اعراف آیه 157 ). قرآن کسانی را که باب تفکر را بستهاند و به جای تفکر، تبعیت از آباء و کبرای قوم را اختیار کرده اند مورد سرزنش قرار می دهد. وَ إِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلي ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَي الرَّسُولِ قالُوا حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا أَوَلَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا يَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ( سوره مائده آیه 104 ). یعنی و هنگامی که به آنها گفته شود: به سوی آنچه خدا نازل کرده، و به سوی پیامبر بیایید، می گویند: آنچه از پدران خود یافته ایم، ما را بس است؛ آیا اگر پدران آنها چیزی نمی دانستند، و هدایت نیافته بودند ( باز از آنها پیروی می کنند )؟ از نظر قرآن، همین ها در محضر الهی نیز وقتی با پرونده سیاه خود، و آتش دوزخ روبرو می شوند، می گویند : وَقَالُوا رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَكُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا ( سوره احزاب آیه 67 ) یعنی و گفتند: اى پروردگار ما، از سروران و بزرگان خود اطاعت كرديم و آنان ما را گمراه كردند. اما دیگر این اعتراف چه فایده ای برای آنها خواهد داشت. همانطور که اشاره شد، اسلام آمده تا باب تفکر و خردورزی را در انسانها باز کند. امیرالمؤمنين علی(ع) در بیان علت بعثت انبیاء می فرماید : ليثيروا لهم دفائن العقول. یعنی پیامبران الهی آمدند تا با به راه انداختن یک انقلاب و شورش انفسی، گنجینه های عقلی ای که در درون انسانها مدفون شده بود را به انسانها بشناسانند و آنها را در اختیارشان قرار دهند. خوب، ممکن است سئوال بفرمایید چه چیزی موجب می شود که گنجینه عقل و تعقل در درون انسان دفن شود و اثری در زندگی فردی و جمعی انسانها نداشته باشد؟ قرآن مجید در این زمینه بحث مفصلی دارد. یکی از عوامل مدفون شدن عقل از نظر قرآن، همین مسلط شدن اصحاب ثروت و قدرت بر مقدرات انسان هاست، به نحوی که کبرای قوم جای عقل را در انسان پر می کنند و دستورات آنها مساوی و بلکه برتر از دستورات عقلی می شود. این وضع، معمولا همراه با خفت و خواری است لذاست که قرآن درباره تبعیت از فرعون می فرماید : فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ إِنَّهُمْ کانُوا قَوْماً فاسِقينَ( سوره زخرف آیه 54 ). یعنی فرعون قوم خود را سبک شمرد، در نتیجه از او اطاعت کردند آنان قومی فاسق بودند. دقت بفرمایید، از نظر قرآن، تبعیت کورکورانه، نتیجه تهی شدن و از دست دادن عزت است؛ و این یک امر دو طرفه است. یعنی یک طرف قدرتی است که خوار می کند و در طرف دیگر، انسان و جامعه ای است که خواری را می پذیرد؛ برای همین است که قرآن قوم فرعون را فاسق معرفی می کند چراکه آنها خودشان در شکل گیری این شرایط سهیم بودند. نکته ای را باید در اینجا متذکر شوم و آن اینکه تحمیل فکر فقط مستقیما از سوی افراد صورت نمی گیرد، بلکه سیستم ها نیز در تحمیل فکر به انسانها و سلب استقلال فکری نقش مؤثری دارند. این سیستم ها انواع و اقسامی دارند: هم فکری و علمی اند مانند علوم انسانی سکولار، هم رسانه ای اند مانند امپراتوری رسانه ای غرب، هم اقتصادی اند مانند نظام سرمایه داری و هم فرهنگی مانند سبک زندگی غربی. بنابراین تبعیت از کبرا و دستگاه فرعونی، امروز در صورتهای متنوعی بروز و ظهور دارد. یکی دیگر از عوامل مدفون شدن عقل در درون آدمی، گناه است. همانطور که سربسته اشاره شد، خداوند در وجود همه انسانها یک قوه تمیزیه قرار داده است تا از طریق آن تعقل کنند. فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها ( سوره شمس آیه 8 ). این در واقع همان عقل باطنی است که با الهامات خود، حسن و قبح و معروف و منکر را برای انسان مشخص می کند. خوب قرآن مجید می فرماید : وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها ( سوره شمس آیه 10 ). یعنی کسی که به تزکیه بهاء نداد و خود را در گناه غرق کرد، طبیعی است که باب الهامات عقلی را به روی خود بسته است و به جای آن، باب الهامات شیطانی را به روی خود باز کرده است.
