پژوهشگر و مدرس فلسفه سیاسی و مطالعات فرهنگی و تمدنی
یادداشت رضا غلامی برای روزهای خطیرجنگ
ریشه در تاریخ
وقتی بمبها میبارند و دود بر آسمان مینشیند، اولین چیزی که دشمن میخواهد بکُشد، حافظه تاریخی است. ملتی که نداند از کجا آمده، نمیداند چرا دفاع میکند.
ایران اما ملتی است که تاریخش مثل خون در رگهایش جاری است. ما از تمدنی میآییم که وقتی اسکندر آمد، هضمش کرد. وقتی مغول آمد، تمدنش را آموخت. وقتی استعمار آمد، مستعمره نشد و هویتش را نگه داشت. این تاریخ درس میدهد: ما پیش از این هم در دل آتش بودهایم و زنده ماندهایم.
فردوسی سی سال نشست تا شاهنامه را بسراید؛ نه برای تفریح، بلکه چون میدانست روزی خواهد آمد که ملتش به خودآگاهی نیاز دارد. یکی از آن روزها، امروز است.
شکوه اندیشه
دشمن از اندیشنده میترسد. به همین دلیل است که در جنگ فرهنگی، اول مدرسهها، کتابها و دانشگاهها را هدف میگیرد.
ابنسینا در قرنی زیست که دنیا در تاریکی بود. او نشست و اندیشید، نوشت و آموخت. فارابی از مدینهی فاضله گفت، نه به این دلیل که واقعیت را نمیدید، بلکه چون باور داشت خرد انسانی میتواند از هر ویرانهای شهری اخلاقی بسازد.
ملتی که متفکر دارد، هرگز بیراهنما نیست. در دل جنگ، هر معلمی که تدریس میکند، هر نویسندهای که مینویسد، هر دانشجویی که میخواند، سنگری است که دشمن نمیتواند با بمب منهدمش کند.
ایمان
در کربلا، امام حسین (ع) با هفتاد و دو نفر در برابر سپاهی ایستاد که عدد، آنها را به سُخره میگرفت. منطق دنیاطلبی میگفت: تسلیم شو. ایمان روشنبینانه میگفت: قیام کن، باطل را افشا و بی آبروی تاریخ کن.
این ایمان، نه افیون، بلکه بیداری است. ایمانی که میگوید در برابر ظلم سکوت، خودش نوعی ظلم است.
در دل جنگ، این ایمان به انسان میگوید: تنها نیستی. در خدا با توست! معنایی هست که ارزش دارد برایش بمانی، برایش مقاومت کنی، و اگر لازم شد، برایش هر چیزی را فدا کنی. یا پیروز میشوی یا شهید میشوی و شهید یعنی زنده عالم.
مهرورزی
جنگ میخواهد انسان را خشک کند. میخواهد از او ماشینی بسازد که فقط نفع خود را میشناسد.
اما فرهنگ ایرانی مکتب مهر است. سعدی گفت: بنیآدم اعضای یک پیکرند. این جمله صرفاً شعر نیست؛ یک استراتژی انسانی است. مهرورزی نسبت به هموطن، نسبت به مجروح، نسبت به خانوادهی شهید، نسبت به کودکی که در بمباران پدرش را از دست داده، مهرورزی به خانوادهای که در اثر جنگ در تنگنای اقتصادی قرار گرفته، همان چیزی است که یک جامعه را در دل جنگ، زنده و منسجم نگه میدارد.
مهر، ضعف نیست. مهر همان نیرویی است که هیچ قدرتی تاب مقابله با آن را ندارد.
عشق به وطن
وطن یعنی آن خاکی که پدرت روی آن راه رفته، آن زبانی که مادرت با آن خوابت کرده، آن فرهنگی که مانند خون در رگهایت جاری است. آن حسی که با آن نفس میکشی.
فردوسی وقتی از ایران میگفت، اشک میریخت. نه از سر احساسات، بلکه از درک عمیق این که وطن چیزی است که اگر از دست برود، جان هم رفته است.
در دل جنگ، عشق به وطن نیروی محرکه است. نه آن عشقِ بلندگویی و شعاری، بلکه آن عشق که مرد را از بستر بلند میکند و به مرز مبارزه با دشمن میبرد، که زن را وا میدارد فرزندش را با افتخار روانه دفاع کند، که پیر را وا میدارد آخرین توانش را برای دفاع بگذارد.