دوم، فراموش کردن خود
یکی دیگر از علل سقوط و انحطاط جوامع انسانی، خود فراموشی است. همه انسانها بلا استثناء با فطرت الهی متولد می شوند. قرآن مجید می فرماید : فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللَّهِ( سوره روم آیه 30 ). یعنی فطرتی که خداوند، انسانها را بر آن آفریده دگرگونی در آفرینش الهی نیست. وقتی انسان صاحب فطرت الهی شد و خداوند فرمود، وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي ( سوره حجر آیه 29 ). آنوقت است که انسان به صورت بالقوه در مقام خليفة اللهي قرار می گیرد که برای مخلوقات الهی بالاتر از این مقام، مقامی متصور نیست. خوب، حالا اگر انسان و جامعه انسانی، حقیقت خودشان که همین خود و نفس محترم و والا مقام است را به فراموشی سپرد، و خود پست و حیوانی را که به مقتضی زندگی موقت انسان بر روی زمین به او داده شده است را اصالت داد، طبیعی است که تدریجاً کار به جایی می رسد که انسان حقیقت خود را از دست می دهد و به مَيِّتُ الْأَحْيَاءِ یا مرده عمودی و متحرک تبدیل می شود. چرا مرده متحرک؟ زیرا وقتی حقیقت از وجود انسان برود حیات انسانی هم از بین رفته است و در اینصورت، آدمی فقط از حیات حیوانی و نباتی برخوردار است که آن هم بعد از مرگ تداومی ندارد. قرآن مجید درباره بعضی می فرماید : وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَوَاءٌ ( سوره ابراهیم آیه 43 ). یعنی کسانی که در بطن آنها چیزی نیست و درون آنها پوچ است و وقتی هم انسان توخالی و پوچ بود، بعد از مرگ که اعمال انسان وزن کشی می شود، او را از وزن کشی معاف می کنند چراکه اساسا چیزی برای وزن کشی ندارد. این انسان ها همانهایی هستند که حیات ابدی خود را به دنیا فروخته اند. قرآن مجید می فرماید : أُولئِکَ الَّذينَ اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ فَلا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ ( سوره بقره آیه 86 ) یعنی اینها همان کسانند که آخرت را به زندگی دنیا فروخته اند از این رو عذاب آنها تخفیف داده نمی شود و کسی آنها را یاری نخواهد کرد. خوب، این خود فراموشی که می توان از آن به مسخ انسان هم تعبیر کرد، سرآغاز سقوط و انحطاط جوامع انسانی است و امکان ندارد جامعه ای هر قدر هم که قوی باشد، در شرایط خودفراموشی و مسخ دوام بیاورد؛ دلیلش هم روشن است، زیرا خودفراموشی باب دنیاپرستی و فساد را باز می کند و کار به جایی می رسد که فساد همه وجود انسان و جامعه انسانی را در بر می گیرد. مسأله مهم اینجاست که جریانی در یک جامعه از سوی اصحاب ثروت و قدرت خلق شود که برای رسیدن به منافع دنیوی، به سمت مسخ انسانها پیش برود. امروز ما شاهد این شرایط در جهان مدرن هستیم. در واقع، سبک زندگی غربی، سالهاست که مسخ انسان غربی و غربزده را شروع کرده و اگر بتواند به این حرکت ادامه دهد، سقوط جامعه و تمدن مدرن غربی حتمی است.
سوم، جابجایی ارزش ها و مرگ فضائل اخلاقی است
جابجایی ارزش ها یعنی وضعی که در آن معروف ها به منکر و منکر ها به معروف تبدیل شوند. معروف اصطلاحا چیزهایی است که عقل آنها را به رسمیت می شناسد و منکر به اصطلاح به آن چیزهایی إطلاق می شود که عقل آنها را به رسمیت نمی شناسد. همانطور که اشاره کردم، عقل فطری و باطنی که در وجود همه انسانها وجود دارد، حسن و قبح رفتارها را درک می کند و این درک برای همه بشر و در همه اعصار یکسان است. مثلا اینگونه نیست که یک قوم از دروغ یک فهم عقلی داشته باشد و قومی دیگر فهم عقلی دیگر. یا امروز دروغ قبیح باشد و فردا دیگر قبیح نباشد. خیر، عقول انسانها مادام که خلوص خود را از دست نداده باشد، همیشه از دروغ فهم واحد دارند و علی الأبد آن را قبیح می شمرند. فضائل اخلاقی هم فطری هستند و اینگونه نیست که ادیان آن را تاسیس کرده باشند و لذا هر دینی فضائل اخلاقی متفاوتی را به انسانها ارائه دهد؛ خیر، فضائل اخلاقی یکسانند و نقش دین را باید در احیاء و ترویج این فضائل جستجو کرد.