عقلانیت
شجاعت بدون عقل، تهور است. دشمنی که امروز با ایران روبروست، از نظر فناوری نظامی برتری دارد. انکار این واقعیت، خیانت به خون رزمندگان است.
شهدا به ما آموختند که ایرانی نه از روی احساس، بلکه از روی تشخیص عمل میکند. عقلانیت در جنگ یعنی: دشمن را درست بشناس، توان خود را واقعبینانه بسنج، و در جایی، و به سبکی، ضربه بزن، که اثر دارد.
جنگ عاطفیبازی نیست. جنگ شطرنج است و ملتی برنده است که چند حرکت جلوتر از دشمن فکر کند.
میانهروی
افراط، هدیهای است که ما به دشمن میدهیم. وقتی از درون خودمان را تخریب میکنیم، وقتی اختلافات داخلی را به میدان جنگ میکشیم، دشمن بدون شلیک یک گلوله، پیروز میشود.
اسلام به امت وسط بودن دعوت کرده. فرهنگ ایرانی هم همواره مکتب تعادل بوده؛ میان سنت و نوگرایی، میان فرد و جمع، میان خشمکور و خِرَد.
میانهروی در جنگ یعنی: نه تسلیم، نه هیجانزدگی بیمبنا. یعنی مقاومت خستگیناپذبرو محاسبهشده و گرفتن امتیازاتی در تراز ملت ایران.
شجاعت
شجاعت ایرانی تاریخی دارد. آریوبرزن با مشتی سرباز در تنگهای ایستاد تا ارتش اسکندر را متوقف کند. میثم تمار تنها در برابر دستگاه ابن زیاد ایستاد. امام خمینی در برابر رژیم تا دندان مسلح شاه، کوچکترین بیمی به خود راه نداد وایستاد.
شجاعت یعنی وقتی میدانی که خطرناک است، اما میدانی که سکوت خطرناکتر است.
در دل جنگ، شجاعت تنها در میدان نبرد نیست. شجاعت یعنی پزشکی که زیر آتش مداوا میکند، معلمی که در شهر بمبارانشده کلاس را تعطیل نمیکند، مادری که به فرزندش میگوید: نترس، ما از این هم گذشتهایم.
غیرت
غیرت را اشتباه معنا نکردهاند؛ آن را تحریف کردهاند. غیرت ایرانی یعنی ناموسداری نسبت به سرزمین، هویت و انسانیت.
وقتی دشمن کودکان را میکُشد و آن را «خسارت جانبی» مینامد، غیرت آن چیزی است که اجازه نمیدهد این جنایت عادیسازی شود. غیرت یعنی اراده پولادین و بیبرگشتی که میگوید: این را فراموش نخواهیم کرد و نخواهیم بخشید.
غیرت ملی آن نیرویی است که جوامع را برای مقابله با تجاوزگری و گردنکشی از درون متحد میکند، وقتی همه میبینند که دشمن مرزی برای وحشیگری نمیشناسد.
استقامت
جنگهای طولانی را کسانی میبرند که دیرتر خسته میشوند، نه کسانی که اول میتازند.
ایران تاریخ استقامت دارد. هشت سال جنگ تحمیلی درسی است که هنوز باید از آن آموخت. شهرهایی که بمباران شدند اما تخلیه نشدند. مادرانی که پسرانشان را فرستادند و صبر کردند. مردمی که زیر فشار اقتصادی، تحریم و جنگ، دولتشان را رها نکردند.
استقامت در فرهنگ ایرانی ریشه دارد. ایوب پیامبر صبر است و ایرانیان با این الگو بزرگ شدهاند. استقامت یعنی: امروز سخت است، اما ما اهل ماندن هستیم.
استقلال
آنچه دشمن از همه بیشتر نمیتواند تحمل کند، یک ملت مستقل در تصمیمگیری است. وابستگی، بزرگترین سلاح کنترل است.
استقلال فرهنگی یعنی روایت خودت را خودت بنویسی. استقلال سیاسی یعنی در معادلات جهانی از همکاری و تعامل اجتناب نکنی اما بر اساس منافع ومصالح ملی خودت تصمیم بگیری. استقلال اقتصادی یعنی دشمن نتواند با باجطلبی و تحریم زانویت را خم کند.