خوب، حالا اگر آمدند با از کار انداختن عقل فطری و خودفراموشی، فهم بشر را از ارزش ها که همان فضائل اخلاقی به شمار می روند تغییر دادند؛ مثلا کاری کردند که قبح دروغ از بین برود و صداقت به امری قبیح تبدیل شود یا حسن حیاء و عفت از بین برود و به امری خنثی یا قبیح تبدیل شود، رباخواری و اکل مال مردم بالباطل به امری عادی و طبیعی تبدیل شود و غیره، آنوقت است که جامعه انسانی با یک فاجعه مواجه می شود. این اتفاقی که امروز در به رسمیت شناختن همجنس بازی در غرب رخ داده یعنی همان وضعی که قوم لوط به آن دچار بود و سبب هلاک آنان شد، چیز عجیبی است و خود این بزرگ ترین نشانه برای قرار گرفتن غرب در مسیر سقوط و انحطاط محسوب می شود و من باید صراحتا خدمتتان عرض کنم که امروز سبک زندگی غربی با استقرار نفع طلبی به جای فضیلت طلبی، به سرعت در حال جابجایی ارزش ها و کشتن فضائل اخلاقی است و این، از بزرگ ترین خطراتی است که هم اکنون کل بشر را تهدید می کند.
چهارم، ترک امر به معروف و نهی از منکر
بحث امر به معروف را می توان در ادامه بحث قبلی در نظر گرفت لکن به دلیل اهمیتی که دارد، آن را جداگانه طرح می کنم. توجه داشته باشید که امر به معروف و نهی از منکر، یک اصل عقلی است. یعنی عقل آنرا برای بقاء انسان و جامعه انسانی و بقاء حقیقت انسانی، امری واجب می شمرد. البته دین هم درباره آن حرف های جدی دارد و قوانین مربوط به آن را وضع می کند، لکن امر به معروف و نهی از منکر، یک اصل مسلن عقلی است. البته توجه داشته باشید که امر به معروف و نهی از منکر، با نصیحت و موعظه فرق می کند. امر به معروف و نهی از منکر، فراتر از نصیحت، بر امر و نهی استوار است. یعنی فرمان دادن و بازداشتن. خوب، کی انسان می تواند به دیگران امر و نهی مؤثر داشته باشد، زمانیکه بر دیگران ولایت حقیقی داشته باشد. لذا قرآن در سوره توبه آیه 71 می فرماید، وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ. یعنی مردان مؤمن و زنان مؤمن اولیای يكديگرند. به نيكى فرمان مىدهند و از ناشايست باز مىدارند. خوب، چه چیزی این ولایت را پدید آورده است؟ ایمان. این ایمان است که انسان را صاحب درجات ولایت می کند. حالا غیر مؤمنین، اگر بر همدیگر ولایت ندارند چگونه امر به معروف و نهی از منکرکنند؟ پاسخ این است که آنها ولایت حقیقی بر هم ندارند لکن به اقتضای حفظ جوامع انسانی، عقلا حق داند که همدیگر را امر به معروف و نهی از منکر کنند و از آن طریق، جلوی فروپاشی جامعه را بگیرند هر چند نبود ولایت حقیقی، کار را سخت و کم اثر می کند لکن از انسان سلب مسئولیت نمی کند. البته این خودش یک بحث مستوفایی می طلبد که جای آن اینجا نیست لکن آنچه بنده در این بحث روی آن تاکید دارم، آثار زیان باری است که ترک امر به معروف و نهی از منکر به دنبال دارد چه این ترک در جامعه اسلامی رخ دهد و چه در سایر جوامع و امروز متاسفانه شاهد به حاشیه رفتن این فریضه عقلی و دینی در جامعه خودمان هستیم. البته امر به معروف و نهی از منکر، سطوح گوناگونی دارد و تنها سطح خاصی از آن بر عهده عموم است؛ سطوح مهم تری برای امر به معروف و نهی از منکر میتوان در نظر گرفت که مختص حکومت است و البته شما می دانید که حکومت صالح اسلامی نیز صاحب ولایت است و همین ولایت است که او را صاحب حق و صاحب مسئولیت می کند. وقتی این ولایت و ارزش آن، به درستی درک شد، طبیعی است که بهشت و جهنم رفتن انسانها برای دولت ها علی السویه نیست، و دولت ها نمی توانند با ژست لیبرال بگویند سرنوشت مردم و فرزندان این مردم به ما ربطی ندارد، مبارزه با آلودگی های فکری و فرهنگی به ما مربوط نیست.
پنجم، مرگ عدالت
این جمله که الملک یبقی مع الفکر و لا یبقی مع الظلم، حدیث نیست و اشکال هم دارد لکن در فهماندن اهمیت عدالت و نقش آن در بقاء جوامع و تمدن های بشری، قابل استفاده است. اینکه عرض کردم اشکال دارد برای این است که ملک با کفر هم باقی نمی ماند و اتفاقا این کفر است که زمینه بی عدالتی را فراهم می کند. حدیثی داریم از معصوم (ع) با این مضمون که وقتی انسان مرتکب گناه می شود، در حال ارتکاب گناه فاقد ایمان است و کفر جای ایمان را گرفته است. البته ممکن است ظواهر دینی هم حفظ شود لکن کفر جای ایمان را گرفته باشد. پس دقت بفرمایید که خود بی عدالتی زاییده کفر است هر چند بی عدالتی در جامعه به ظاهر دینی رخ بدهد. با همه این ها، عدالت یک خاستگاه مشترک بشری است و هیچ انسانی را نمی توان سراغ گرفت که دوستدار عدالت نباشد. اگر انسانی عدالت ورزی درباره دیگران را نپسندد، حتما درباره خودش دوست دارد عدالت وجود داشته باشد. امام علی(ع) در نامه 53 نهج البلاغه خطاب به مالک اشتر می فرمایند : با خدا و مردم و با خویشان نزدیك و افرادی از رعیت خود كه آنان را دوست داری انصاف را رعایت كن كه اگر چنین نكنی، ستم روا داشته ای و كسی كه به بندگان خدا ستم روا دارد خدا به جای بندگانش دشمن او خواهد بود. پس ملاحظه بفرمایید که عدالت تا چه حد مهم است که امام به مالک می فرماید، خدا دشمن کسی است که به مردم ستم می کند. جملات ارزشمند فراوان دیگری نیز از امیرالمؤمنين امام علی (ع) داریم که مثلا می فرمایند : دوام دولت ها به برپایی عدالت است یا عدالت زندگی است و غیره که بر نقش عدالت در حیات جوامع انسانی تاکید دارند. خوب، حالا ملاحظه بفرمایید که وقتی یک درصد از مردم در یک جامعه ای صاحب اختیار نود و نه درصد دیگر می شوند، چه اتفاقی می افتد. اصولا پیام اصلی جنبش تسخیر وال استریت که از سال 2011 میلادی در غرب شکل گرفته و هنوز هم با وجود سرکوبگری ها به شکل پنهان اما جدی ادامه دارد، همین است. البته غربی ها و نظام سرمایه داری به ویژه در دو قرن اخیر خیلی تلاش کرد تا با فلج کردن افکار عمومی یا در نظر گرفتن یکسری خدمات اجتماعی برای اقشار ضعیف جامعه، حس بی عدالتی را از جوامع تحت سلطه خود بگیرند لکن امروز شدت و عمق ظلم، احساس بی عدالتی را فراگیر کرده است. البته می دانیم که عدالت فقط مختص اقتصاد نیست. عدالت فرهنگی و سیاسی هم مهم است؛ عدالت فرهنگی یعنی ایجاد زمینه رشد کمالات انسانی بر اساس استعدادها و ظرفیتها، و عدالت سیاسی یعنی زمینه سازی برای رسیدن حاکمان شایسته به قدرت و احقاق حقوق سیاسی مردم در جامعه، خوب، حالا ببینیم وضع دنیای مدرن کنونی چگونه است؟ آیا مردم جهان مسیر همواری را پیش روی خود برای به فعلیت رساندن کمالات انسانی از طریق فرهنگ، ادب و هنر مشاهده می کنند یا خیر، فرهنگ به ابزاری زورگو برای یکدست کردن ذائقه ها متناسب با منافع غرب، مبارزه با حقیقت انسانها و زمین گیر کردن بشر تبدیل شده است؟ در حوزه سیاسی، چقدر انسان ها از شایسته سالاری بهره مندند؟ چقدر حقوق مردم از جهات سیاسی محترم شناخته می شود؟ امروز در عرصه بین المللی نیز غرب به کانون بی عدالتی های بزرگ سیاسی در جهان مبدل گردیده است که یکی از نمونه های بارز آن فلسطین است، سوریه است، یمن است، بحرین است، خود ایران است. ظلم و تبعیض در جهان بیداد می کند و آنچه مسلم است، تداوم حیات جوامع در نبود عدالت و وجود این مظالم عظیم ممکن نیست و با ادامه این شرایط، حتما شاهد تغییرات جدی و عمیق در بخش مهمی از جهان خواهیم بود.