این استقلال از درون میآید. از ملتی که یاد گرفته روی پای خودش بایستد و میداند که هزینهی وابستگی، بیشتر از هزینهی استقلال است.
اتحاد
دشمن یک استراتژی ثابت دارد: تفرقه بینداز و حکومت کن. این را در عراق آزمود، در لیبی، در سوریه. اگر نتوانستی از بیرون بکوبی، از درون بپاش.
اتحاد ایرانی نه یعنی همه یک فکر باشند. یعنی با تمام اختلافات، در برابر دشمن مشترک، یک صف باشند. چنان که در هشت سال دفاع مقدس، کُرد و لُر و فارس و ترک و بلوچ دست در دست هم علیه دشمن به دفاع برخاستند.
وقتی اتحاد هست، دشمن باید تمام توانش را از بیرون بیاورد. وقتی اتحاد نیست، او از داخل ما را میشکند.
شهید وطن
شهید آخرین برگ نیست؛ اولین صفحهی فصل بعدی است.
در فرهنگ ایرانی ـ اسلامی، شهید نه قربانی، بلکه انتخابکننده یک مسیر متعالی است. کسی که فهمید چه چیزی ارزش حقیقی دارد و جانش را برای آن گذاشت.
خون شهدا اگر فراموش شود، هدر رفته. اگر به شعارصرف تبدیل شود، بیاحترامی شده؛ اما اگر چراغ راه باشد، آنگاه شهید زنده تاریخ است. نسلهایی که میآیند باید بدانند که این خاک با خون پاسداری شده و حفظش، وظیفهای است که از شهدا به آنها محول شده است.
امید به پیروزی
در تاریکترین شب، این امید است که نگه میدارد.
امید واهی نیست. امید بر پایهی شناخت است. ما میدانیم که قدرتهای بزرگ، با تمام سلاحهایشان، در تاریخ بارها در برابر ارادهی ملتها شکستهاند. پیروزی اتفاق نمیافتد؛ ساخته میشود. با هر روزی که ملتی زیر فشار نمیشکند، با هر جوانی که به جای فرار، میایستد، با هر مادری که به جای ناله، تربیت میکند، با هر متفکری که به جای سکوت، مینویسد.
فردوسی گفت: «که ایران بُوَد بوستان جهان»
این بوستان را پاسبان باید. و پاسبانانش، همین ملتی هستند که امروز، در دل آتش، همچنان ایستادهاند.
پرسش بزرگ: از مفهوم تا میدان
تا اینجا از مفاهیم گفتیم. از ریشه، از ایمان، از شجاعت، از امید. اما پرسش اصلی اینجاست:
این مفاهیم بزرگ چگونه باید از ذهن به زندگی بیایند؟
چگونه باید با فرهنگ همآوا شوند و از آن همآوایی، یک دیالکتیک زنده پدید آید؟ دیالکتیکی که نه در کتابخانهها بماند، بلکه در کوچه و بازار، در خانه و مدرسه، در دل و ذهن مردم جاری شود؟
صنایع فرهنگی؛ کارخانههای روح ملی
صنایع فرهنگی همان جایی هستند که مفهوم به تجربه تبدیل میشود. جایی که انسان نه میخواند، بلکه احساس میکند.
تئاتر میتواند کربلا را نه به عنوان روضه، بلکه به عنوان یک تراژدی زندهی سیاسی با پیامهای قاطع و انسان ساز امروزی روی صحنه ببرد. میتواند رستم فرخزاد را در برابر دشمن بایستاند و تماشاگر را وادار کند بپرسد: من در این لحظه کجا میایستادم؟
سینما میتواند جنگ را نه با حماسهسرایی توخالی، بلکه با صداقت دردناک و پیامهایی انسانی نشان دهد. سینمایی که مادر شهید را میبینیم، نه فقط اشکش را. که رزمنده را میبینیم، نه فقط تفنگش را. سینمایی که دشمن را آنقدر واقعی نشان دهد که بترسیم، و ملت خودمان را آنقدرعمیق که افتخار کنیم.
موسیقی زبان آنجایی است که کلام کم میآید. موسیقی ایرانی با تمام غنای دستگاهیاش ظرفیتی دارد که میتواند استقامت را در گوش نسلی بنشاند که شعار نمیپذیرد اما صدا را حس میکند. موسیقی جنگ نه یعنی مارش نظامی؛ یعنی آهنگی که وقتی میشنوی، میفهمی برای چه زندگی میکنی.
انیمیشن به کودکان میگوید که قهرمان کیست. اگر کودک ایرانی قهرمانش را از هالیوود بگیرد، هویتش را هم از آنجا میگیرد. انیمیشن ملی یعنی آرش کمانگیر، یعنی سیمرغ، یعنی کودکی که از همان ابتدا بداند از کجا آمده.
تلویزیون هنوز قدرتمندترین رسانهی تودهای است. اما تلویزیونی که به همه ملت تعلق دارد، فرهنگ را زنده نشان میدهد، نه موزهای. که جنگ را واقعی نشان میدهد، نه آرایششده. که مخاطب را فکور میپروراند، نه منفعل.
شرط دیالکتیک موثر
این دیالکتیک تنها زمانی جریانساز میشود که سه شرط برقرار باشد:
اول: هنرمند باید خودش باور داشته باشد. اثر فرهنگی که از سفارش متولد شود اما از ایمان نه، مخاطب را فریب نمیدهد. مردم احساس تصنعی را حس میکنند. هنرمندی که عمیقاً فرهنگ خودش را میشناسد و به آن ایمان دارد، عمیقاً تأثیر میگذارد.
دوم: زبان باید زبان امروز باشد. سرمایهی کهن، اما بیان نو. نسلی که با زبان دیجیتال بزرگ شده، با زبان دههی پنجاه قانع نمیشود. محتوا ریشه دارد، اما فُرم باید نفس بکشد.
سوم: باید امواج باشد، نه قطره. یک فیلم خوب، یک ترانهی تأثیرگذار، یک نمایش قوی کافی نیست. دشمن با یک رسانه کار نمیکند؛ با امواجی عظیم کار میکند. پاسخ به امواج، امواج است. یعنی همهی صنایع فرهنگی، همزمان، همجهت، اما هر کدام با زبان خاص خودشان، امواج فرهنگی جریانساز بسازند.
هشدار: آفتهایی که اثر را به ضد خود تبدیل میکنند
اما در این میان یک خطر جدی وجود دارد که باید صریح از آن گفت:
اثر فرهنگی که کلیشهای و ویترینی شود، مرده است. اثری که فقط برای نمایش ساخته شود، برای جشنواره، برای تأیید، برای صورتهای رسمی، نه برای زندگی واقعی مردم، نه تنها تأثیر نمیگذارد، بلکه بدبینی میسازد.
اثر فرهنگی سطحی، دشمن را شاد میکند. وقتی مفاهیم بزرگی چون شهادت، غیرت، ایمان و استقامت در قالبهای کلیشهای، احساساتیگری ارزان و تصویرسازیهای تکراری ارائه میشوند، نسل جوان نه تنها جذب نمیشود، بلکه از این مفاهیم گریزان میشود. این بزرگترین خیانت به آن مفاهیم است.
آوار فرهنگی؛ نه تبلیغ، بلکه تمدن
آوار فرهنگی جریانساز یعنی وقتی کودک انیمیشن میبیند، جوان موسیقی میشنود، زن و مرد فیلم تماشا میکنند، دانشآموز در تئاتر مینشیند و پیر کتاب میخواند، همه از یک چشمه سیراب میشوند.
نه چشمهی اندیشه خشک، بلکه چشمهی هویتی که زندگی میکند، نفس میکشد، گفتگو میکند و با زمان راه میرود.
این است تفاوت میان تبلیغات و فرهنگ. تبلیغات میگوید: اینگونه فکر کن. فرهنگ میگوید: اینگونه زندگی کن. و در دل جنگ، آنچه ملت را نگه میدارد، زندگی فرهنگی است.
پاسخ به این پرسش بزرگ، وظیفهای است که بر دوش هر کسی است که قلم دارد، دوربین دارد، صدا دارد، یا صحنه. روزی که اهالی فرهنگ این مسئولیت را جدی بگیرند و از دام ویترین، سطحینگری و حزبزدگی برهند، آن روز جنگ واقعی آغاز میشود؛ جنگی که دشمن برای آن آماده نیست.
خلاصه این یادداشت در روزنامه اطلاعات منتشر شده است.