ششم، فقدان آزادی
انسان موجودی مختار است و اختیار یکی از گوهرهای وجودی اوست و لذا آزادی جزو نیازهای اساسی و مشترک بشری است و محال است جوامعی که جلوی آزادی حقیقی بشر را بگیرند، امکان دوام داشته باشد. البته خود شکل گیری جوامع و تمدن های بزرگ بشری در بستر آزادی شکل می گیرد. در اینجا منظور از آزادی، هم آزادی فردی است، و هم آزادی اجتماعی. بنابراین، جامعه ای که آزادی ندارد، تمدن حقیقی هم نخواهد داشت. با این وجود، یکی از تلخ ترین اتفاقات این عصر، تحریف و حتی به عبارت دیگر، مسخ مفهوم آزادی است. در این اتفاق تلخ، اولا آزادی ای که باید به عامل تامین کننده قدرت انتخاب انسانها و همچنین رفع موانع برای رشد و کمال تواما مادی و معنوی تبدیل گردد، به عاملی برای کسب بی حد و حصر منافع فردی و سلطه گری بر دیگر انسانها تبدیل شده و ثانیا، آزادی ای که باید به ارتقاء و تقویت اخلاق و فضائل انسانی تبدیل شود، به ابزاری برای طغیان علیه فضائل انسانی، بی بند و باری، هموار شدن مفاسد اخلاقی و توهین و جسارت انسانها و جوامع انسانی به یکدیگر مبدل شده و صحنه های وحشتناکی را از سقوط انسان از جایگاهی انسانی خود به تصویر کشیده است. آنچه مسلم است، انسان باید برای رشد و پیشرفت مادی و معنوی خود، مسیر همواری را پیش رو داشته باشد ولی آزادی منهای عدالت و اخلاق، نه تنها این موانع را از پیش روی انسانها مرتفع نخواهد کرد، بلکه به اسم آزادی، انبوهی از موانع مرئی و نامرئی جدید و بعضا جان سخت را در مقابل انسانها قرار خواهد داد. در چنین موقعیتی، انسانها در حالی که در خیال آزادی به سر می برند هم زمان، شدیدترین نوع استبداد و خودکامگی را نیز تجربه می کنند، واقعیتی که انسان مدرن را به رباط های کنترل از راه دور و عروسک های خیمه شب بازی قدرت های مادی غرب تبدیل کرده است.
هفتم، کنار گذاشتن کار، تلاش و نوآوری
انسانها با کار و تلاش زنده اند. قرآن می فرماید : وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعي ( سوره نجم آیه 39 ). یعنی انسان به جز کار و تلاش خودش سرمایه ای ندارد. ضمن اینکه توجه داشته باشید، سرمایه معنوی نیز در خلأ بوجود نخواهد آمد، انسان در همین دنیا، و هم زمان با آبادانی این عالم و بهبود زندگی مادی، در مسیر جمع آوری توشه برای زندگی ابدی قدم برمی دارد؛ به بیان دیگر، نمی توان بین جنبه اخروی و دنیوی انسان دیوار کشی کرد چراکه ایندو جنبه، مانند دو روی یک سکه هستند. بنابراین، همه باید کار کنند و بدانند آخرت انسان، و رشد روحی از مسیر دنیا و خلق یک زندگی معقول می گذرد. حال اگر، جامعه ای به هر دلیل از کار و تلاش باز ایستاد و دچار رخوت و سکون شد، یا جامعه ای دست از کار مثبت و مولد کشید و به جامعه ای معطل و بی خاصیت تبدیل شد، طبیعی است که اولا هیچگاه طعم برخورداری از یک جامعه و تمدن پیشرفته را نخواهد چشید؛ ثانیا اگر هم جامعه و تمدن بزرگی به او به ارث رسیده باشد، روزی به دلیل از دست دادن قابلیت های انسانی- اعم از مادی و معنوی- که بواسطه کار و تلاش شکوفا می شود، این جامعه و تمدن دچار سقوط و انحطاط خواهد شد. پس کار و تلاش مؤثر و پرفایده، و نوآوری و خلاقیت که از اقتضائات کار و تلاش مؤثر است، البته در چارچوب عدالت و اخلاق، یکی از عوامل مهم بقاء و حیات جوامع انسانی است.
والسلام علیکم و رحمة الله و بركاته
بدون دیدگاه